اشتراک گذاری
ورود منتفدین
فیلم خفه گی / فریدون جیرانی + معرفی و آنونس + نقد فیلم

فیلم خفه گی / فریدون جیرانی + معرفی و آنونس + نقد فیلم


معرفی فیلم


کارگردان، نویسنده و تهیه کننده: فریدون جیرانی

بازیگران: نوید محمدزاده, الناز شاکردوست, پولاد کیمیایی, ماهایا پطروسیان, پردیس احمدیه, غلامحسین لطفی, احسان امانی, اسدالله یکتا

خلاصه‌‌‌‌‌ فیلم: صحرا مشرقی پرستار یک بیمارستان روانی است. مسعود سازگار همسرش را که ظاهرا دیوانه شده در این بیمارستان بستری می کند. صحرا مشرقی وقتی با همسر مسعود آشنا می شود، پی به حقایقی عجیب از زندگی آنها می برد و ناخواسته وارد ماجراهایی می شود ...



ضدیادداشت

✍️ سوگند رادمهر

"برای فروش _ پرادعا برای خاص بودن"

هر فیلمی که مُتفاوت و خاص است دلیل بر خوب بودنش نیست، در واقع فیلم هایی هم پیدا می شوند که ادای "خاص" بودن در بیاورند، نمونه اش همین فیلم (خفگی).

ابتدای فیلم از دیوانگی به تُندی حرف می زند، و بعد پِلِی بَک می دهد به گُذشته، نمی داند که پِِلی بَک را برای آغاز فیلم به کار نمی برند، اگر هم قرار بر استفاده باشد قطعاً در فیلم های با روایت خطی است.

فیلم کاملاً قابل حدس است، فضایی کسالت آور _به اصطلاح روشنفکرانه،

قاب هایی که گاهاً مصنوعی و بیخودی است. و تکرار نشان دادن سردی بیش از حد هوا-به این منظور که (چقدر سرد است)-لازم نیست آن هم به این شدت. این سردی به مخاطب مدام حُقنه می شود، و یکی از دلایل مصنوعی شدنِ فضا، تکرار این حجم از سرما و بوران است.

 زمانی یک فیلم از رنگ خارج می شود که فوکوس بر روی جزییات، فضاسازی و بازی های خوب باشد، اما خوب بودن فقط در چند نما نمی تواند حذف کردن رنگِ فیلم را پوشش دهد و منطقی باشد.

ریتم کند، کات های گاهاً شِلخته، سکانس های مُشابه و حوصله سَربَر، برای پُر کردن تایم فیلم، بازی های مصنوعی از نگاه های (نوید محمدزاده _ تا مصنوعی جلوه کردن شاکردوست) و کََستینگ بسیار بد. اَکت های نوید محمدزاده که تلفیقی از نقش های پیشین اوست؛ و شاکردوست و آن گِریم بد و بازی که فقط گریه می کند، و یک ترسِ بی خود از تاریکی که ریشه در بچگی دارد، گویی کارگردان می خواهد کمی بخش روانی فیلم را از این طریق به مخاطب بفهماند! سوال اینجاست که آیا موفق شده است یا خیر؟! جواب قطعا خیر است، چون هیچ شخصیتی در فیلم برای ترس از تاریکی وجود ندارد، فقط ادایی است که مُدام تکرار می شود.

 حضور بی منطق ماهایا پطروسیان و وِل شدنِ داستان او که هیچ کمکی در روند فیلم نمی کند و کاملا اضافی ست. و پولاد کیمیایی به شدت ضعیفش و پرداخت نامتناسب او که به داستان آسیب بسیار جدی می زند. اینکه در روند فیلم از آن استفاده می شود و مدام نشان می دهیم که چقدر مثلا مهم است اما ذره ای به آن نپردازد خود یک مقوله عجیب دیگر است. گوشی مسعود(محمدزاده) زنگ میخورد، بدون اَکسِپت کردن، صحبت می کند و تصویر هم آن را نشان می دهد، که بسیار بی ذوقی ست در فیلمی به شدت جدی و خشک!

دختر میلیونری که هیچکس را ندارد و با چند کلمه صحبت (صحرا_شاکردوست) رام می کند، که بسیار دروغین و قلابی است، جنس این اعتماد باور پذیری ندارد.

