اشتراک گذاری
ورود منتفدین
نقد فیلم تنگه ابوقریب - بهرام توکلی

نقد فیلم تنگه ابوقریب - بهرام توکلی


معرفی فیلم

تنگه ابوقریب (بهرام توکلی) - 1396

خلاصه داستان:

– 21 تیرماه 1367 روز خاصی است در تاریخ هشت سال دفاع مقدس. در ٢١ تیرماه ١٣۶٧، حمله وسیعی سراسر جبهه جنوب را درگیر می کند، یکی از نقاط حساسی که دشمن قصد عبور از آن و رسیدن به شهرها و جاده های کلیدی ایران را دارد تنگه ابوقریب است؛ تنگه ای که نام و خاطره اش در میانه تاریخ رسمی روزهای پایانی جنگ گم شده ... تنگه ای که محل مقاومت افراد گردان عمار بود.


عوامل فیلم:

کارگردان، نویسنده: بهرام توکلی/ تهیه کننده: سعید ملکان/ طراح صحنه و لباس: محمدرضا شجاعی/ صدابردار: رشید دانشمند/ طراحی و ترکیب صدا:امیرحسین قاسمی/ جلوه های ویژه: محسن روزبهانی/ موسیقی: حامد ثابت/ فیلم‌بردار: حمید خضوعی ابیانه/ تدوین: میثم مولایی/ محصول سازمان هنری رسانه ای اوج/ تاریخ‌ انتشار: ۱۷ مرداد ۱۳۹۷


بازیگران: جواد عزتی, امیر جدیدی, حمیدرضا آذرنگ, علی سلیمانی, قربان نجفی, مهدی قربانی, یداله شادمانی, بانیپال شومون، میلاد یزدانی و مهدی صباغی



نقد سلبی

✍️ محسن باقری

جلوه زده

1- فضاسازی: تنگه کجاست؟ اهمیت آن در چیست؟ موقعیتِ خودی و دشمن چگونه است؟

وقتی تنگه و موقعیت استراتژیکش، حنی در دیالوگ توضیح داده نمی شود، این به دلِِ دشمن زدن ها مضحک می شود و بسیجی وارانه... فیلم ادعای شهدا و ادای دِِین به بسیجی ها را دارد اما با پرداخت بسیار کودکانه اش به ضد خود تبدیل می شود و قصه ی چند صدهزار بسیجی را که گویی بی صاحِبَند و هرکار که بخواهند، بی ترس و واهمه می کنند. انگار خودشان هم می دانند که مُردنشان تقلبی ست و از پسِ هر اصابت گلوله حتما احیایی و ایستادنی خواهد بود. فیلم آنقدر در فضاسازی گیج است و گنگ که شهید و غرورِشهدا را به یک خودکُشی غیرواقعی بدل کرده و به بازی می گیرد.

این شهدا را عراقی ها کُشتند یا خودی ها؟! دوربین در لانگ تیک، به صورت دایره وار - از این زاویه دید به منطقه مخالف با زاویه دیدی دیگر می رود. کی به کیست؟ آنها کجایند؟ ما کجاییم؟ این کیست؟ به کجا شلیک می کند؟ من کی هستم؟ تو کجایی؟ نه منه؟ فضاسازی در نیمه ابتدایی که حمله هوایی است باز کمی قابل تحمل تر به نظر می آید؛ در جنگ زمینی که وضعیت وانفساست.


2- فرم بازی های کامپیوتری 

زیست جنگی اینگونه است؟ به این اندازه گرگیجه آور. مرگ برای فیلمساز مثل مُردنِ سرباز بازی کامپیوتری (Call of Duty) است، بدون هیچ حسی از یک مرگ! یک پایان؛ یک غم و تاثر از دست دادن رفیق، هموطن؛- حتی مرگِ رفقای اصلی خود... این سمت یکی تیر به مخچه اش می خورد؛ بلافاصله تصویر تاریک می شود(فِیداوت)_با روشن شدنِ تصویر(فِیداین) انگار دوباره بازی را پِِلی می کند و بر روی کیبورد و موس دستور حرکت سرباز به جلو داده می شود. دوباره بنگ بنگ-بونگ بونگ کنان میرود تا شاید به غول مرحله آخر برسد(غول تانک ها!). فیلمبازی شنیده اید؟ بازیفیلم چطور؟ بازی بازی با شهدا هم بازی؟ 


3- شخصیت پردازی

سه بازیگر جلوی دوربین از این سمت به آن سمت می روند. چیزهایی بلغور می کنند از جنس اینکه "میدونی چقدر جنگ سخته، تو امانتی" "میدونی جنگ چیه؟" و ... بله با این فیلم جنگ را هم فهمیدیم. متوجه شدیم که جنگ آنقدر بچه بازیست که کسی نمی میرد، کافیست دوباره دی وی دی را درون دستگاه بُگذاری تا بازی شروع شود. جواد عزتی فقط دکتر است. آذرنگ پیر هم همیشه بغض آلود. امیر جدیدی هم که رِِمبو! لباس مشکی و این وَرجه وورجه هایش اِنگار بچه سیلوستر استالونه بوده در جنگ های تک نفره با ارتش های میلیونی. این وسط ها شوخ طبعی اش هم گل می کند، منتها فیلمفارسی وار_تا حق مطلب را کاملا به جا بیاورد. همه چی بازیست و به بدترین شکل خودش پرداخت شده...


