اشتراک گذاری
ورود منتفدین
میزگرد چرا هنر؛ چرا نقد

میزگرد چرا هنر؛ چرا نقد


پی دی اف این میزگرد را در کانال نقدزی بخوانید: 


اینجا کلیک کنید

________________________________

میزگرد چرا هنر؛ چرا نقد

20 اردیبهشت 97 / مدیر بحث: محمد علیایی 

با حضور: محسن باقری و محمدعلی شمس


محمد علیایی: چرا هنر؟ نکته ای که در این بحث مایلم مطرح کنم، ترجیحاً عدم استفاده از واژه هایی مانند فرم، تکنیک و غیره است. به نظرم این واژه ها آنقدر فراگیر شده اند که عملا معنای خود را از دست داده اند و ما نیاز داریم تا از ابتدایی ترین پرسش شروع کنیم و با ابتدایی ترین واژه ها به این موضوع بپردازیم. مقصودم از طرح این بحث، تعریف کردن هنر نیست، بلکه دریافتن هدف و چرایی وجود آن است. اینکه آیا وجودش ضروری است؟ اگر بله، چرا؟ هنر می خواهد با انسان چه کند؟ آیا هنر یک وسیله است؟ 

محمدعلی شمس: در مقابل وضع موجود جهان، دو راه داریم: پذیرش یا عصیان... سکوت یا خلق... قبول واقعیت موجود یا تلاش برای ساختن واقعیت مطلوب؛ به هنر نیاز داریم برای خلق و عُصیانی در جهت مطلوب، برای بیکار ننشستن در مقابل مرگ محتوم.

علیایی: چگونه ؟ هنر چه می کند؟

شمس: به ما امکان می دهد که دنیای خودمان را بسازیم، طوری که دوست داریم. 

محسن باقری: وجودش ضروری ست... انسان از عقل و حس تبعیت می کند و بیش از آن که به تفکر نیاز داشته باشد به حس نیاز دارد. هنر برای صِیقَل دادن حس لازم است. هنر لزوماً برای توازن بخشیدن و تیزتر کردنِ حس می آید.

علیایی: اما چرا باید حس را تیز کنیم؟ اصلاً چه نیازی به حس داریم؟ 

باقری: برای اینکه در مواجهه با موضوعات مختلف باتجربه نشان دهیم (پخته تر شویم)؛ برای من هنر تنها تکیه گاه برای رهایی از تلخی های زندگی بود. ببینید وقتی می گویند فردی با تجربه است، یعنی رفتارهای بچگانه ندارد. هر چه بیشتر با هنر مأنوس باشی، از ابتذال دور می شوی، چون هنر اساساً جایگاه تعالی حس و اندیشه است؛ حس و از پس آن اندیشه.

علیایی: حس و از پس آن، اندیشه. جمله قابل تأملی است؛ و مقصودتان از تیز کردن حس چیست؟ 

باقری: یعنی حس ما در مواجهه با چیزی ترسناک مواجه شود، وقتی با تجربه قبلی همگام باشد به خوبی و به اندازه عمل می کند. حس خیلی مهم است؛ کلیه حواس پنجگانه و حس های منتهی به آن ها مثل شادی، غم، نفرت، خشم، ترس و... آدمی که ترس را تجربه نکرده باشد، قطعاً در مواجهه یا چیزهای ترسناک در زندگی، کارش سخت تر است؛ این طور نیست؟

علیایی: در واقع اگر این حس ها تربیت شوند، موجب می شود که ما در مواجهه با جهان عملکرد بهتری داشته باشیم و به قول آقای شمس، عصیان در برابر پوچی جهان بهتر صورت می گیرد. به قول ارسطو، هنر آن احساسات بعضاً خطرناک را در روح انسان بیدار می کند و آن ها را می زُداید. بسیار خب. پس در واقع شما حس را بخش مهمی از وجود انسان و هنر را یک وسیله می دانید؟

باقری: منظور از وسیله چیست؟ 

علیایی: این که هنر باید چیز مفیدی داشته باشد. مقصودم این است که هنر برخلاف گفته ها، یک ابژه است نه سوبژه. یک چیزی که انسان برای خود خلق می کند تا نیازهایش را برطرف نماید.

باقری: بله، همین طور است. هنر یعنی بهتر کردن دنیا برای زندگی بهتر... یعنی زُدودن تیرگی ها و بهتر دیدنش.

علیایی: اما می دانیم که هنر به شدت وابسته به جهان ماست. 

باقری: صد در صد؛ چون هنر به "باور" نیاز دارد. 

علیایی: یعنی هنر خود برای وجود نیازمند است که این جهانی شود. در واقع هنر از ضعف انسان برمی خیزد.

