اشتراک گذاری
ورود منتفدین
نقد فیلم لاتاری محمد حسین مهدودیان

منتقد : علیرضا احمدی     (مشاهده پروفایل)



نقد فیلم لاتاری محمد حسین مهدودیان

معرفی فیلم

کارگردان: محمدحسین مهدویان

تهیه‌کننده: سید محمود رضوی

نویسنده: ابراهیم امینی - محمدحسین مهدویان

بازیگران: ساعد سهیلی - هادی حجازی فر - حمید فرخ نژاد - نادر سلیمانی - جواد عزتی - زیبا کرمعلی

موسیقی: حبیب خزایی‌فر - روزبه بمانی / فیلم‌برداری: هادی بهروز

طراح و صحنه لباس: بهزاد جعفری طادی / مدیر صدابرداری: هادی ساعد محکم

طراح چهره پردازی: شهرام خلج / تدوین: حسین جمشیدی گوهری - سجاد پهلوان‌زاده

توزیع‌کننده: سیمای مهر / تاریخ‌ اکران: ۲۳ اسفند ۱۳۹۶ / مدت زمان:۱۱۴ دقیقه

خلاصه داستان: امیرعلی و نوشین دو جوان بیست و یکی دو ساله قصد ازدواج با یکدیگر دارند. خانواده‌هایشان چندان موافق نیستند مخصوصا پدر نوشین که یک دست فروش ورشکسته است.به ناگهان نوشین قصد سفری به دبی میکند که این سفر باعث ماجراهایی می شود.


_______________________________________________

نقد اول

✍️ محمد افشاری

آش شُله قلمکار

لاتاری آخرین اثر محمدحسین مهدویان چنگی به دل نزد! فیلم، ترکیب چفت نشده ای از دو سینماگر متضاد است. ابراهیم حاتمی کیا، مسعود کیمیایی؛ که هر یک دنیای خاص خودشان را دارند... زمانی که فیلمسازی خواسته و یا ناخواسته وُجوه مختلفی از دو نوع جهان بینی سینمایی متفاوت را در یک اثر گردهم آورد، اثری را تقدیم مخاطب می کند با طعم شله قلمکار...

قبل از بررسی جدی اثر، به صورت گذرا این نکته را باید خاطرنشان کرد که به دلیل تِم فیلم لاتاری یعنی غیرت ملی و دفاع از ناموس و...، ممکن است نقد اثر در ذهن عده ای به معنای بی غیرتی و نداشتن خود؛ ملی جلوه کند و منتقدین جدی اثر به صفات رذیله ای متهم گردند. اما با نگاهی جامع و از بالا می توان دریافت که مبدا و معاد نقد فیلمهایی از این دست به جهت دفاع و به ابتذال نکشیدن واژه ها و مفاهیم مقدسی نظیر منافع و غیرت ملی است و لاغیر...

در ابتدا، نیم ساعت اولیه ی فیلم به معرفی شخصیت ها و روابط سپری می شود و مخاطب را درگیر نیمچه گره ی موانع ارتباطات و رسیدن امیرعلی و نوشین (با بازی ساعد سهیلی و زیبا کرمعلی) می کند. زمان زیادی است با اثربخشی کم. زیرا در اوایل نیم ساعت دوم تازه مخاطب با گره اصلی فیلم یعنی سفر دختر به امارات و اتفاقات جاری مواجه می شود. فیلمنامه ای که نتواند تا نیم ساعت اول گره اصلی اش را عنوان کند، کُمِیتش لنگ است!

امیرعلی را می بینیم که به مرحله شخصیت نرسیده و در حد تیپ باقی می ماند.عاشق پیشه ی غیرتی. این مطلب که پرسوناژ اصلی فیلم از تیپ خارج نشود یک ایراد است، اما اگر تیپ مذکور با زمان اجتماع خویش همخوانی نداشته باشد یک ایراد بدتر! عاشق پیشگی افراطی و ادا و اطوارهایی نظیر شب را تا صبح بر سر مزار یار سپری کردن و ویراژ دادن پشت موتور در کنار معشوقه ربطی به جوانان امروزی و متولیدن دهه هفتادی ندارد. اساسا این نوع رابطه های عاشقانه متعلق به جوانان اواخر دهه هفتاد و دهه هشتاد کشورمان است که به علت برخی مسائل سیاسی و فرهنگی وقت، با آزادی هایی روبرو شده و از هول هلیم در دیگ افتاده بودند. شخصیت خانوادگی و طبقه اجتماعی امیرعلی مجهول است. در جایی پدر نوشین خطاب به امیرعلی می گوید که دخترش را در ناز و نعمت بزرگ کرده است و این دو را مناسب یکدیگر نمی بیند. دیالوگ مذکور به علاوه ی محل سکونت مجردی امیرعلی این مفهوم را به مخاطب القا می کند که او از طبقه ضعیف و فقیر اجتماع است اما زمانی که خانه و محیط زندگی خانوادگی به تصویر درمی آید چندان هم فقیر به نظر نمی رسد.