4- پول مُفت

بله وقتی پول بادآورده باشد، معلوم است که جلوه ویژه را به جای فیلم در حلقوم مخاطب کنند. بمب، موشک، خمپاره، اسحله، هواپیما، ترقه، کاتیوشا، آرپیچی، تانک و ... باشد، می شود با ترکاندن آن اسمش را جنگ بگذاریم و مرعوبش شویم. پول هست بیایید با هم بازی کنیم ... یک بازی پرخرج با شهدا و بسیجی و دفاع مقدس.


چند مثال: 

1- هواپیماهای عراقی مشغول ول دادن بمب ها هستند و دوربین میان جمعیت گریزان بر روی زمین به دنبال پناه است و مظلوم خزیده است تا از شر بمباران درامان باشد. بمب هواپیما ول می شود جلوی دوربین و انفجاری رخ میدهد و خون روی دوربین می پاشد! خدایا برس به ذاد جوانها! که کمتر بازی کنند این خزئبلات کامپیوتری را ... این چه نگاه کودکانه ای است به جنگ؟

2- بسیجی ها در یک صف به سوی خط مقدم می روند. دوربین هم با آنها همراه شده و به جلو حرکت می کند. تا اینکه به موازای این صف، یک صف دیگر شکست خورده و خونی به عقب برمی گردد. دوربین صفِ سربازانِ سرحال را بی خیال می شود و به موازای آن صف سربازان فلک زده به عقب برمیگردد. همه چیز به همین اندازه شوخی است... جنگ ما گویی آنقدر مُتقاضی خودکشی داشته که سرباز دسته گل به جلو می فرستاده و جنازه تحویل می گرفته. جالب است دیگر...

3- نوجوان فیلم را منع کرده اند که به جلو (خط مقدم) برود. او ماسک شیمیایی را برمیدارد و بر روی یک تاب درختی که حاضر و آماده بوده، می نشیند. دوربین در لانگ تمامی اجزای صحنه را به گونه ای می چیند تا نمای کارت پستالی اش چِفت و جور شود. با گذاشتن ماسک روی صورت خود، کارگردان دستور میدهد که یک مِه به فضا اضافه شود. فیلمساز گویا 15 ساله است و تنها زیست جنگی اش واقعا بازیهای کامپیوتری. این سورئالیته قاب را دیگر کجای دلمان بگذاریم. سعی می کنیم آن مه را حالا با پوزخندی رد کنیم.

4- صفِ نماز جماعت برپا شده است. مهدی پاکدل هم که مثلا فرمانده این جمع است، باز بماند که از فرماندهی گویا فقط (خدااا - خدااا - خدااا) را از فیلم کبیر محمد به ارث برده؛ باز جای شکرش باقیست که عراقی ها وضعشان بدتر بوده که این برو جلو بیمه ابوالفضلم های حاجی باعث نجات تنگه شد!. البته ما که فقط جنازه های ایرانی دیدیم، نمیدانم چطور در فرامتن های تیتراژ پایانی، نجات تنگه توسط این جماعت نوید داده می شود. بگدریم...

برگردیم به سکانس نماز جماعت... بله نماز جماعتی به راه است. دوربین با قرار گرفتن در جلوی صف، نمازگذاران را می گیرد. فرمانده و پیرمردِهمیشه گریان به انتهای صف می روند و این دو شخصیت "الله اکبر" گویان نماز را می بندند. این قابِ ریاکارانه، لوس و شعاری دیگر حال آدم را بهم می زند. فیلمساز حتی یک صدم ارزش برای آدم های جنگ قائل نیست. چقدر ریاکارانه و ذلیل... برای یک قرون پول که صدای خُمپاره را درآورد و ترکیدن و حال کردن از قطع عضو؛ ببین کارش در این حد به ابتذال های معرفتی می رسد و بقیه هم مرعوب جلوه  زدگی هایش، این ریاکاری های فرومایه را نمی بینند.

