اشتراک گذاری
ورود منتفدین
مقاله ای در حوزه یِ نقدِ هنر

منتقد : پارسا زنگنه     (مشاهده پروفایل)



مقاله ای در حوزه یِ نقدِ هنر

با نگاهی پساساختارگرا و انقلابی

«در به هم ریختگی»

✍ پارسا زنگنه

تذکری جدی: این یادداشت بر اساسِ مقاله‌ای بسیار طولانی به نامِ «زیبایی‌های آشوب» [که اصلاً در حوزه یِ هنر هم نیست، در حوزه سیاست است] از «بختیار علی»، نگارش شده است. 

تذکر دوم: در این متن هر سخنی مربوط‌ به «ساختار» راجع‌ به «روایت» هم نیز صادق است.

تذکر سوم: مفاهیمِ بنیادینِ مقاله‌یِ بختیار علی در این متن تبدیل و مطابقت با مفاهیمِ هنری شده‌اند. در واقع هدف و سعی بنده از نگارشِ این متن نیز همین بوده است، ولاغیر.

مقدمه:

همه‌ی فعالیت‌هایِ هنری، با این امید در تلاش‌اند که نوعی نظم را به بی نظمی و آشوب تبدیل کنند. (پیتر گرین وی - فیلمساز، تهیه کننده و منتقدِ انگلیسی)

نابغه بودن بسیار کم منظم است، نظم هم به ندرت نشان از نبوغ بوده است. تنها احمق‌ها به نظم نیاز دارند. (آلبرت انیشتین - فیزیکدانِ آلمانی‌) 

انسان باید در درونِ خود آشوب به پا کند و همواره در درون خود این آشوب را حفظ نماید. (نیچه - فیلسوفِ آلمانی)


شروع:

«ساختار» نیرویی عقلانی‌ست که آلترناتیوهایِ تغییر و متضادهایِ دراماتیکی - روایی [یا ساختاری] را نیز در درون خود گرد خواهد آورد. و «ضدِ ساختار» گذار به جایگاهی است که دیگر ساختار [یا روایت] قادر نیست در موردِ آن بیاندیشد و در درونِ آن اندیشه کند. مثلاً «تمدن» و «بربرئت» دوگونه‌یِ ساختاریِ مخالفِ هم‌اند که شیوه‌یِ جهانبینیِ یکی در درونِ جهانبینیِ دیگری کارا نیست و با هم به توافق نخواهند رسید. یا مثلاً شیوه‌یِ ساختاریِ نگارشِ رمانِ «گتسبی بزرگ» و «خداحافظ گاری‌کوپر» و یا نیز دو نمایشنامه‌یِ «مَکبث» و «در انتظارِ گودو» که یکی تراژیک و دیگری ضدِّقهرمان است.

ساختاری[هنری] که به آشوب و آنارشیست بودن و بر هم‌زدن اجازه‌یِ بروز نمی‌دهد، در واقع آفرینش ستیز است، یعنی که به خالق اجازه‌یِ خلق هنر نمی‌دهد، به منتقد اجازه‌ی نقد اثر نمی‌دهد. چراکه افزایشِ روحِ آنارشیستی و تأکید بر لحظه‌یِ آشوب شرط لازم و ضروری برایِ خلقِ اثر نو و نیز نقد اثر است. 

زندگی ما تا آخرین لایه‌یِ زیرین خود، غرق در ساختارهایِ مشخص شده‌ست. دیدگاه ما در مورد سیاست، نگرش نسبت به امور، نسبت به اخلاق، و از همه مهم‌تر به هنر در چهارچوب‌هایِ مشخص شده‌یِ موجود اسیر شده‌اند، به گونه‌ای که گفتمان‌هایِ ساختاری و ضدِّساختاری تبدیل به یک مفهوم شده‌اند. گفتمانِ اخلاقی و غیرِاخلاقی، گفتمانِ انقلابی و غیرانقلابی [دولتی] و گفتمانِ دینی و غیرِدینی، همگی تبدیل به یک ماهیت و یک ارزش شده‌اند. 

