اشتراک گذاری
ورود منتفدین
نقد فیلم ساراباند saraband - اینگمار برگمان

نقد فیلم ساراباند saraband - اینگمار برگمان


معرفی فیلم

ساراباند - saraband

کارگردان و نویسنده: اینگمار برگمان

مدت زمان: ۱۲۰ دقیقه / کشور: سوئد / زبان: سوئدی لاتین


نقد فیلم

✍️ سیدمحسن باقری

انواع عشق- در 10 پرده ی دو نفره - ساراباند رقص دونفره

ساراباند یک شاهکار به تمام معناست. یک کلاسِ درس فیلمسازی و بازیگری-یک فیلم روشنفکرانه اصیل-تجسسی در رابطه با عشق، عاطفه و مرگ در میان انسانها. چهار شخصیت و یک قابِ عکس و یک فیلمساز مسئله مدار و یک فیلم بی نقص که از هر جهات هنرمندانه و مرموز است. مرموز به معنای واقعی کلمه… مانند یک کودک کاملا روراست بازی می کند و درعین حال باهوش و باتجربه است. منظره است، باید به قله رسید تا منظره اش را دید.

فیلم با یک نمای نوستالژیک از “ماریا” آغاز می شود. او عاشق “جووان” همسر قبلی خود است و تصمیم می گیرد به دیدن او برود. در سکانس دیدار، جووان خواب است و با بوسه ماریا بیدار می شود – گویی این عشق یکطرفه و تنها از سوی ماریاست. ماریا تکلیفش روشن است، او با آمدنش به منزل جووان مانند فیلمساز در جستجوی عشق است، عشقی که در آخرفیلم، ماریا در ملاقات با دخترِ بیمارش به آن می رسد. ماریا نمادِ عشق خامی ست که باید به تکامل بِرِسد و در انتها هم می رسد.

 اما جووان هوس باز و متظاهر است. او در دو ازدواج قبلی خود نه از روی عشق و احساس بلکه از روی هوا و هوس زندگی کرده است. او در عشق شکست خورده و ریاکار است؛ از همین روی عاشق زنِ پسرخوانده خود “هِنریک” می شود؛ زنی به نام “آنا” که ما تنها یک قاب عکس از او می بینیم، عکسی که نقطه اشتراک در تمامی روابط این شخصیت ها است. در این فیلم ردِپای “آنا” در همه جا دیده می شود و همگی عاشق او بوده و هستند. این عشق هر چه باشد دلیل تنفر از “هنریک” است؛ که “جووان” دلیل این تنفر از پسرش را بهانه ای بچه گانه که مربوط به نوجوانی هنریک است، عنوان می کند. در اتاقش عکسِ “آنا” دیده می شود. او یک بازنده مطلق زندگیست. اظطراب و استرس او در آخر فیلم، محصولِ زیست بدون عشق اوست.

“کارین” دختر هنریک; که بعد از فوت مادرش “آنا” باید نقش همسر را برای پدر خود بازی کند که مبادا “هنریک” به سرانجامی که در آخر از آن می بینیم دچار شود. کارین نماد معصومیت عشق است، او عاشق پدرش است اما گاهی از دستش خسته می شود . کلافِ عمر “هنریک” به دست “کارین” است، او نوازنده قطعه ای از “باخ” به نام ساراباند است. قطعه ای که به قول “برگمان” هر گاه به آن گوش می کند به مرگ فکر می کند. و در آخر هم او با نواختن آن قطعه “هنریک” را به آنچه همیشه خوابش را می دیده دچار می کند. “کارین” در دامِ یک عشق “اگزیستانسیالیستی” اسیر است و در آخر تصمیم می گیرد از چنگالِ این عشق نابجا فرار کند. نمی توان هم دختر بود و هم همسر، نمیتوان پدر را دوست داشت و عاشقش بود. دوست داشتن با عشق متفاوت و از آن برتر است …

“هنریک” بعد از فوت همسرش “آنا” از لحاظ روحی و عاطفی آسیب شدیدی خورده اما همچنان به دلیل حضور دخترش در کنار خود نمود بیرونی پیدا نکرده است، این آسیب به خاطر حضور “کارین” جلوه نمی کند. اینکه چرا هنریک تا این حد کمبود عشق را نمی تواند تحمل کند و معشوقه هایش را مجبور به ماندن در کنار خود می کند به یقین ریشه در کودکی او دارد. سکانس ملاقات با پدرش در تبیین شخصیت هنریک نقش کلیدی دارد. او کمبود عشق را از ریشه و از کودکی به دوش می کشد و تا عشق به “آنا” او یک سرخورده عاطفی بوده است. از همین روی شخصیت اگزیستانسیالیستی او باورپذیر است و اینکه چرا او دخترش را مانند یک همسر قسم خورده می خواهد،  بسیار قابل درک است.