5- انتهای فیلم است و به یکباره اسلوموشن های 16 فریمی فیلمساز آغاز می شود. گویا pov اول شخص "کال آف توییتی" خسته شده و دم دم های آخرِبازی اوست. خط خونش تمام شده و یک فینیشین از جنس مردآتشین یا (جکس) بوکسوری که بر زمین میکوبد، کار را تمام کند. حالا چرا این وسط اکستریم کلوز از چرخ های تانک را از زوایای مختلف در بیش از 10 پلان متعدد می گیرد؟! شاید غول فینیشینر بازی تنگه، همین تانک هاست. یعنی فاجعه در این حد؟ آرپیچی زن ها هم انقدر راحت تانک ها را می زنند که بارها از خود می پرسیم اصلا این تانک به چه درد می خورد؟ وقتی انقدر راحت زمین گیر می شود. یعنی درود بر آرمان سازندگان "Fury"... نمیدانم تانک آنها با ما فرق دارد یا کلا آدم های پشت تانک و آرپیچی زن های خیلی اینکاره اند. هر چه هست فقط میتوان به این اشاره کرد که ما چقدر در "فرم" بیچاره ایم و در "تکنیک" بچه... می ماند "رو" که تا وقتی پول باشد، غمی نیست.

محسن باقری - شهریور 1397


نقد تحلیلی

✍️ مهران زارعیان

بلاتکلیفی در اوج

 اکنون پس از حدود سی سال از پذیرش قطعنامه 598 و پایان جنگ، خوب است یک بازنگری درباره سینمای جنگی ایران (موسوم به سینمای دفاع مقدس) داشته باشیم. غایت ساخته شدن یک فیلم دفاع مقدسی چیست؟ آیا نیاز به چنین فیلم هایی داریم؟ این بستر تا چه اندازه بِکر است و می توان از آن ایده های غنی یافت؟

پاسخ من این است که سینمای دفاع مقدس ایران را می توان با جریان های سینمایی تحت تاثیر بحران های مهم در جهان مقایسه کرد. مثلا در هالیوود شاید ده ها فیلم درباره جنگ ویتنام ساخته شده است که چند نمونه از آن ها از جمله مهم ترین آثار تاریخ سینمای جهان هستند. انگیزه ای که باعث شد، فیلمسازانی همچون اولیور استون یا استنلی کوبریک به سراغ جنگ ویتنام رفته اند. یا همین دغدغه است کهاحمدرضا درویش یا ابراهیم حاتمی کیا ما را به سراغ سوژه های دفاع مقدسی برده است. برخی نیتشان ثبت تاریخ بوده است (جنگ به مثابه یکی از مهم ترین رویداد های سیاسی، اجتماعی و حتی فرهنگی یک کشور)، برخی تجربه زیست شخصی شان را از طریق پرده نقره ای به مخاطب ارائه داده اند، برخی صرفا نیت تبلیغاتی داشته اند و فیلم های اصطلاحاً سفارشی ساخته اند و برخی نیز بنا بر ایده بکری که به ذهنشان رسیده، آثاری را ساخته اند. از قضا برترین و شاخص ترین فیلم های جنگی چه در ایران و چه در جهان، توسط کسانی ساخته شده است که خودشان شرایط جنگ را از نزدیک دیده اند(از پلاتون استون تا مهاجر حاتمی کیا و دوئل درویش). حال سوال مهم اینجاست که چه چیزی از جنگ را تاکنون ندیده ایم که بهرام توکلیمی خواسته برایمان به تصویر بکشد؟ چه عاملی باعث شده که یک فیلمساز که بسیار دنیای متفاوتی با فضای ایدئولوژیک جنگ تحمیلی و آدم های آن دارد، به سراغ چنین ایده ای برود؟ همین سوال ها باعث شده بود که در جشنواره، تنگه ابوقریبیکی از کنجکاو برانگیزترین فیلم ها باشد.

من عقیده دارم که اکنون سوژه دفاع مقدس ما تبدیل به یک کلیشه شده است؛ هر چه قدر هم که ایده جدیدی به ذهن کسی برسد، باز هم بعید است چیز متفاوتی در آن بتوان پیدا کرد. معروف است که کوبریک در صدد ساخت فیلمی درباره ناپلئون بناپارت بود، او چندین سال برای پیش تولید و فیلمنامه این اثر زمان گذاشت و حتی به مرحله انتخاب لباس نیز رسید، اما ناگهان متوقف شد. چرا که همان موقع یک سریال پیش پا افتاده در همین موضوع ساخته شده بود. چنین عملکردی نسبت به سوژه ها باعث می شود که اگر درباره یک موضوع مهم یا ارزشمند اثری نمایشی به یادگار بماند، کاملا تاثیرگذار باشد. کاش فیلم های دفاع مقدسی مان نیز چنین حکایتی می داشتند. ساخته شدن آثار جنگی بدون دستمایه محکم کار را به جایی رسانده است که امروز حتی "مهاجر" و "سفر به چذابه" و "هیوا" و "از کرخه تا راین" هم که روزگاری محبوب ترین فیلم های روز بودند، رنگشان حنایی ندارد.