پرسوناژ حاج موسی هم به همین منوال است. با اغماض می توان گفت که تیپ حاج کاظم آژانس شیشه ای است. فی الواقع حاتمی کیا در آژانس با از بین بردن تیپ رزمنده های بعد از جنگ به خلق کاراکتری جدید و دغدغه مندِ آن زمانِ خود یعنی شخصیت حاج کاظم اقدام کرد که بسیار موفق بود و همان شخصیت را در مدل امروزی اش به حاج حیدر بادیگارد بدل کرد و جنبه تندروی اش را کاهش و منطق او را افزایش داد (با حفظ مسئله و دغدغه). اما به زعم نگارنده وقتی فیلمساز دیگری بعد از حدود بیست سال دوباره بخواهد همان شخصیت تولید شده (حاج کاظم) را در نوع ضعیف تر و سطح پایین ترش، بازتولید کند، ابدا تبدیل به شخصیت نمی شود و در همان مقام تیپ باقی می ماند. آن هم از نوع عقب افتاده اش که در عالم هپروت سیر می کند و از هیچ جا خبر ندارد! (بر خلاف حاج کاظم که از رفتار جامعه اش عقب نیست و به کنش اجتماع در قبال عباس ها واقف است و همین مسئله دغدغه ی او را پررنگ می کند) زمانی که دوست قدیمی اش مرتضی (حمید فرخ نژاد) او را به سان موچه ای که لانه اش را آب برده است و گمان می کند که دنیا را آب برده تشبیه می کند، او در جواب می گوید: من از جایی خبر نداشتم!

عجیب است! در دنیای امروزی که اگر فردی نیت خبردار شدن از مشکلات را هم نداشته باشد باز هم اطلاعات مختلف به گوش او می رسد، حاج موسی ادعا می کند که از مشکلات مختلف جامعه که با آرمان های او در تضاد است هیچ خبری ندارد! میان این کاراکتر و افراد واقعی این طبقه از اجتماع هیچ نسبیتی برقرار نیست. تماما زاییده ذهن فیلمنامه نویس است و وجود خارجی ندارد. فرد میانسال و علی القاعده جاافتاده و پخته ای که بدون هیچ برنامه و تنها به دلیل داشتن یک دوست در امارات، اقدام به سفر می کند تا آدم بکشد! برچسب موجی بودن، تکبیر گفتن های محکم در صفوف نماز جماعت مسجد، پرخاش کردن به شاگردش در زمین فوتبال، نمی تواند در انتهای فیلم از او یک انتقام گیرنده بسازد، آن هم به این شکل و شمایل. حتی زمانی که در امارات است رفتارش دارای پارادوکس است. بعد از دخالت های مرتضی و کمرنگ شدن امید او برای به چنگ آوردن سامی و آن شاهزاده ی اماراتی، قصد این دارد که امیرعلی را از ادامه دادن منصرف کند، اما زمانی که با اصرار امیرعلی مواجه می شود در کمتر از پنج ثانیه دوباره مُصر می شود تا حق متجاوزان را کف دستشان بگذارد! (حتی اگر نیت او محک زدن امیرعلی هم باشد نادرست است. جوانی که برای انتقام معشوقه اش دل به دریا زده و به کشور غربت سفر کرده است، اثبات شده است و دیگر نیازی به محک زدن ندارد) حاج موسی در ظاهر قضیه مربی و بزرگتر امیرعلی است، اما در واقع این کاراکتر نعل به نعل در پشت شاگردش حرکت می کند!