شمس: ضعف؟ لطفاً مثالی بزنید.

علیایی: مثلاً هنرمند از چیزی می ترسد یا دردی را حس می کند؛ پس آن را با هنرش ابراز می کند.

باقری: نه؛ لزوماً این نیست. چون هنر می تواند از بزرگترین لذت های یک هنرمند نشأت بگیرد. مثلاً نقاشی اساسش همین است.

شمس: من اسمش را ضعف نمی گذارم؛ نوعی حس کمبود... نیاز برای تغییر... این است که خلق اثر هنری را لازم می کند.

علیایی: بله. هنر، آنگاه که انسان توان مقابله با سکوت جهان را ندارد، خود را در معرض نمایش می گذارد. او نمی تواند پاسخ خود را در جهانی که در آن زیست دارد، بیابد پس به هنر روی می آورد تا این "ضعف" خود را در نیافتن هدف و معنا جبران کند. البته شاید این "ضعف" نباشد...

شمس: ضعف یعنی چیزی در ما کم است؛ اما حس کمبود و تغییر، یعنی چیزی در دنیای فعلی کم است و باید آفریده شود... آن طوری که من می خواهم. هنر رابطه ی مستقیم با حس آزادی دارد.

باقری: در این جا "نیاز"، مفهوم مهمی ست. هنرمند اساساً زیبایی هایش را رو می کند؛ حتی اگر ترس هایش را بخواهد بسازد از حس زیبایی شناسی اش کمک می گیرد.

علیایی: منظورتان از زیبایی شناسی چیست؟

باقری: شما یک اثر هنری نازیبا سراغ دارید ؟

علیایی: فیلم "سالو"، رمان "جنایت و مکافات" یا "محاکمه". 

باقری: محتوای نازیبا فرم هنری را نازیبا نمی کند. هنر با "چگونه" سروکار دارد نه "چه". 

علیایی: درست است. حالا نکته جالب توجه این است که خود این هنر برای وجود یافتن باید بخشی از این جهان شود. 

شمس: اصلا هنر محصول بسط جهان ذهنی ماست؛ ذهنی که جز از همین جهان ورودی نمی گیرد.

علیایی: ولی هنر باید از جهان ذهنی وارد این جهان عینی شود و تن بدهد به این جهان. این وضعیت به نظرتان مُتضمن نوعی تناقض نیست؟ هنر قرار است نظام مند باشد تا عصیانش در برابر بی نظمی معنا پیدا کند. سؤال این است که چطور هنر که ذاتاً نظام مند است، می تواند بخشی از این دنیای بی نظم شود؟

شمس: جهان پر از آثار هنری ست ولی هیچ وقت کافی نیست. چرا؟ چون فرایند مهم است نه فراورده؛ موقع خلق، نظم ایجاد می کنیم. موقع فهم، مخاطب نظم را حس می کند و منتقد البته؛ ولی در بقیه حالات، آن محصول، بدون فهم و حس مخاطب، دیگر بخشی از بی نظمی دنیاست.

علیایی: در واقع هنر با ایجاد ارتباط از ذهنی به ذهن دیگر با استفاده از یک وسیله ی بی نظم (اثر هنری) قادر است تا دوباره در جایی در ذهن به نظم برسد. فرایند مهم است نه فرآورده.

باقری: من هم تعبیر آقای شمس را می پسندم. 

شمس: صبر کنید؛ حالا می خواهم با خودم مخالفت کنم! آیا فرایند درک مخاطب حتما لازم است؟ همان فرایند خلق هنرمند کافی نیست؟ 

علیایی: نه؛ چون ارتباطی وجود نخواهد داشت و نظمی شکل نمی گیرد. البته تنها مخاطبِِ هنرمند می تواند خودش باشد.

شمس: بخش دوم حرف تان را بیشتر می پسندم هرچند معنای مخاطب را تا حدی عوض کرده اید. ولی چرا لازم است که نظم خلق شده حتما به رویت بقیه برسد؟ خب هنرمند حسی داشته و چیزی ساخته، جهان را تغییر داده، فهمیدن یا نفهمیدنِ مخاطب چه چیزی را عوض می کند؟ 

علیایی: هنرمند چیزی ساخته ولی وقتی اثر جزئی از این جهان می شود که نظمش را از دست می دهد. باید دوباره با گذشتن از فیلتر ذهن مخاطب، نظم پیدا کند. در واقع اثر هنری اول ذهنی بوده و بعد عینی شده و حالا هم برای بازیافتن نظم نخست، باید در ذهن مخاطب فهم و درک شود تا به هدف غایی که ایجاد نظم بوده برسد.