 تنگه ابوقریب حکم دانکرک نولان را دارد. هر دو فیلم احتمالا به دلیل تجربه گرایی فیلمسازشان ساخته شده اند و نه تنها حرف جدیدی برای گفتن ندارند بلکه حتی از پس ساده ترین پیش نیازهای یک فیلم خوب نیز برنیامده اند. این موضوع درباره تنگه ابوقریب حادتر است؛ زیرا حداقل نولان پشتوانه گیشه و سینمای پر رونق هالیوود را دارد که حتی اگر فیلم خوبی نسازد، در مجموع به نفع سینمای آمریکا گام برداشته باشد. تنگه ابوقریب در بلاتکلیفی است که می خواهد تاریخ را ثبت کند؟ یا تجربه زیست شخصی نویسنده یا کارگردانش باشد؟ یا از پس یک ایده ناب و غنی می آید؟ به گیشه و فروش فکر می کند؟ به دستاورد های تکنیکی می اندیشد؟ واقعا هیچ کدام از این ها را نمی توان به طور مطلق پذیرفت. فیلمی که ابدا شخصیت پردازی نمی کند، چه طور می خواهد تاریخی باشد؟ ایستاده در غبار یک جوان فیلم اولی هزار پله جلوتر از این فیلم هم تاریخ را به نمایش می گذارد و هم ایده ناب فرمی داشته است که تاکنون به طور جدی ندیده بودیم. حتی نمی توان گفت که تنگه ابوقریب به درد گیشه می خورد. اگر استیون اسپیلبرگ "نجات سرباز رایان" را به گونه ای ساخت که میزانی از خشونت و شلوغی به همراه مایه های حماسی و سانتیمانتال داشته باشد، دلیلش این بود که رگ خواب مخاطبش را می شناخت و می دانست چنین سوژه هایی در آمریکا بسیار هوادار دارد و اکنون فیلم او نه تنها به عنوان یک فیلم پرفروش شناخته می شود، بلکه با ادویه های مخاطب پسند اسپیلبرگ تبدیل به یک فیلم محبوب در بین آثار جنگی تاریخ سینما شده است.

 بهرام توکلی محاسبه نکرده که اگر سینمای هالیوود در آثار جنگی اش به انفجارها و خونریزی ها و حماسی سازی ها اتکا دارد، به این دلیل است که حتی فلسفی ترین فیلمشان (اینک آخرالزمان) نیاز داشته که در یک نقش فرعی از مارلون براندواستفاده کرده تا گیشه را بیشتر تضمین کند. سینمای ایران، نیازی ندارد که با نشان دادن دستِ قطع شده و صداگذاری مَهیب و میزانسن های شلوغ به فروش برسد. گیشه در سینمای ما از مسیر ایده های انتزاعی همچون حماسه و عشق و فداکاری نمی گذرد، فروش بیشتر مساوی است با بازیگر چهره و شوخی های مبتذل و الخ. پس نمی توان گفت که توکلی همچون اسپیلبرگ دغدغه گیشه را داشته است (اصلا از کسی که فیلم سابقش تنها سیصد میلیون تومان فروخت، انتظار چنین دغدغه ای نمی رود.) اگر هم دغدغه او تجربه کردن نوآوری های تکنیکی بوده است، باید بگویم روزگاری که هر پردازش میزانسن شلوغ و صداگذاری پرخشونتی به عنوان سقف سینمای ایران شناخته می شد، تمام شده است. "دوئل" احمدرضا درویش می تواند به عنوان یک فیلم واقعا تکنیکی مطرح شود، چرا که در زمان خودش بسیار پرهزینه به سراغ ساخت صحنه های بیگ پروداکشن رفته بود، در حالی که پس از ریخت و پاش های آثاری همچون "چ"، محمد رسول الله، به وقت شام و... دیگر تکنیک های متکی بر جلوه های ویژه در تنگه ابوقریب نوآوری به حساب نمی آیند.

تنگه ابوقریب حتی مانند فیلم های جنگی آبکی همچون اخراجی ها، الگوی مشخصی برای فیلمنامه اش انتخاب نکرده است. باز اخراجی ها فیلمنامه ای داشت که از نقطه آ شخصیت های لُمپن اش را به نقطه ب می رساند و در هر چند سکانس یک بار کمی برای تلطیف جَو جنگ زده فیلم، زنگ تفریحی برای مخاطب می گذاشت. هر چند بسیار سخیف بود اما حداقل ده نمکی فکر کرده بود که باید یک پایه داشته باشد و برمبنای یک الگوی فیلمنامه تضمین شده فیلمش را بسازد؛ به هر جان کندنی که هست! توکلی همین الگو را هم رعایت نکرده و از نیمه اول تا آخر فیلم فقط دویدن و فریاد و انفجار و تیرخوردن و دست قطع شدن و مرگ می بینیم. آن وسط ها یک استراحت هم برای مخاطب گذاشته که مثلا پیکر رزمنده توسط نوجوان فیلم جا به جا شود یا شخصیت اصلی چفیه ای را بر روی صورت رزمنده کشته شده قرار دهد. (از لفظ شهید استفاده نمی کنم زیرا فیلم به هیچ عنوان نمی تواند چنین قداستی را بسازد.) بدتر از همه نیمه ابتدای فیلم که عملا یک مقدمه بی سرو ته بیش از حد طولانی است. نه شخصیت می سازد و نه فضا را برایمان پذیرفتنی می کند. کاملا مشخص است که فیلمساز یک غریبه است؛ در بین این آدم ها و این فضاها.