نقطه ی مقابل موسی، مرتضی است. مثلا چیزی شبیه پرسوناژ سلحشور در مقابل حاج کاظم. اما به راستی مخاطب حرفه ای در می یابد که ویژگی محافظه کاری و اهمیت دادن به معادلات عرفی سیاسی، جز لاینفک شخصیت سلحشور به حساب می آید که اصلا دغدغه ی شهدا را ندارد و در این زمینه منفعل است. به همین دلیل نمی تواند حاج کاظم آرمان گرای تهی از رسم و رسومات سیاسی را بفهمد. بنابراین در نظر مخاطب به عنوان کاراکتری شبه منفی جلوه می کند. اما مرتضای لاتاری اصلا اینطور نیست. او از حاج موسی جامع تر و کامل تر است و در قیاس با او اصلا منفعل نیست. او در کنار پیگیری پرونده ی نوشین، مسائل دیگری نظیر امنیت ملی، مسائل وسیع منطقه ای و... را در نظر می گیرد و سعی دارد از حرکت های دیوانه وار موسی جلوگیری نماید. در انتهای فیلم مرتضی است که سامی را می کشد و در مقابلِ به کاربردن جمله ی خلیج، از واژه ی کامل خلیج فارس استفاده می کند. پس اگر بنا باشد که فیلم آقای مهدویان به مثابه فیلم هایی نظیر قیصر مسعود کیمیایی یا آژانس شیشه ای حاتمی کیا قهرمانی داشته باشد، با توجه به روزگار فعلی ما، آن قهرمان قطعا مرتضی است و موسی، تندرو یک دنده ای بیش نیست. پرسوناژهایی نظیر قیصرو یا حاج کاظم، با توجه به زمان و مکان خودشان با پرداخت های خوب، تبدیل به قهرمان و افراد دارای مسئله شدند. کاراکترهایی که پیش بردن کارشان را از مجاری قانونی غیرممکن می دیدند و با توجه به خصلت های خاص خودشان دست به آن اعمال می زدند. اما حاج موسی لاتاری، نه قیصر است و نه حاج کاظم!  زیرا بستر حرکت قانونی برای او مهیا است و می تواند با همکاری مرتضی، بسیار عاقلانه تر و قانون مدارتر جلو رود و به نتیجه مطلوبش برسد.

این گاف های مشابه در آن طرف هم به چشم می خورد. برادر نوشین (جواد عزتی) هیچ ربطی به خانواده مرفه و بالای شهرنشین اش که تنها دو سال است به ورشکستگی خورده اند، ندارد. پدری که اقتصاد مسئله اصلی او به شمار می آید و تا جایی پیش رفته که اجازه می دهد دخترش برای مدلینگ به امارات سفر کند و هزینه ورشکستگی خانواده را جبران نماید، چطور پسرش این طور غیرتمند و هِیبَتش به سان لات های چاله میدان می ماند؟! خانواده ای که دخترشان نوشین را در برخورداری محض رشد داده و او را در مدرسه ای به تحصیل گذاشته اند که در آن دو زبان خارجه تدریس می شده است، این برادر چماق به دستِ گردن کلفتِ دعوایی چه می کند؟!

تمام مطالبی که تا بدین جا به میان رفت ناشی از حفره های عمیق شخصیت پردازی فیلمنامه است، اما این شکاف ها به اینجا ختم نمی گردد. قصه ی داستان دارای ایرادهای کاری و اساسی است.

مهم ترین سوالی که مطرح می گردد این است که چرا مرتضی، چه در ایران و چه در امارات، به موسی نمی گوید که در حال پیگیری پرونده است تا موسی را از تصمیمش منصرف کند؟ و مخاطب را با یک غافلگیری مضحک (کشتن سامی) روبرو می کند؟ اگر این قضیه در ابتدای امر فی ما بین مرتضی و موسی به میان می رفت دیگر حاج موسایی برای ادامه وجود نداشت و قصه همان جا چال می گردید و کارش تمام بود! فیلمنامه نویس از روی عمد این مطلب را نمی گوید تا فیلم را ادامه دار کند. و بدتر از آن، مرتضایی که یک فرد امنیتی قوی است و موکدا و مکررا، امیرعلی و حاج موسی را در ایران و امارات زیر نظر دارد و آن ها را دنبال می کند و زمانی که آن دو قصد کشتن سامی را در پارکینگ دارند، اوخودش را به شکلی ناگهانی به صحنه می آورد و مچشان را می گیرد، چطور و چگونه اقدام آخرموسی (کشتن شاهزاده) از دستش رها می شود؟! موسی با چه ترفندی می تواند از زیر سایه نظارت او خارج شود؟ با بستن دست رفیق عربش (نادر سلیمانی) که به مرتضی آمار می داده است؟ آیا این مسئول امنیتی تنها راه رصد موسی و امیرعلی را همان دوست عربش قرار داده است؟ مضحک است و بسیار شگفت آور! که فیلمنامه نویس اینطور مخاطب را ناتوان ذهنی فرض کند.