زندگی ما درگیرِ نظامی شده‌ است که از دو گفتمانِ مخالف همواره یک نتیجه را به دست می آورد در گفتمان دولت و اپوزیسیون، روشنفکر و سیاسیون، عوام و نخبگان، سکولار و دینی، مردسالار و فمینیست، و اسلامی و مارکسیست آن اندازه که اشتراک اندیشه و شباهت دیدگاه وجود دارد، به همان اندازه اختلافِ ریشه‌ای و بنیادین نیز وجود دارد، و این تفاوت‌ها هرگز موجب شکستنِ چهارچوبِ‌هایِ مشترکِ ایدئولوژیِ میان آنها نگردیده‌ است. 

هنرِ ما به اندازه‌ای ساختارمند شده است که روح و نفسِ رادیکال و انتقادیِ روشنفکرانِ ما تنها در اظهارِنظرهایِ خنثی و بی خطر [ونیز محافظه‌کارانه و سَیاسانه] در مقوله‌یِ هنر خلاصه شده است. آنچه در اینجا مفقود شده است و هیچ اثری از آن نیست، روحِ سرکش و برهم زننده‌ایست که ستایشگرِ لحظاتِ آنارشیستی و آشوبگری می‌باشد. یعنی نگاهی خطرناک نسبت به هنر، نگاهی که باج نمی‌دهد، ماهیت‌اش چالش و جستجو است، از عقل نشأت می‌شود و بر هنر با برّندگیِ تمام فرود می‌آید. پس نقد است. 

نقد است که می پرسد ورایِ این ساختار و فرمی که ما پیش گرفته‌ایم [در هنر]، چه ساختار و فرم دیگری نیز وجود دارد. زمانی که پایِ آشوبگری به وسط می‌آید خود به خود زیبایی‌های احساسی نیز نمود می‌کنند، لحظه‌ ای بوجود می‌ آید که ارزشِ زیبایی‌ شناسانه‌یِ آن از ارزشِ سیاسی و محافظه‌کاریِ آن زیباتر است. شک به ساختارِ کنونی و در پی آن دریافتِ نور از افق‌هایِ تازه و دست نیافته، لحظه‌ای‌ست که شور و هیجان برای تغییر سراسر وجود هنرمند را فرا می‌گیرد، «لحظه ای زیبا و ایده آل از تردید و دودلیِ آنارشیستی.» لحظه‌یِ جستجویِ معنا، لحظه‌ای کوتاه که همه چیز را موردِ سوال قرار می‌دهد، حتی کسانی را که خود خالق آن لحظه بوده‌اند. یعنی درست جایی که هنرمند پی می‌برد خارج از این ساختاری که پیش‌ گرفته‌ است جهانی به مراتب زیباتر در انتظار اوست. جهانی دنج و باکره که آماده‌ی خلقِ هرمنوتیک و عشق بازیِ بدیعِ هنرمند می‌باشد. خلقِ لحظه، خلقِ رویداد و خلق اثر.

ساختن آشوب واقعی یعنی آشوبی که مولد باشد و چیز جدیدی را به جنبش در بیاورد و منجر به دیدگاه و تفکری جدید شود، از راهِ سیاست امکان پذیر نیست، از راه هنر امکان می‌پذیرد. آن آشوبی که انیشتین در بالا آن را انتصاب به نخبگان داد «آشوبی‌ست که تنها کسی می تواند آن را ایجاد نماید که کاری کند که هنر به سویی جز این سو برود.» یعنی فاصله گیری و گذار از ساختار اندیشه و بیان و دیدگاه‌های جدیدِ هنرمندان را سبب شود. 