 انصافا اگر آن متن پایانی را نمی خواندیم، می توانستیم تشخیص دهیم که خط مقدم فیلم در تنگه ابوقریب است یا شلمچه؟ عملیات والفجر مقدماتی است یا فتح خرمشهر؟ فیلم از لحاظ تاریخی چه اطلاعاتی به ما می دهد؟ شخصیت نوجوان فیلم در نهایت چه تحولی پیدا می کند؟ جز گوش درد و غُرزدن از او اَکتی می بینیم؟ به یاد بیآورید بازی نوجوان آلمانی از کرخه تا راین را با پلاک سعید تا ببینید چگونه یک فیلمساز کاربلد نفوذ به روابط کاراکترها را آنهم بدون دیالوگ و پرگویی می تواند انجام دهد. تنها و تنها نقطه قوتی که در این فیلم می توان دید، یک صحنه است که کمی بار دراماتیک متفاوت دارد، جایی که نوجوان پس از یادآوری خاطره تلخ، ماسک شیمیایی را بر چهره می زند و تاب سواری می کند. (تصویری هنرمندانه از جنگ)

تنگه ابوقریب فیلمی است که نمی داند می خواهد تاریخی باشد یا داستانی؟ قهرمان می سازد یا آدم های واقعی؟ ایدئولوژی دارد یا نه؟ ضدجنگ است یا آرمان گرایانه؟ یک فیلم به تمام معنا خنثی و ناکارآمد که تنها نتیجه اش این است که سینمای دفاع مقدس را بیش از پیش نخ نما می کند.

مهران زارعیان - شهریور 1397



نقد موافق

✍️ محمد علیایی

گریزان از نگاه در تنگنای لانگ تیک

 تنگه ابوقُریب آخرین ساخته توکلی است و قطعا دیدنی ترینشان. فیلم پر است از قاب‌های جنگی زیبا -و در عین حال دردناک- و لانگ تیک‌ها(برداشت های بلند) فراوانی که در هم تنیدگی شان، محصولی قابل توجه، اما متوهم از خلق جنگ ارائه داده اند و دیدنش را در این برهوتِ سینمای ایران، الزامی کرده اند. تلاش توکلی برای ساخت جنگ و از طرفی پرداخت روابط پنج شخصیت اصلی‌اش، قابل تحسین است و همینکه او فهمیده باید از دل این جنگ، آدمیزاد در‌بیاورد، جای بسی امید دارد! اما قطعا موضوع مورد بحث ما باید همین باشد: اینکه علیرغم تلاش او در چینش این موقعیت ها و خلق روابط میان شخصیت ها، فیلم توانسته است از پس ادعاهایش بربیاید یا نه. بنابراین شوخی را کنار بگذاریم و به نقد بپردازیم.

در شروع و پایان فیلم، نوشته ای بر صفحه نقش می‌بندد مِن بابِ اهمیت این دفاع در واپسین روزهای تاریخ جنگ تحمیلی و نادیده انگاشته شدنش در تقویم رسمی. فیلم اینجاست که ادعای اولیه اش مشخص می‌شود: شناساندن اهمیت این واقعه در هشت سال دفاع و نمایان ساختن جلوه ای از سختی ها، رنج ها و مشقت های "آدمهایی" که از جانشان گذشتند تا دشمن وارد این خاک نشود، که اگر گذشته بود جنگ به خوشی پایان نمی‌گرفت. فیلم اما به نظرم نه راجع به این اهمیت، بلکه در مورد رابطه پنج آدم است و فرو بردن ما در این موقعیت خطیر جنگ. فیلم هیچگاه نمی‌تواند اهمیت این تنگه را برایمان نمایان سازد و حتی آنرا به ما معرفی کند. اگر فیلم می‌خواست از اهمیت این جنگ سخن بگوید، باید از آن فاصله می‌گرفت و موقعیت زمانی اش را گسترده تر می‌کرد. اصلا اهمیت اینگونه معنا پیدا می‌کند که مقایسه توان وجود یافتن داشته باشد. مقایسه میان چند موقعیت زمانی و مکانی دیگر است که از میانشان می‌شود اهمّ آنان را فهمید. حال آنکه در تنگه ابوقریب سخن از یک جنگ است و از یک موقعیت. بنابراین مشخص است که اهمیتی را قادر به دیدن نخواهیم بود. همینجاست که منطق ادعای اولیه فیلسماز به فنا(!) می‌رود و محلی از اِعراب در فیلم نمی‌یابد. 