از اهم نکات، انتخاب دوربین روی دست است. به طور اجمالی باید عارض شد که نتیجه ی انتخابِ فرم دوربین روی دست در دو اثر قبلی مهدویان متفاوت بوده است. فرمی که در مستندِ بازسازی شده ی ایستاده در غبار به علت عدم امکان و توانایی گرفتن کلوزآپ و دست به دامن شدن به لانگ شات جواب نداد، اما در اثر بعدی یعنی ماجرای نیمروز به شدت جا افتاد زیرا دوربین روی دست آن، فرم جاسوسی به خود گرفت و با ساختن بی نظیر فضای دهه شصت و التهاب و حساسیت داستان، عملا به وجود درآوردن فضای دراماتیک کمک کرد. اما استفاده دوباره ی این فرم جاسوسی در فیلمی مثل لاتاری، باعث شده تا فیلمساز تیشه ای را بردارد و به ریشه ی سبک و سیاق فیلم قبلی اش بزند! آن هم پر از ایراد های تکنیکی... بدون گرفتن کلوزآپ های صحیح...

به طو مثال در سکانس جر و بحث برادر نوشین با پدرش به جای وارد شدن در گود و گرفتن نماهای نزدیک به مدیوم کلوزآپ بسنده می کند، آن هم از پشت پنجره. یا در سکانس پایانی که در بدترین و اشتباه ترین حالت ممکن، صحنه ی درگیری حاج موسی با آن شاهزاده اماراتی را از طریق دوربین های مدار بسته در پخش اخبار نشان می دهد.  این مدل نما گرفتن در صحنه های درگیری و مهیج، حالت چهره و حس و حال پرسوناژها را منتقل نمی کند. فی الواقع کارگردان می بایست در یک دکوپاژ صحیح، مخاطب را بین کاراکترها رها کند و با بازی گرفتن از بازیگران، او را تحت تاثیر قرار دهد. دوربین می توانست به محل حادثه برود و با گرفتن نماهای بالا و پایین، قدرت و حس غالب موسی و ضعف و استیصال شاهزاده ی اماراتی را نشان بدهد. اگر کاربرد نمای کلوزآپ و اکستریم کلوزآپ در این سکانس نباشد، پس در کجا ضروری است؟! تمام سرمایه گذاری معنوی فیلم برای درآوردن درست همین صحنه است تا موثر واقع شود. اما متاسفانه چنین نیست و در انتها حاج موسی با نگاهی بد و جنون وار به دوربین مدار بسته، مخاطب را یاد قاتلین زنجیره ای می اندازد و هیچ حسی از انگیزه ی او برای این کار به ما نمی دهد.

به زعم نگارنده، محمدحسین مهدویان بعد از این عقب نشینی می بایست دو حالت را پیش روی خود قرار دهد و انتخاب کند. بازگشت به خویشتن و و روایت وقایع معاصر و ادامه همان سبک خوب و دلنشین ماجرای نیمروز (که از نظر بنده ادامه این سبک، به علت وجود داستانها و اتفاقات متنوع در تاریخ نه چندان دورِ کشورمان تکراری نخواهد شد) و یا تجدیدنظر اساسی در انتخاب موضوعات فیلمنامه و زدن رنگ جدید به نحوه ی کارگردانی خود. چراکه در این اوضاع نابسامان سینمای ایران و جولان دادن فیلمسازان بی درد، وجود جوانانی مانند مهدویان برای ما ضروری است، حیف است که به کج راهه رود.

محمد افشاری - اردیبهشت 1397


_______________________________________________

نقد دوم

✍️ علیرضا احمدی

 محافظه کار، ترسو و مصلحت اندیش

بعد از فیلم "ماجرای نیمروز" که اثری کاملا سیاسی و ملتهب بود، مهدویان بار دیگر انگشت بر روی یک سوژه ملتهب گذاشت به نام "لاتاری" که یک عقبگرد فاجعه بار است.

بعد از انقلاب شرایط فرهنگی کشور بسیار دگرگون شد تا حدی که تا اواخر دولت سازندگی مسائلی در کشور ممنوع بود؛ این ممنوعیت ها مانند سدی شد که هر زمان امکان فروپاشی اش وجود داشت. تا اینکه دولت دوم خرداد با شعار آزادی پا به میدان گذاشت که این سد را با تمام شعارهای آزادی خود شکست و این نابودی بهایی داشت از جمله قاچاق اعضای بدن، قاچاق دختران ایرانی شیعه، وارد شدن موسیقی های شیطان پرستی، مجلات شیطانی و... که این ها مدیریت که نشد هیچ، به کل رها شد؛ و حال فیلم جدید مهدویان گریزی زده به سوژه قاچاق دختران که در اواخر دهه هفتاد آغاز شد. آیا موفق شده تا این سوژه تقریبا فراموش شده را به زبان سینما بازگو کند؟ متاسفانه باید بگوییم که مهدویان ناتوان از نشان دادن سوژه، پشت شعارها، حرافی ها و دیالوگ ها پنهان می شود.