«هر انقلابِ واقعی از  ادبیات و هنر آغاز می‌شود. هر انقلابی که ابتدا از هنر و ادبیات آغاز نشود، به اهداف خود نخواهد رسید.» (ژاک لاکان)

در فرهنگِ هنری ما آشوب [متاسفانه] همواره منفی است، آشوب خطرناک است، از این رو همه‌یِ امورِ بد و پلید نیز نامنظم جلوه می‌کنند. در این فرهنگ بدترین صفت برای اشیاء این است که نظمی نداشته باشند. از این رو انتقادِ منتقدانِ ما به فضای هژمونی یافته بر فرهنگ این است که فاقد نظم هستند.

عقلانیت فرهنگی، دیدگاه خورده بین و یک‌جانبه‌نگر مانع از این می‌شود که هنرمندانِ ما آشوب و انقلابی‌گری را درک نمایند و ارزشِ مثبت برای آن قائل شوند. بنابراین هنرمندان میلِ به نقد شدن را ندارند، اما میل به نقد کردن بر پایه‌یِ معنا و مفهومِ مبتذلِ نظم و ارزش [که اصلا آن را نمی‌شناسند] در آنها فوران می‌کند. و این باعث می شود که خود را نقد نکنند ، یعنی همه چیز را نقد کنند الا خودشان و این یعنی فاشیسم. و با ناآگاهیِ در آمیخته می‌شود و ارزش [و نظم] قلمداد می‌شود. روایت و فُرم قلمداد می شود. مصیبت است. در نتیجه همان چیزی را بازتولید می‌کنند که بوده است، همان عاطفه و شیوه‌یِ تولیدی را بازتولید می‌کنند که موجود بوده است‌. پس باید ارزشی مثبت به آشوب بدهیم. «آشوبگری در اینجا فعلی شیطانی برای تخریب نمودن نیست، بلکه میلی افراطی و خصمانه است برایِ یافتنِ راهی تا ما را از دامِ ساختارگرایی‌هایِ رایج در هنر برهاند.» یعنی رهایی از رایج‌ها و چهارچوبی که عقلانیت و دیدگاهِ ما را به شدت نظام‌مند و اسیر ساخته است. پس سخن انیشتین که می گوید: «احمق‌ها به ساختار محتاج‌اند» کاملا صادق است، چراکه به آنها کمک می‌کند همواره به همان چیزی بیاندیشند که حاضر و آماده در جلوی آنهاست! در واقع آشوب‌ست که نیازمند تأمل است. آشوبی که قصد دارد ما را از بند چهارچوب خلاص کند.

هر صحبتی در موردِ ساختار، صحبت کردن از ساختار و قید و بندهایِ آن است. «نظم» مفهومِ کلیدیِ ساختار برایِ گسترشِ مرزهایِ استعمار گرایانه‌اش است، تا جایی که تمامِ آلترناتیوها را در برگیرد. ساختار [و روایت] چیزی جز تلاشی همیشگی برای به اجماع رساندن و توافقِ میانِ پدیده‌ها و اضدادِ آن در درونِ یک نظم و ارتباط منطقی میان آنها نیست. البته به خیالِ خود منطقی است! کجایِ منطق آن است که یک سیستم با تمامِ قدرت در تلاش باشد که به بقیه بفهماند تمام ابعادِ واقعیت را بی‌کم و کاست در بر می گیرد.!؟ شرط آنکه یک هنرمند و یک منتقد بتوانند وظیفه‌ای آرمانی و همسو با ذاتِ هنر، مثلِ دعوتِ آشوب به درونِ نظمِ کشنده و جانکاه ساختار را در حدِ کمال انجام بدهند «آزادی» است. آزادیِ ابرازِ اندیشه در هنر. که این آزادی مایه و منبعِ هرگونه انحراف از روایت [یا ساختار] و محرکِ هر گونه روحِ آشوبگر و ناهماهنگ با نظمِ موجود است. 