“آنا” شخصیت مرموز و کلیدی این فیلم که همیشه و همه جا اثری از او دیده می شود؛ چند بار با کلوزآپی از قاب عکس او روبرو می شویم. عکسی که شباهت بسیار زیادی به مونالیزا اثر شاخص “لئوناردو داوینچی” دارد، که به “لبخند ژوکوند” هم معروف است. آنا همیشه جلوتر از خود را می دیده و خوب میدانست که بعد از مرگش چه بلایی بر سرِ “هنریک”، “کارین” و “جووان” می آید. او حتی در نامه ای که خطاب به هنریک می نویسد به او گوشزد می کند که این عشق بیمارگونه را رها کرده و بگذارد کارین زندگی طبیعی خود را دنبال کند. این نامه به ما گوشزد می کند که حتی “آنا” هم فقط به خاطر عشق افراطی و بیمارگونه “هنریک” او را ترک نکرده است. آنا عامل اصلی  به کار افتادن حسِ مادرانه و درک عشق برای “ماریا” است و حسرتی تقدس گونه برای “جووان” و انگیزه ای فنا ناپذیر برای “کارین".

باخ” نوازنده ای که در این فیلم نقش کلیدی و اساسی دارد. فرم فیلم و تاثیری که موسیقی این نابغه بر روی شخصیت ها می گذارد کاملا مشهود است. قصه اساسا از روی نت های موسیقی باخ پدید آمده اند. ده اجرای دو نفره که گویا از ده قطعه باخ الهام گرفته شده اند.

این فیلم مدیون کلوزآپ های بی نظیر اینگمار برگمان است. فیلم اساسا از طریق کلوزآپ رموز نهفته در شخصیت ها را که بر هر دلیلی برگمان نتوانست یا نمیخواست بازگو کند، انتقال می دهد. در کلوزآپ ها بسیاری از ناگفته ها تصویر می شود.

در ادامه به بررسی ده فصل که رویارویی های دو نفره کاراکترهاست می پردازیم:

پرده اول: رویارویی دو عشق قدیمی که در شناخت شخصیت ها، قاب هایی از طبیعت و ترسیم یک ازدواج دوباره را نوید می دهد. از خدا و مذهب در حد چند کلمه صحبت هایی می شود و اینکه جووان از دو فرزند مشترک خود با ماریا کاملا بی اطلاع است.

پرده دوم: رویارویی ماریا با کارین است. کارین در نگاه اول بسیار پریشان و نگران معرفی می شود. در این برخورد ما اولین کلوزآپ جدی برگمان را می بینیم. قبل از فلاش بک درگیری کارین و هنریک، این کلوزآپ هم تعلیق و هم عمق ماجرا را به ما می رساند. اساسا کلوزآپ های این فیلم عمیق است و اساسی. این کلوزآپ با نوع فن بیان و میمیک افسرده بازیگر، معصومیت عشق را به خوبی تصویر می کند.

پرده سوم: رویارویی هنریک و کارین است که به شدت فصل مهمی از فیلم را تشکیل می دهد و از لحاظ کارگردانی بسیار عالی و جذاب. پدر و دختر در یک تخت کنار هم خوابیده اند و عکس مادر هم رو به روی دیدگان کارین است، گویی عکس شاهد عذابِ دختر است. پدر (هنریک) اعتراف می کند و خود اسم آن را توجیه رفتار بدش می داند و به جای عذرخواهی خاطره ای که با آنا داشته تعریف می کند. خاطره ای که بسیار به امروزشان شبیه است و در شناخت هر سه شخصیت مهم است. دکوپاژ و کلوزآپ های برگمان در این سکانس به گونه ایست که از لحظه لب گشودن به اعتراف تک فریم با کلوزآپ های چرخشی از پدر به دختر و بالعکس مواجه باشیم و در آخر نمایی از قاب عکس “آنا” و فِیداوت شدن این پرده از فیلم با چشمان آنا.