اما ماشین قدیمی استفاده شده ی یک کرانه دار ثروتمند، و رومیزی های قدیمی، فضای سیاهی، و گوشی مدل (آیفون) مدرن و آپارتمان شبه مدرن، و ساختمان قدیمی ١٥ طبقه خالی از سَکَنه، پارادوکس (تداخل) ایجاد کرده که اصلا خوب نیست. یک درصد هم نمی شود به این فکر کرد که دلیل آن می تواند همان سنت و مدرنیته باشد!.

عدم پرداختن به قصه و بسته شدن دو پرونده از ٤ پرونده، بسیار به فیلم صدمه زده... و آخری که از همان اول هم قابل حدس بود. از فریدون جیرانی و علاقه او به سینمای اروپای شرقی، انتظارات بیشتری می رفت، ولی این فیلم هیچ قدمی به جلو نمی برد، و جیرانی کماکان در فیلم های قبلش ساکن است.

نقطه قوت فیلم تنها، چند نما است و موسیقی نسبتأ قابل قبول.

باشد تا رستگار شویم / سوگند رادمهر



نقد دوم

✍️ تامی هارطونیانس

"خسته گی"

 با عرض ادب و احترام خدمت فیلمساز. خفه گی را دو هفته پیش دیدم. بعد از تماشای فیلم تمام حرفها و نقدهایم به این فیلم در ذهنم فرم گرفت اما چیزی ننوشتم. فیلم را دوست نداشتم و آن را هدر شده می دانستم (هنوز میدانم). امشب مصاحبه فیلمساز را درباره ی فیلمش در برنامه "سی و پنج" دیدم. به این نتیجه رسیدم که فیلمسازش ارزش دارد تا مفصل درباره ى کار آخرش نظر و نقد بشنود. البته تا به اینجا نقدهای مختلفی برای این فیلم نوشته شده است، اما منم به نوبه ى خودم باید اینکار را بکنم. 


و اینک اصل مطلب:

خفه گی بخاطر تفکری که در پشتش است فیلم مهمی است. با تماشای فیلم کاملا می شود تلاش بکار رفته را که برخاسته از یک تفکر است، دید. همانطور که جیرانی هم در مصاحبه اش توضیح داد؛ برای فضاسازی فیلمش جداََ فکر کرده و نکات متعددی را در نظر گرفته بوده. نکاتى مانند اینکه هیچ نمایى نباید در فضاى باز گرفته می شد یا دوربین باید حرکت های تراولینگ کمی می داشت و بیشتر باید ساکن و متمرکز می مانْد. مطمئنا نکات بسیار دیگری هم در نظر او بوده و اینها همه قابل احترام اند. اما چیزی که در نتیجه از آب درآمده، فیلمی است هدر شده. 

 چرا این چنین است؟ تلاش و زحمت هایی که برای خفه گی کشیده شده از کجا به هدر می رود؟ از اصلی ترین عنصر هر فیلم یعنی داستان. فیلمساز همانطور که در مصاحبه اش گفت فیلم های زیادی دیده و روحش برای ساخت این فیلم آماده شده. این حرف حقیقت است بله او به حال و هوای سرد و تاریک فیلمش نزدیک است. اما مشکل اینجاست که او آدمی برای این فضا ندارد و مسئله اش هم حین ساخت فیلم، آدم نبوده بلکه فضا بوده است. شبه آدم هایی هم که در این فیلم حضور دارند همگی در خدمتِ فضا (یا بهتر است بگویم در و دیوارِ) این فیلم است و صرفا بهانه ای هستند برای نشان دادن این در و دیوار. می توان بوضوح دید که فیلم دچار آفتی به نام فضا زده گی است یعنی اساسا فیلمساز بخاطر شیفته گی اش به این نوع حال و هوا (فضا) این فیلم را ساخته و نه بخاطر شخصیت ها یا قصه. چیزی که مشخص است، این است که از در و دیوار، قصه ای در نمی آید. قصه فقط برای شخصیت ها است و چون شخصیت ها برای فیلمساز چندان مهم نیستند، پس قصه ای هم وجود ندارد. 

 این فیلم همچنین دچار میزانسن زده گى است (میزانسن به معنى چینش صحنه)؛ ولى نه میزانسنِ سینمایى، بلکه میزانسن عکاسى. چرا؟ از آنجایى که قصه اى و روایتى به عنوان دغدغه ى فیلمساز وجود ندارد پس ناخودآگاه ارتباطى هم بین نما ها و چینش نماها وجود ندارد زیرا ارتباط بین نماها براى روایت است. فیلم اساسا آلبومى از عکساى تاریک و سرد است که گاهى هم مانکن هایى در آنها حضور دارند. 