«عقلانی» و «غیر عقلانی» دو مفهوم اند که در مکانِ هندسیِ ساختارگرایی و روایی تبدیل به دو گزاره می‌گردند که «نظم» و «آشوب» را تقسیم می‌نمایند و خطِ فاصلی میانِ اشیاء. جایی که عقلانیت مدعی می‌شود که می‌تواند همه چیز را در بر بگیرد، آنجاست که به مفهومی دیوانه‌آسا تبدیل می‌شود. و این مفهوم هنرمند را از آشوبگری طرد می‌کند چرا که وظیفه‌اش از بین بردن تمامِ اشیائی‌ست که تحتِ سیادت عقل در نخواهند آمد. و این دقیقاً همان میلِ «توتالیتریسمِ عقلی» است. و یک اصل بنیادین در «فلسفه‌یِ هگل». 

هگل در آغازِ کتابِ ″فلسفه‌ی حق″ می گوید: «هرآنچه هست، عقلانی است.!!»

«بختیار علی» از این جمله به عنوانِ ترسناک‌ترین عبارت در تاریخِ فلسفه یاد می‌کند. چراکه معتقد است این جمله بعدها نتایجی وحشتناک و زیان‌بار داشت.

این جمله یعنی اینکه هر آنچه در تاریخ گذشته‌یِ انسان وجود داشته و وجود خواهد داشت نتیجه‌یِ عقل بوده و معنایی عقلانی دارد! زمانی که می‌آید، هرآنچه هست، عقلانی است، پس دیگر جایی برای آشوب و ناعقلانیت وجود ندارد و در پرتو این دیدگاه اختلافی عمیق و بنیادین میانِ «عقلانی بودن» و «انسان بودن» بوجود خواهد آمد. آنچه در تاریخ بوجود می‌آید عقلانی است، اما لازم نیست انسان‌ دوستانه، زندگی‌خواهانه و ترحم آمیز باشد. خب این باعثِ خوانشِ خطرناک وحشتناکِ «اِنگلس» از این مقوله می‌شود که منتج به این گزاره می‌گردد: «آزادی عبارت است از آگاهی نسبت به ضرورت..!!» برداشتی که در «استالینیسم» و ساختارهایِ کمونیستی به اوجِ خود می‌رسد. با این رویکرد «مارکس» ساختارِ بورژوازی را به عنوانِ نظامی که نتیجه‌یِ حتمیِ رشد و پیشرفتِ عقلانی بوده‌ست ‌می‌بیند. قوانینِ مادیِ رشدِ اقتصادی هستند که تمامِ ساختار حرکت تاریخی را ایجاد می‌کنند، اینکه نظامِ سرمایه‌داری‌ نظامی خون‌خوار و ستم‌گرست منافی این امر نیست که عقلانی‌ است. تاریخ نمی‌تواند بر اساسِ «اصولِ انسانی» عمل کند، بلکه تنها بر اساسِ «قوانینِ داخلی» و «ساختارِ عقلانیِ درونیِ خود» حرکت خواهد کرد. در واقع ظلم و ستمِ برخی از ساختارهای مارکسیستی نیز ناشی از این است. حرکت بر اساسِ راهنماییِ آهنگِ تاریخی، عقب ماندگیِ قوانینِ عقلانی، انسان را به سمت و سویِ کمونیسم خواهد کشاند.از این رو بود که استالین کشتارِ صدها هزار انسان را کاری عقلانی می‌دانست که با روحِ رشدِ تاریخی هماهنگ است! و معتقد بود که با این کار چرخِ تاریخ را به پیش خواهد برد و بر سرعتش می‌افزاید! در اینجا پرسش از انسانی بودن و غیرِانسانی بودنِ این اعمال هم دیگر جایی ندارد. البته این تنها در موردِ سیاست صادق است چرا که در ادبیات و هنر، چه کسی می تواند ادعا کند که مارکسیسم شکست خورده است در صورتی که عالم و آدم می داند که بزرگانِ ادبیات ِجهان، بزرگانِ تئاتر، بزرگانِ موسیقی و بزرگانِ سینما همگی‌شان چپ بوده‌اند. پس دیگر برای اثبات این قضیه لازم نیست وارد اندیشه‌های افرادی همچون «گورکی»، «مارکِز»، «برشت»، «میرهولد»، «راجرواترز»، «گدار»، «برتولوچی» و «آنجلوپولوس» شویم. 