اما اجازه دهید. در خلال فیلم، ادعای اصلی فیلمساز مشخص می‌شود. لانگ تیک های فراوان داخل فیلم را به یاد بیاوریم. نوع استفاده از آنها، توهم بودن در جنگ را به ما القا می‌کند و حتی می‌شود گفت فریبمان می‌دهد. اصولا لانگ تیک، بر کنش متمرکز است و نه موقعیت. شخصیتی از سمتی از دوربین وارد می‌شود و با دیگری حرف زده، دیگری جایگزین می‌شود. موقعیتی خلق نمی‌شود، بلکه صرفا کنش ها معنا می‌یابد و قدری هم قدرت فیلمبرداری روان فیلم را به رخ می‌کشد و جنبه خودنمایانه به خود می‌گیرد. جالب است که هرازگاهی، توکلی کات می‌زند و متمرکز بر رابطه پنج شخصیت اصلی فیلم می‌شود. در این مواقع، نماهای فیلم کوتاه تر می‌شود و تدوین منقطع تر. توکلی می بایست از دل این لانگ تیک ها و نماهای عادی فیلم، رابطه در بیاورد و حس جنگ به ما بدهد، اما چرا نمی‌تواند؟ شروع فیلم را به یاد بیاوریم. از همان ابتدا پی‌ریزی لانگ تیک‌های فیلم شروع می‌شود، با این تفاوت که حرکت دوربین، آرامتر است و سکون و وقار بیشتری به چشم می‌خورد. نما از دید فیلمساز است و گریزان و حیران از آدمهایش عبور می‌کند و بی‌هیچ درآوردن رابطه ای، پایان می‌گیرد. این پایان گرفتن لانگ تیک، شروعی می‌شود بر نقطه مثبت فیلم، یعنی روابط میان شخصیت ها. به نظرم پرولوگ فیلم، بهترین بخش فیلم است و کارشده ترینشان. تقریبا تمام جملات و حرف‌هایی که این آدمها به هم می‌زنند در ادامه فیلم نیز از نو بیان می‌شوند و تکرارهای به جایی دارند. در اینجا تدوین بسیار معمولی است و توکلی، به جای اظهارفضل های تکنیکی، روی آدمها متمرکز می‌شود و اندکی شخصیت پردازی می‌کند و حتی گهگاهی ما را می‌خنداند. اما توجه کنید به لانگ تیک هایی که معلوم است فیلمساز را بدجوری شیفته خود کرده و توهم القای حس جنگ را به ذهن او متبادر نموده اند. در این لانگ تیک ها اما، چیزی که بیش از همه تلف می‌شود، موقعیت این آدمهاست چرا که عملا دیدی وجود ندارد و نگاهی در نمی‌آید. پایان فیلم را به یاد بیاوریم که علی، شخصیت نوجوان فیلم، در آن اسلوموشن بی‌جای فیلم، چگونه سرش را بالا می‌آورد و نگاهی امیدوارنه رو به جلو می‌کند. قاعدتا فیلم باید می‌توانست روند و سیرِ رسیدن علی به این امید را در‌آورد و نگاه امیدوارنه را جایگزین نگاه آکنده به ترس او در اوایل فیلم کند. اما چه حیف که این نگاه ها در لانگ تیک های فیلم از دست می‌روند و قربانی می‌شوند تا ما ذره ای وارد موقعیت جنگ شویم، که البته توضیح دادیم که ابدا نمی‌شویم. لانگ تیک می‌بایست دیدش معلوم باشد و همیشه هرجایی که دوربین حرکت کند و برود، حس سیالیت و موجود بودن در آن موقعیت را نمی‌دهد.

 هرچند که باید اقرار کرد عمده زیبایی فیلم به همین حرکت های روان دوربین بازمی‌گردد و البته نورپردازی درخشان فیلم، که با فیلترگذاری مناسب و تاکید به جا بر نورِخورشید، گرمای ظاهری خاصی به جو فیلم بخشیده است، که البته منجر به حس نمی‌شود و صرفا فیلم را زیبا کرده است. قطعا اگر تمهیدات با ذکاوت توکلی در استفاده زیرکانه- والبته دغل‌بازانه- از لانگ تیک و نورپاشی ها نبود، و اگر فیلم ساده و عادی تصویربرداری می‌شد، توان برانگیختن احساسات رقیقه ما را در خود نداشت.