با وجود تلاش زیاد براى فضاسازى، فضایى ساخته نمیشود زیرا بدون قصه و شخصیت، مخاطب در سینما به فضا نمیرسد (به دکور میرسد). حتى فیلمى مانند سرگیجه ى هیچکاک که دهه ها درباره ى فضاى آن صحبت شده و دهه ها هم صحبت خواهد شد اگر شخصیت های آن ساخته نمیشدند فضا دار نمیشد. این قانون است که تا وقتى شخصیت به مخاطب حس ندهد در و دیوار و فضاى پیرامون فیلم هم به او حسى نمیدهد. دلیلش هم این است که مخاطب سینما یک انسان است و از دریچه ى انسان میتواند فضا را ببیند، به آن نزدیک شود و آن را و لمس کند...از دریچه ى در و دیوار نمیتواند. تمام رنگ ها و اشکال و اشیا و اجزاى یک فیلم باید در خدمت شخصیت هاى فیلم باشند تا بتوانند فضا بسازند و حس تولید کنند. حتى بعد از اینکه مخاطب به درک و حس فضا رسید بواسطه ى درک فضا به درک عمیقتر از انسانى که در فیلم شناخته میرسد و دوباره با انسان همراه میشود. پس در این فیلم همهر چقدر هم که در و دیوار و فضاى بسته نشان داده بشود تا شخصیتى نباشد که احساس خفه گى بکند،براى مخاطب "خفه گى" بوجود نمیاید.بى توجهى به انسان در این فیلم به حدى است که حتى بسیارى از دیالوگ هایى که آدم هاى قصه (به اصطلاح قصه) میگویند نه براى پرداخت خودشان، بلکه براى پرداختن و هر چه مرموز تر کردن و خاصتر کردنِ به اصطلاح فضاى فیلم است. دیالوگ هایى که فقط در لحظه گفته میشوند و قرار نیست در ادامه ى آنها دیالوگ هاى دیگرى بیایند که ما را به سمت و سویى ببرند. براى مثال در برخورد اول با شخصیت نوید محمدزاده این دیالوگ ها را (که اولین دیالوگ فیلم نیز هست) از او میشنویم: به منصور نگفتم..فقط مادرم میدونه...سر ساختمون چیزى بهش نگید..پدرم تا یکى دو ماه بیشتر زنده نمیمونه..از همین دیالوگ اول فیلم چهار موضوع مطرح شد که هیچکدام بیشتر از همین یک خط ادامه پیدا نمیکنند. در ادامه هم از این  جنس دیالوگ هاى بى مورد زیاد میشنویم، مانند: دوسش داشتم، همیشه دلم میخواست بخنده، خودش نخواست بخنده، یکم آرایش کن، و ... . 



نگاهى به داستان بیاندازیم؛ درپانزده دقیقه ى اول فیلم کم و بیش میفهمیم موضوع چیست. شخصیت زن میگوید که شوهرش مردى سنگدل و بیرحم و حیوان صفت است و او براى نجات جان خود راه به دیوانگى زده و شوهرش هم او را به تیمارستان آورده (اینکه چطور انقدر ساده لوحانه این راز را با دکتر تیمارستان مطرح میکند و دکتر هم همان اول بدون هیچ آزمایشى قبول میکند که این زن واقعا یک روانى نیست، بماند). کمى جلوتر شخصیت مرد میگوید که همسرش به او خیانت کرده و در واقع اوست  که موجودى بى عاطفه است. حال با دو شخصیت طرف هستیم که نمیدانیم کدام یک از آنها دروغ میگوید. ولى این مسئله به هیچ وجه تبدیل به یک مسئله براى مخاطب نمیشود زیرا اصلا مسئله ى فیلمساز این نبوده. مسئله ى فیلمساز پیدا کردن جاى دوربین و قاب بندى دکورش است، آن هم با منطق عکاسى. یعنى تک به تک عکس گرفته و بهم چسبانده. نکته ى دیگر این است که فیلم به زنده گى شخصى صحرا میپردازد که هیچ ربطى به قصه ى تیمارستان ندارد و این موضوع داستان فیلم را نه دو خطى، بلکه دو پاره کرده است و با زمان طولانیى که به خانه و اختصاص داده شده ما را به بیراهه میبرد. هدف این بوده که ما در خانه با صحرا بیشتر همراه شویم اما هیچ چیزى براى همراهى وجود ندارد. دیالوگ هایى مانند من یک دختر خجالتى هستم، یا این روزا هیچکس عاشق نمیشه و... به خودى خود ما را به شخصیت نزدیک نمیکند و همچنین تمام جریان شوهر کردن و صحبت هاى دو نفره ى ماهایا پطروسیان و الناز شاکردوست (صحرا) هم هیچ نزدیکیى ایجاد نمیشود زیرا این دیالوگ ها اصلا کارکردى در درام قصه ندارند و کاملا از قصه جدا هستند. سکانس حضور پولاد کیمیایى هم همین گونه است. 