پرده چهارم: رویارویی هنریک با جووان یک پرده بسیار مهم و به یادماندنی از برخورد پدر و پسر است و رفتار اگزیستانسیالیستی هنریک را ریشه یابی می کند. هنریک از کودکی یک سرخورده و بدون پشتوانه بود. “جووان” در این سکانس کاملا بی احساس و در عین حال مقتدر نشان می دهد که با تحقیر “هنریک” سعی دارد تا خلاء عشقی که به “آنا” داشته را جبران کند. بهترین کلوزآپ برگمان اینجا پدید می آید؛ نگاه هنریک نشان می دهد که تا چه اندازه او شکننده است و چه میزان احساس تنفر را در چشمانش میتوان دید. گویا این تقابل های دو طرفه در پرده های مختلف در خود نوعی کنتراست (تضاد) به دنبال دارد. از پسِ هر عشقی، تنفر است و از پس هر تنفری، عشق …

پرده پنجم: رویارویی هنریک با ماریا بیشتر برای شنیدن کابوسی ست که همیشه هنریک در خواب می بیند و از ترس، مرگ، عشق، تنفرهایش با ماریا که در این گفتگو بیشتر شنونده است، صحبت می کند. این کابوس در فصل های بعدی جنبه واقعیت به خود می گیرد.

پرده ششم: رویارویی کارین با جووان است. شروع آن با غرق شدن هنریک درشنیدن قطعه ای از موسیقی باخ آغاز می شود. پدربزرگ برای کارین فاش می سازد که پدرش یکی از موانع پیشرفت اوست. کارکرد این پرده نسبت به پرده های دیگر شاید کم رنگ باشد اما دیدن قاب عکس آنا و دیالوگ ها و موسیقی باخ بسیار کلیدی هستند.

پرده هفتم: خواندن نامه “آنا” توسط کارین برای ماریاست. این نامه نهایت عشق مادری را می رساند که تمام عمر همه را دوست داشته و همگی او را دوست داشته اند. برای همین در رفتار ماریا یک نوع تغییر و یک غِبطه دیده می شود. تاثیر این پرده برای ماریا در آخرین صحبت هایش رو به دوربین در پلان پایانی نمود پیدا می کند.

پرده هشتم (ساراباند): بهترین پرده این فیلم است. پر از رمز و راز هنرمندانه با بهترین روش های برگمانی برای القای حس – این پرده خودِ سینماست و هنر – پر از عشق و انواع آن – بسیاری بوسه “هنریک” و “کارین” را پرده برداشتن از اسرار این دو توسط برگمان می دانند. معتقدند برگمان می خواسته رابطه جنسی پدر و دختر را فاش سازد. اما در واقع این بوسه در بازی کارین کشف می شود؛ این بوسه کارین را شوکه می کند و به سرعت خود را عقب می کشد – عشق دختر و پدر در لحظه ای به صورت اتفاقی تبدیل به عشق زناشویی می شود و به سرعت از آن گذر می کند. در لحظه ای که دنیای هنریک از هم پاشیده و می داند که دخترش را از دست می دهد، از او می خواهد “قطعه ساراباند”را با ویلون سِل بِنوازد. نمای کلوز به اکستریم کلوزآپ صورت هنریک را ببینید، او فروپاشیده است و  در حال شنیدن این قطعه به فکر فرو رفته است. همه چیز در آن قطعه “ساراباند” نهفته است. او به مرگ فکر می کند، قطعه ای که برگمان در مصاحبه اش می گوید: این قطعه را هر موقع که گوش می دهم به مرگ فکر می کنم …

پرده نهم: لحظات بحرانی نام دارد. لحظاتی که هنریک مرگ را برمی گزیند و کارین بعد از مادرش اینبار پدرش را از دست می دهد و جووان به بیماری که هنریک همیشه آرزویش را داشت، دچار می شود. بیماری اظطراب و استرس – در این میان ماریا که در این سفر در جستجوی عشق آمده بود، در میان صحبت های جووان تا حدودی در رسیدن به آن نزدیک می شود.