روایت درپیِ مشخص کردن مرزهای مطالبات و رویاهایِ هنرمند است. به نامِ هماهنگ ساختنِ خود با نیازهایِ هنرمند، در پی هماهنگ ساختنِ هنرمند با ساختارِ خود است. یعنی رویکردی شیّادانه. تفکرِ «ضدِرمانتیستی» و «ضد آرمانی»، در واقع تفکری فرم‌پرست و چهارچوب‌مدار است. واقعیاتِ کنونی را با اندکی تغییر می‌پذیرد. از همین رو بسیاری از هنرمندانِ وابسته به این طرز تفکر هر اندازه بیشتر تلاش کنند در پایان به عنوانِ کسی شناخته می‌شوند که تمامِ دستاورده‌اش سرگرمی برای مخاطب از بینِ فرم‌های محدود بوده است. و تمام پروژه‌های معرفت شناسانه‌شان در خدمتِ سرگرمی و تفریح در خواهد آمد نظیرِ سینمایِ گیشه‌یِ هالیوود و بالیوود. خطرناک بودنِ این روحِ اثبات‌گرایانه [یا پوزیتیویستی] در این نیست که «مرزهای هنرِانقلابی» را مشخص می‌کند، بلکه در این است که «شیوه‌هایِ هنرِ انقلابی» را مشخص می‌سازد. 

«هنر برای هنر» که به دلیلِ خطرناک نبودنش برایِ ساختار، رویکردی جذاب برای قشرِ بورژوا است، مرزهای اندیشیدن هنرمند را خود تعیین می‌کند، این استراتژی در معنایِ واقعیِ خود، ازبین بردن و حذف هر دیدگاهی است که جرأت داشته باشد آن سوی مرزهایِ دنیایِ کنونی را درنظر بگیرد. 

«هنر برایِ تعهد» که خطری جدی برایِ ساختار و نیز تفکرِ هنر برای هنر محسوب می‌شود، ساختار و روایت را به صورت «یک کلِ واحد» در نظر می گیرد و این نیز موجبِ ترس و وحشت آن‌ها می شود. این وظیفه را هنر برای تعهد با فراخواندن به «آشوب و بی‌نظمی» و «آگاه کردن نسبت به شکاف های موجود در ساختار» انجام می دهد.

هنر چیزی نیست که مستقیم و به خودی خود به عنوانِ نقطه‌یِ مقابلِ تفکرِ اثبات‌گرایِ ساختارگرا و ضدِ رمانتیستیِ واقعیت‌پرست تلقی شود. هنر در شرایط ویژه تبدیل به امرِ «پیشرو و آوانگارد» می گردد. هنگاهی که دنیایی با شکست روبه‌رو خواهد شد و به زانو در خواهد آمد و الگوهایِ ساختارِ ارزشی خود را از دست خواهد داد، از پیش احساسِ تراژدیکِ این شکست، و ظهورِ آشوب و غیرِمنطقی بودن، درکِ شکاف هایِ موجود و دیدنِ امکان‌هایِ آن سویِ واقعیت موجود، بیشتر در آثارِ هنرمندان دیده می‌شود‌. هنرمندانی مثل «هومر»، «اووید»، «سوفوکل» و ... . ساختار مدام در تلاش است تا از «محال» تصویری غیرِ ممکن  بسازد، و شکستنِ آن را امری غیر قابل باور قلمداد کند. «آشوب عبارت است از میلی که با قانون عمومی و نیاز ِنیروهایِ مقتدرِ ساختارِ کنترل‌گر سازگار نیست.»

پارسا زنگنه _ اسفند ۱۳۹۵









از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


برو بالا
0px
نقد و بررسی