باقری: اصلاً مخاطب در درجه ی اول مورد اهمیت است؛ هنر برای مخاطب است که خلق می شود؛ هنرمند اگر فرایندی را طی می کند مدام باید به فرآورده هم فکر کند.

شمس: در واقع ارزش اثر هنری به اندازه ی تمام دفعاتی ست که دوباره در فرایند نظم آفرینی دخیل می شود؛ ارزش مونالیزا به اندازه تمام نگاه هایی است که درگیر آن لبخند غمناک می شوند. بله؛ می شود تنها مخاطبِ هنرمند خودش باشد؛ ولی اثرش به همان نسبت کم ارزش خواهد بود. چنین اثری دیگر فقط برای خودِ هنرمند هنر است نه دیگران. اما دردنیای فعلی، کم نیستند آثار هنری مدرن که توسط منتقدین ستایش و مخاطبین هم برای حفظ کلاس وانمود می کنند که با دیدنشان خیلی متحول شده اند. در حالیکه هیچ حسی نداشته اند و هیچ نظمی بازآفرینی نشده است. آقای علیایی! پرسیده بودید هنر چه می کند؟ خب... قرار بوده که به ما(مخاطب) حس بدهد؛ ولی در چنین مواردی ما خودمان را فریب می دهیم و حسی که نیست را نتیجه ی هنر می دانیم. اینجا، هنر دیگر همسایه ی اسارت و فریب است نه آزادی و حقیقت.

علیایی: پس رسیدیم به اهمیت غیرقابل انکار مخاطب در فرایند هنری. وسیله ی دریافت هنر چیست؟ 

باقری: حس و فهم. 

علیایی: قبول دارید که مخاطب فقط در صورتی می تواند در مواجهه با اثر هنری، نظمی دوباره در ذهنش بسازد که قبل تر حسش تربیت شده باشد؟

باقری: کاملاً مخالفم. هنر می آید برای تیز کردن و تربیت حس؛ نیازی نیست که حس مخاطب از قبل تیزشده باشد.

شمس: این قضیه ی تربیت ذائقه ی مخاطب یکی از دغدغه های دیرینه ی من است که به نظرم خیلی از روشنفکران از جمله استاد فراستی را هم گاهی گیر می اندازد. چون تناقضی هست بین احترام به نظر مخاطب عام و تلاش برای تربیت ذائقه ش. از تیز شدن حس یه مثال ملموس سینمایی می زنید؟ 

باقری: ببینید... وقتی بلاک باسترهای هیولایی را مخاطب مستمر میبیند، حسش تنزل پیدا می کند و چنین حسی دیگر با آثار کلاسیک و شاهکارهای هنری به راحتی ارتباط برقرار نمی کند.

علیایی: پس با هر چه بیشتر دیدن و شنیدن آثار خوب، هم می شود عصیان در برابر بی نظمی را تقویت کرد و هم می شود حس را برای درک و بازسازی نظم بیشتر تربیت کرد. اما چطور می توان این حس ها را حتی تیزتر کرد؟ چطور می توان این مسیر دشوار را هموارتر کرد؟ به نظرم با نقد می شود این کار را کرد. نقد می تواند این مسیر را هموار کند. یک منتقد که حسش تیزتر از ماست، می تواند کمک بزرگی در راه ارتقای ذائقه و تقویت حس هنری باشد. به نظرم منتقد باید اندازه ای که اثر توانسته به نظم برسد، آن را شرح بدهد و حتما باید اجزای اثر را تشریح کند. قبول دارید؟

باقری: بله. مرز مخاطب و منتقد بودن این است که منتقد پنجره ای باز می کند رو به اثر تا دیگران اثر را بهتر ببینند و مهم تر از آن، نقد آیینه ای می شود که می توان تصویر منتقد هم در آن دید.

علیایی: در واقع منتقد هم باید مثل هنرمند از خودش بگوید. 

باقری: منتقدی که از خودش چیزی در نقدش نباشد، هنوز نقد نکرده است؛ نهایتا تحلیل یا ریویو تحویل ما میدهد. منتقد یعنی فردیتی باسلیقه ی خاص که اثری را از دریچه نگاه مستقل و منحصر به فرد خودش به مخاطب معرفی می کند.

شمس: منتقد، حس را با عقل خود می سنجد و در مقابل نظم تحمیل شده توسط هنرمند، نظم نوینی می آفریند. کاری که هنرمند با جهان می کند، منتقد با اثر هنری انجام می دهد. از این منظر، نقد، هنرِ زنده کردن است چون به مخاطب کمک می کند برای احیای همان نظمی که هنرمند خواسته از طریق اثرش منتقل کند. نقد، زنده می کند و منتقدین واقعی با نقد است که زنده اند.

پایان میزگرد





برو بالا
0px
منتقدین