پرده دهم (پایانی): عشق از گونه ای دیگر نشان داده می شود. جووان با بیماری اظطرابش دست و پنجه نرم می کند و ماریا با حسی ترحم انگیز او را کنار خود قرار می دهد – عشقی از روی ترحم – و اما بعد از این همه کش و قوس ها- ماریا برای اینکه به تکامل و چیستی و فلسفه عشق در این سفر خود برسد، آنا را به عنوان الگوی خود قرار می دهد. سرانجام به دیدار فرزند بیمارش می رود و با دست کشیدن به صورت فرزند خود زندگی را به او برمی گرداند–(معجزه عشق)–در آخر شما را به خواندن دیالوگ های ماریا در انتهای فیلم دعوت میکنم:

“بعضی وقت ها به آنا فکر میکنم، در حیرتم چطور زندگیش رو اداره می کرد، چطور صحبت می کرد، چطور حرکت می کرد، نگاهش…، اون لبخند تقریباً سورئالش، احساس آنا…عشق آنا …–اتفاقی برام افتاده که شاید به این موضوع مربوط باشه، وقتی برگشتم دخترم مارکا رو در آسایشگاه دیدم”

سید محسن باقری - 1393



نقد دوم

✍️ مسعوذ فراستی

دلواپسی

"زندگی این امکان را در خود دارد که به یک مناسک تبدیل شود"

"نمی دانم. واژه ها یاری ام نمی کنند. اغلب به مرگ می اندیشم. تصور میکنم که آنا منتظر من است. مرگ را اینگونه میبینم که یک روز صبح دارم در جاده ای در جنگل قدم می زنم که به رودخانه ای ختم می شود. پاییز است و کاملا ساکن، کاملا خلوت. کسی را می بینم که از کنار دروازه به سویم می آید. آن زن یک دامن جین آبی و ژاکت آبی پوشیده و پاهایش عریانند. موهایش را بافته. او از کنار دروازه به سوی من می آید. آنوقت می فهمم مرده ام. بعد خارق العاده ترین چیز اتفاق می افتد. آیا اینقدر آسان است؟ با خودم می اندیشم ما تمام عمرمان را درباره مرگ و آنچه بعد از آن اتفاق می افتد و نمی افتد سپری می کنیم. و بعد آیا اینقدر آسان است؟ گاهی وقتها که به موسیقی گوش می کنم مثلا باخ، تصویری به ذهنم خطور می کند.."

(برگمان، 2006)

هیچ فیلمی از هیچ فیلمساز بزرگی را نمیشناسم که چکیده کامل او و آثارش باشد. هیچ فیلمسازی را نمیشناسم که آخرین اثرش یک شاهکار کامل باشد. شگفت انگیز، محکم، پرحرارت و چنین تلخ و متین. چنین وصیت نامه هنری باشکوه و ساده ای از هیچ هنرمندی نمیشناسم، جز ساراباند اینگمار برگمان.

ساراباند بعد از آلبوم خانوادگی برگمان -فانی و الکساندر- که بی نظیر است، ساخته شده؛ باورکردنی نیست. بعد از دیدن فانی و الکساندر انسان می پندارد که برگمان دیگر تمام است و حرفی نمانده که بزند. اما بعد از وقفه ای 20 ساله ساراباند میآید. ساراباند آخرین اثر یک فیلمساز بزرگ روشنفکر است. تنها روشنفکر سینما که دنیا و آثارش را دوست دارم. تنها روشنفکر مدرنی که دنیایش سبک یافته-به خصوص در کلوزآپ ها- و فیلم هایش هم اتوبیوگرافیک اند و هم مستقل. عمده فیلم های او قائم به ذات اند. فیلم ها، آدم ها و فضاهای برگمان با وجود تثبیت جهانِ تجربی هنرمند، هر یک مَنِشی خاص و مستقل دارند؛ نه وابسته به مولف اما نشان او. مَنِشی که هنر است و با زندگی و هنر برگمان پیوندی عمیق دارد. فیلمسازی برای او شیوه زندگی است. برگمان همچون فورد در سینما، لذت شادی جمعی را هر بار تجربه می کند و زندگی برایش تمرین فیلمسازی است. هر چند در زندگی خصوصی اش به خصوص بعد از مرگ همسرِ آخرش احساس تنهایی، اندوه و عذاب دارد.