به علاوه باید گفت که ریتم فیلم کند نیست، ریتم کاملا راکد است. اگر اتفاقاتى هم میوفتد و زمان دراماتیک جلو میرود فقط ظاهر قضیه است. از ابتداى فیلم تا انتهاى آن شاید چند لحظه حرکت وجود داشته باشد، دلیلش هم همین عکس مانند بودن این فیلم است. انگار که داریم یک آلبوم عکس را تماشا میکنیم. امیدواریم فیلمساز در فیلم بعدیش به نام آشفته گى این ضعف ها را جبران کند و تجربه ى ما با فیلم آشفته گى، مانند خفه گى، خسته گى نباشد.



نقد سوم


بسم رب المستضعفین

✍️محمد افشاری

"آزمون و خطا کردن دورانی دارد"

 فریدون جیرانی جز کارگردانانی به حساب می آید که کارنامه کاری اش به مثابه نوار قلب، اوج و فرود های متفاوت و متنوع دارد. انتظار نمی رفت که وی بعد از این سابقه و ساختن فیلمهای به شدت خوبی مانند « من مادر هستم» و... دست به ساختن فیلم نازلی به نام «خفگی» شود و چنین فرودی را در سابقه خود تجربه کند.

فیلمی که تماشایش انسان را به یاد کارگردانان بی تجربه ی ناشی می اندازد که قصد دارند با تقلید از چند فیلم ژانر وحشت و البته فانتزی اروپایی شرقی، دست به خلق یک اثر متفاوت بزنند، اما در آخر کار، کمیت فیلمشان لنگ است.

فیلمنامه به شدت متزلزل است. ترکیبی از دو ناداستان ، که هرکدام به تنهایی می تواند با پرداختی قوی، تبدیل به دو داستان مجزا شود. حدود بیست دقیقه از فیلم به مقدمات و شناساندن پرسوناژها و نسبت ها می پردازد که می توان گفت زمان زیادی است با بازخورد کم.

گره ای با عنوان مشکلات « نسیم» و « مسعود» و ادعاهای هریک بوجود می آید که می تواند با ادامه دار شدن آن و ایجاد یک تعلیق حرفه ای، درام در یک شکل منطقی، قوامی زیبا به خود ببیند اما متاسفانه اینطور نیست. پایه و اساس این نوع ژانر« تعلیق » است که مخاطب را محسور می کند. فیلمنامه گره اش را دنبال نمی کند، و نتیجتا تعلیقی به همراه ندارد.

فیلمنامه نویس، ارتباط فی ما بین « گره ایجاد شده» و « مخاطب » را به حال خود رها کرده و به قصه ی دوم می پردازد. زندگی شخصی مصیبت زده و مفلوک صحرا مشرقی و دغدغه ها و ناکامی ها و عقده هایش، بیش از نصف فیلم را جلو می برد و هنوز مخاطب نمی داند که دقیقا چه چیزی را باید پیگیری کند!؟

پیرنگ های زائد و سکانس های بی جهت به وضوح نمایان است. به طور مثال می توان به سکانس درگیری «مسعود» و «منصور» اشاره کرد، که نه فیلم را جلو می برد و نه مشکلی از چراهایی که فیلمساز برای مخاطب بوجود آورده است را پاسخ می گوید که گویی بر ابهامات او می افزاید! فی الواقع اگر شخصیت منصور با بازی پولاد کیمیایی از فیلم حذف شود، هیچ اتفاقی نمی افتد!

شخصیت پردازی های ضعیف، نقطه عطفِ بدی هاست..معرفی دختر تنهایی به نام صحرا با مطرح شدن عقده ها و آرزوهایی بسیار متدوال ( فقر و تنهایی و...) پرداخت هایی نمی باشد که در انتهای فیلم  از او یک قاتل بسازد و این فقط، برچسبی است که نویسنده به او زده است. 