 به نظرم بدترین بخش فیلم، آنجاست که توکلی متوجه می‌شود چاره ای جز گرفتن نماهای ثابت و کوتاه از بچه ها را ندارد و قطعا  لانگ تیک نمی‌تواند موقعیت آنها را به خوبی تصویر کند. ببینید در اینجا، چگونه فیلم فریب کارانه و ریاکارانه، قاب عکس های دیدنی از بچه ها می‌گیرد؛ اما آیا ذره ای ما را به آنها و درد کشیدن‌هایشان نزدیک می‌کند؟ شعار فیلمساز راجع به شیمیایی و... که مستقیما حرفهایش را در دهان پرسوناژهایش می‌گذارد، در اینجا به سادگی لو می‌رود و جز چندقابِ عکس از تاوَل های پوستی ناشی از بمباران شیمیایی، چیز دیگری عایدمان نمی‌شود. اما نکته جالب تر این است که نگاه هیچ یک از شخصیت های اصلی فیلم نشانمان داده نمی‌شود. چرا؟ به خاطر ترس از لورفتن و نمایان شدن ریاکاری‌های فیلمساز؟ توکلی باید خوب بداند که چند قاب پُرنور و منعکس کننده نورآفتاب و از میانش، چند کودکِ زیبای چشم درشت با وضعی آشفته، حس جنگ نمی‌دهد، مگر آنکه دیدها مشخص شود و شرایط و موقعیت ها اولا خوب زیست شده باشد و دوما توان نزدیک ساختن ما به آنها را داشته باشد و ما را به ادراک حسی برساند؛ از طریق نشان دادن چگونگی درگیری کاراکترها با این شرایط. هیچ حسی و هیچ دل‌رحمی ای نسبت به این تصاویر فیلم، نه مربوط به فیلم، بلکه مربوط به خارج فیلم است و این سوءاستفاده از احساسات رقیقه تماشاگر، قطعا برایم آزاردهنده است. خوشبختانه، این بخش فیلم سریعا پایان می‌گیرد و با متمرکز شدن روی روابط شخصیت های اصلی اش، جانی دوباره می‌گیرد. اندکی به این شخصیت ها بپردازیم که به نظرم چندتایی‌شان، نقطه قوت فیلم هستند: مجید، خلیل، حسن، عزیز و علی.

 شوخی های مجید و حسن خوب ازآب درآمده اند و چندجایی لبخند کوتاهی بر لبانمان می‌آورند و کمی حس سرزندگی به ما القا می‌کنند. حسن با بازی قابل قبول امیرجدیدی، از همه بهتر است، هرچند که شوخی آخرش مربوط به آب هویجی که نصفه رهایش کرده، زیادی لوس و ادایی می‌شود. مجید و خنده ها و کمک‌رسانی ها و جوانمردانگی هایش، بد نیستند؛ اما به نظرم جای کار بسیار داشتند. هرچند که لحظاتی واقعا خاص می‌شود و به ما نزدیک؛ اما چه حیف که قربانی لانگ تیک‌های زیاد از حد توکلی می‌شود.

 خلیل معمولی است و از مرز یک تیپ سرباز مدافع وطن، فراتر نمی‌رود و علی هم در زیر بار گریزانی فیلمساز از گرفتن نگاه های او، بسیار سطحی پرداخت می‌شود و هیچ تمهید فیلم نامه ای درستی برای تحوُل شخصیتش در نظر گرفته نشده است. و اما عزیز که به نظرم بدترین شخصیت فیلم است و به ضعیف‌ترین شکل ممکن پرداخت می‌شود و مرگش هم ابداًَ برایمان مسئله نمی‌شود چرا که درکش نکرده ایم و فیلمساز هم توان نزدیک ساختن ما به او را نداشته است و گریه های خلیل هم برای مرگ او بسیار ادایی جلوه می‌کند.

 توکلی اما بسیار تلاش می‌کند تا این شخصیت ها را هرجور که شده، پرداخت کند و رابطه ای از میانشان درآورد و در جاهایی هم می‌تواند و جای بسی شکر دارد! در تنگه ابوقریب، هیچ عراقی ای نمی‌بینیم و چه خوب! با شناختی که از توکلی داریم، پرداخت عراقی ها برایش بسیار دشوار می‌شده و قطعا سطحی نگر بودنش در زیرِبار این روابط، لو می‌رفت که باز هم با رِندی از این تله گریز کرده و خود را در میان لانگ تیک های روانِ فیلمش، قایم نموده است؛ قایم شدنی که البته حالا لو رفته است؛ هرچند که فیلمش را زیبا و تماشایی کرده است. 

"ابوقریب" را ببینید، برای چند دقیقه ای که رابطه ایجاد می‌کند و تلاش می‌ورزد تا آدم بسازد از دل این جنگ. در این روزگار، نمیتوان توقع خاصی از این سینمای رو به انحطاط داشت، باید دل خود را خوش کرد به این "تنگه"ها، که البته در تنگای خودساخته تکنیکی‌شان بسی گیر کرده اند!

محمد علیایی - شهریور 1397



ضدیادداشت

✍️ محمد کلاته ملایی

"حسرت میخورم..."

 «تنگه ابوقُرَیب» فیلم سینمایی نیست! ترکیبی است از سکانس پلان هایی چند دقیقه ای و انفجارهای پی درپی، به همراه مقادیری بازیگر که بودن یا نبودنشان فرقی ندارد. 

فیلمساز در شخصیت پردازی و خلق افرادی که برای مخاطب مهم باشند ناتوان است. نتیجه آن هم می شود چند نفر بازیگر که جلوی دوربین می آیند و دیالوگی میگویند و میروند بی آنکه تاثیری در داستان داشته باشند یا در خلق همذات پنداری مخاطب موفق باشند. فیلمساز یادش رفته که بدون داشتن داستان، شخصیتی نخواهد داشت و بدون داشتن شخصیت هم داستان بی معنا خواهد بود هرچند آن داستان واقعه تاریخی باشد.