سوال قدیمی برگمان "آیا خدا هست؟"، که از دل زندگی اش برآمده نه از اطوارها و آلودگی های روشنفکری و فلسفه بازی های مد روز، به سوال "آیا عشق هست؟" تغییر یافته. و مرگ که همیشه دغدغه اش بوده شکلی دیگر به خود گرفته. مرگ دیگر یک مفهوم مُجرد-همچون مهر هفتم- نیست. مرگ پایان نیست، گذار است. بین زندگی و مرگ فاصله ژَرفی وجود ندارد. برای او مرده ها تنها کمی کمتر از زنده ها هستند. گاهی هستند؛ اما هستند. به شکلی خوب و آرام هستند و حتی تسلی بخش. و اگر عشقی و محبتی از آنها دریغ شده که حقشان بوده-که حق همه است- پس از مرگ آن را باز می ستانند. مرگ اما دیگر در ساراباند سخت و عذاب آور نیست. مرگ آسان است؛ بسیار آسان. شخصیت هشتاد و اندی ساله ساراباند تا مرز یاس اگزیستانسیالیستی پیش می رود و بعد با پوزخندی انسانی با کمک عشق، هر چند با یادآوری آن در گذشته، مرگ را لحظه ای به سُخره می گیرد و در کنار عشق دیروزی، شبی آرام سپری می کند. صحنه درخشان ضَجّه یوهان پشت درب اتاق ماریان را به یاد بیاورید و ورودش را به اتاق با جمله عجیب "دلواپسم. من برای دلواپسی ام خیلی کوچکم"، ترسش را و برهنگی با اُبهت اما فرتوت و نَزارش را. چنین تصویر انسانی از پیری را در هیچ فیلمی سراغ ندارم. هانکه در "عشق" باید از روی این صحنه سالها مشق بنویسد-و زندگی کند-. فرق اصل و بدل را دقت می کنید؟

ساختار ساراباند موسیقایی است و باز باخ بزرگ. ساراباند رقص کلاسیک 2 نفره است. همیشه 2نفراند که با هم روبرو شده و کشمکش دارند. ساراباند وداعی با فیلم های پیشین برگمان است -شش صحنه از یک ازدواج، توت فرنگی ها، نور زمستانی،فانی و الکساندر و...- چکیده همه چکیده هاست. وصیت نامه عشق، مرگ، عذاب و تشویش برگمان است و دلواپسی و سازش او با مرگ. فیلم روشی برای مصالحه با یک زندگی است که دارد به انتهایش میرسد و میپرسد:"بر سر زندگی من چه آمده؟"، عشق کجا بود؟ آیا میشود عاشق بود؟ آیا میشود آشتی و سازشی را یافت؟ برگمان پسری داشت که پیش از رفع کدورت ها با او از دنیا رفته. این برای برگمان اَسَف بار و درد آور بود تا بالاخره ساراباند. اما ساراباند بیش از اینهاست؛ هم از حِیث مسئله، هم از حیث فرم. فیلم ریزترین جزییات چهره، لرزشهای ریز زیرپوستی و دستها را به تصویر می کشد. و مهم تر، نوعی ابهام بیان نشدنی برای ثبت روابط و سرخوردگی ها است و نومیدی. دوربین باوقار و نماهای متوسط و درشت برگمانی، قاب بندی های هوش مندانه، نورپردازی عالی، تدوین پرتحّرک و شیوه مدرن روایت، آن را در جایگاهی ویژه قرار میدهد. قدرت نویسندگی برگمان در این فیلم-و دیالوگ ها- در اوج است. برگمان صحنه ها را به جایی فراتر از اوج متعارف و فراتر از تجملات مدرن میبرد. صحنه بی نظیر سبک مند گفتگو پدر و دختر را در تخت پس از مشاجره و کشمکش وحشتناکشان به یاد بیاورید. و صحنه ماریان و هنریک در کلیسا را با نمای پایانی دعای ماریان؛ یا صحنه برجسته ملاقات پدر و پسر که با خشم و عصبانیت، نفرت و تحقیر آغاز و با مصالحه ای نرم و سست پایان می گیرد. اما بیش از همه 4 شخصیت حاضر، این شخصیت پنجم غایب است که محور فیلم است: آنا با آن تصویر سیاه و سفید بی نظیر -شبیه مونالیزا- یادآور عشق است. شاید آسان ترین راه عشق برای برگمان، دوست داشتن کسی است که از دست رفته؛ اما هست. پس کمی آرام بگیریم.

مسعود فراستی - 1392





برو بالا
0px
منتقدین