کاراکتر مسعود با بازی افتضاح نوید محمد زاده ( که احیانا قصد تابو شکنی داشته است تا از آن نقش های پرخاشگر و عصبی و احیانا معتاد عبور کند که موفق نبوده است)  با بیان غیر عادی و مصنوعی دیالوگ ها، آن هم صرفا با جنباندن لبها و چشم های خیره و اندام های ساکن بدن( البته با خواست کارگردان)، نمی تواند جایگاه مناسبی را به عنوان یک روانی، در ذهن مخاطب ایجاد کند.

حتی شخصیت حقوقی « تیمارستان» هم منفعل و بلا تکلیف است! و کارکنانش از صدر تا ذیل، به سان ربات می آیند و می روند و هیچ تلاشی برای بررسی ادعاهای طرفین نمی کنند که به زعم نگارنده این انفعال، به خواست فیلمنامه نویس صورت گرفته است تا مثلا  فرضیه ی «ادعاهای نسیم و مسعود» را به خیال خود به صورت معما نگه دارد تا در انتهای فیلم از کاراکتر مسعود پرده برداری کند و با معرفی کردن او به عنوان یک قاتل روانی، مخاطب را هیجان زده کند!!!( که البته سخت در اشتباه بوده است)

با بررسی اجمالی در می یابیم، مخاطب عام که هیچ، مخاطب خاص هم نمی فهمد که با چه چیزی رو به روست! ترکیب بد ترکیبی از سورئال و واقعیت:  

پرسوناژهای ناکجا آباد با چشمانی بهت زده و خیره، در و دیوار کثیف، ساختمان مفنگی تیمارستان، سقف های ترک برداشته و احیانا ریخته شده، پرپر زدن مهتابی ها، صدای خراشیده شدن درب ها به هنگام باز و بسته شدن، ژنراتورهای خراب و شوفاژهای نیم قرن پیش، چهره های حیران پرسنل تیمارستان که علی الظاهر تفاوتی با بیماران مالیخولیایی تیمارستان ندارند...تمام اینها ذهن ها را یاد زندان های مخوف کشورهای آمریکای جنوبی می اندازد! و اتاق پزشکی که بیشتر به مثابه دفتر بازجویی مافیای ایتالیایی است. هوا هم سورئال است! در یک سکانس ( دعوای مسعود و منصور) در حال ریزش برف، و زمین و زمان مملو از برف های نشسته و در سکانس بعدی دنباله رو،به یک باره، بارانیِ محض می شود! (به تصور اینکه هنگام ورود صحرا به منزل مسعود، بتواند فضا را نابسامان جلوه دهد و هیجانی ایجاد کند! ) و اصلا مشخص نیست، طراح صحنه و لباسی که تماما قصد داشته است تا خانه صحرا را با درب و شیشه های مشجر قدیمی، دستگیره ها و کلید برق های گال گرفته با آن نورپردازی اکسپرسیونیستیِ تاریک و افراطی، مرموز و کهنه، جلوه دهد، چرا آیفون تصویری مدرن را بر روی آن دیوار کدر، تعبیه کرده است !؟

فرمت سیاه و سفید بودن فیلم، ملالت آور است و بر چشمان مخاطب رژه می رود! و انسان را به یاد «عروسی خوبان» مخملباف می اندازد تا از هر امکاناتی برای غیر عادی بودن، بهره جسته باشد.

فیلمساز با تجربه ای مانند جیرانی قطعا باید بداند تا قصه ای در کار نباشد و تا شخصیت پردازی درست و درمان شکل نگیرد، درام بوجود نمی آید. وقتی درام نباشد، فیلم ناقص است و چیزی برای گفتن ندارد. حتی اگر مانند طراح صحنه، به همراه نور پرداز و مسئول جلوه های بصریِ فیلم خفگی، خودشان را خفه کنند و بیش از حد به زحمت بیندازند تا همه چیز را مشکوک و پرابهام نشان دهند، چیزی جز ماکت به مخاطب نمی دهند! 

به زعم نگارنده، فی نفسه ایرادی ندارد که کارگردان بخواهد در ژانرهای متفاوت زورآزمایی کند و توان خود را بسنجد، اما فردی مانند جیرانی در این جایگاه، باید قدم های خود را  کمی محتاط تر بردارد تا باعث لطمه و خودزنی به اعتبار خود نشود، زیرا دوره آزمون و خطا برای وی تقریبا سپری شده است.


والسلام. 

محمد افشاری  پنجم اسفند 96






برو بالا
0px
منتقدین