فیلمساز همه حواسش به خلق صحنه های عظیم جنگی بوده است تا داستان و شخصیت. نمیداند که بدون شخصیت، دوربین روی دست و سکانس پلان های وسط نبرد بی معنا می شود، هرقدر هم میدان نبرد بزرگ باشد و انفجارات بزرگتر. چون مخاطب دلواپس کسی در صحنه نبرد نیست. برایش فرقی ندارد بازیگر گلوله بخورد و خونش روی دوربین ریخته شود.

وقتی در نیمه ابتدایی فیلم که فرصت شخصیت ساختن را به چند پلان دیالوگ خلاصه کنیم و حرفهای بیخودی بزنیم همین میشود. شخصیت ابتدا از فیلمنامه ساخته می شود و بعد کارگردان آنرا پرورش میدهد و بازیگر با توانایی خود آنرا شکوفا می کند. وقتی فیلمنامه و کارگردان حواسشان به چیز دیگریست، از بازیگران چه گله کنیم؟ از جواد عزتی بگوییم یا امیر جدیدی. از مهدی پاکدل بگوییم که انگار همان آتش نشان چهارراه استانبول است که فقط لباسش عوض شده...

انصاف نیست که از بخش های طراحی صحنه و طراحی جلوه های ویژه میدانی تعریف و تمجید نکنیم. دوستانی که سنگ تمام گذاشته اند تا خواسته کارگردان را برآورده کنند، غافل از اینکه کارگردان نه جلوه ویژه می فهمد، نه صحنه و نه دوربین. دوربین فیلمساز فقط انفجار می بیند و آتش و تانک. ناتوان از خلق میزانسن و ساختن فضایی جنگی.  البته حق بدهیم،کارگردانی که هیچ تجربه ای در این فضاها ندارد، ناگهان با حجم عظیمی از امکانات روبرو شود و تصمیم می گیرد تا می تواند فوگاز بترکاند و با دوربین اش این طرف و آنطرف بدود و از گازدادن تانک ها تصویر بگیرد.

 با دلی پر از "حسرت"؛ من می مانم و اسامی شهیدان گردان عمار که در آخرین پلان فیلم می آید. حسی که از خواندن این اسامی و این واقعه تاریخی بر جان و دل من می نشیند، خیلی بیشتر از حسی است که فیلم تنگه ابوقریب می خواهد بسازد.

 حسرت میخورم از دیدن این فیلمهای بیگ پروداکشن، بی تاثیر و خالی از حس... حسرت میخورم از این همه پولی که خرج شد تا حس دلاوری های مردمان این سرزمین را به یادمان بیاورد و نتوانشت... حسرت میخورم که چرا نمی توانم سرم را با افتخار بالا بگیرم و برای فیلم دست بزنم و به آن افتخار کنم... حسرت میخورم به اسامی این شهیدان که در عین سادگی پرقدرت اند و تاثیرگذار...

حسرت میخورم... 

حسرت میخورم...

حسرت میخورم... 

محمد کلاته ملایی 97/5/27



ضدیادداشت

✍️ سوگند رادمهر

تنگه عجيب و غريب

به دوربين روي دست هاي مجهول و غير منطقي اش

به هاليوودي بودن اكشن هاي تكراري و  غيرمعمولي اش

به ادعاهايي كه وسط كار لنگ مي ماند

به خوني كه روي دوربين جا مي ماند

به قصه اي كه قصه نبود، دفاع و جنگ را به قهقرا برد

به لات بودن بازيگري كه در فيلم فجر (سيمرغ)برد 

به تيپ هايي كه تيپ هم نبودند بي تعريف بودند

به كارگردان و كادري كه بي زيست و بي درك بودند

به جواد عزتي و تلاشش براي نجات و إحياء

به اغراق هاي زيادي و جنگيدن براي بقاء

به، به تصوير كشيدن واقعيت در جنگِ ما 

نه بجاي آن ،ديدن قاب هاي نيويوركي ها

به خاص فكر كردن كارگردان و بي خاصيت كردن فيلمش

به نجات سرباز رايان و تفكر و دوربينش 

به بتمن بودن نوجوان قصه ولي از نوع بي موتورش

نه در اخر فيلم به ورود كانري طورش

به مضمون هاي افراطي و تحميلش به وفور

به دريافت كردن هاي حسي مخاطب آن هم به زور 

به نپرداختن هاي صحيح در موقعيت هاي مختلفش

به تنها اكتفا كردن لوكيشن هاي نصف و نيمه اش

به مشخص نبودن هدف فيلم و فيلمسازي

به بي دغدغه بودن كارگردان و بي مسئلگي 

به فيلمي كه فيلم نبود ادا بود 

به ادايي كه فقط ادعا بود...


سوگند رادمهر - جشنواره فجر 1396 






برو بالا
0px
منتقدین