در ابتدا از نام فیلم شروع کنیم که یک خورده اطلاعاتی در مورد قضیه لاتاری به مخاطب می گوید که این کافی نیست، یعنی بیننده باید یک سری اطلاعات از بیرون از اثر در مورد لاتاری داشته باشد تا متوجه شود که لاتاری چیست؟ حال لاتاری که یک سایت ثبت نام قانونی برای مهاجرت به آمریکاست چه ربطی به قاچاق دختران به کشورهای حاشیه خلیج فارس دارد؟ قاچاق و فریب دادن با قانونی مهاجرت کردن فرق بسیار دارد. احتمالا اسم جنجالی خودِ لاتاری باعث انتخاب نام فیلم شده است.

ابتدای فیلم کات ها و نماهای پشت سرِهم که زنان، دختران و دفترهای مسافرتی را می بینیم که این کات ها و نماها بیشتر در فضای مستند ایجاد می شود نه یک فیلم داستانی. در سکانسی که امیرعلی (ساعد سهیلی)-پایین و نوشین (زیبا کرمعلی)-بالا روی نیمکت روبروی شهرِ غبار گرفته تهران نشسته اند؛ دختر سودای شهرت و غرق در تخیل امضا دادن روی فرش قرمزها و  سلفی گرفتن است؛ این صحبت توجیه است که خود تن داده به رفتن و باری از دوش پدر گناه کارش در فیلم برمی دارد؛ و در ادامه به امیرعلی می گوید "اگر اسمت در آمد تنها نزاری بری"؛ تماشاچی با خود می گوید عجب دیالوگ عاشقانه ای، چرا خودت تنها رفتی؟ سودای شهرت، عشق را از یادت بُرد یا ادای عشق را در می آوردی؟ حتی قهرمان بازی هم برای کمک به پدر غیرواقعی بود . چون برای سلفی گرفتن بر روی فرش قرمز به قول خودش تن به دیار فلاکت می دهد، حال با این نقاب زدنها، خودکشی نوشین هم مصنوعی از آب در می آید و حتی عشق هم در فیلم گنگ و شعاری و بی خاصیت می شود.

راستی پدرِ قصه فیلم که نوشین را در یوسف آباد بزرگ کرده بود، چطور راضی به رفتن دخترش به دُبی می شود؟ توجیه های دم دستیِ بدهکاری و ورشکستگی چنان گریبان گیر داستانهای ما شده است که یکی برای زدن مغازه ساندویچی، خواهرِ خود را به افغانستان می فرستد و دیگری برای پرداخت بدهی دخترش را به دبی؛ این که جوانان در یک برهه ی زمانی توسط یکسری افراد سودجو قاچاق میشدند، فقط مشکل مالی پدرِ خانواده نبوده، این از این روست که در آن سالها بیشتر دختران یا از خانه فراری بودند یا معتاد و یا مشکلاتی فراتر از مشکلات مالی داشتند. این دست مشکلات برای جوانان و نوجوانان باعث گردید که در آن سالها سریال "خط قرمز" ساخته شود. حال اینکه در این فیلمِ سر به هوا که دمادم اشک و آه می بینیم، دختر برای مشهور شدن راهی دبی می شود نه برای اینکه باری از دوشِ پدرش بردارد. از سکانسهای فیلمفارسی وارِ سوار شدنِ بر تَرک موتور تا چاقو بِدست گرفتن و خندیدن.

بگذارید تا مثال بزنیم: اولین صحنه، سوار شدن نوشین و امیرعلی بر ترک موتورسیکلت که پیش خود گفتم اگر صدای فرهاد هم طنین انداز می بود دیگر چیزی تا رصا موتوری کم نداشت که از قضا صدای روزبه بمانی را در صحنه ای که امیرعلی تک نفره موتور سواری می کند را می شنویم. حال که اسم روزبه بمانی آمد، چند کلمه ای در مورد این ترانه سرای خوش ذوق بگویم که ترانه ای به نام "خون بازی" دارد که یک خواننده لس آنجلسی آن را در دل جریانات سال 88 خوانده است و حتی ترانه ای دارد به این مضمون:

این روزا دوره ی غیرت کُشیه                کی میدونه قیصر این روزا کجاست 

بکشی یا نکشی، میکشنت                   این جا بازارچه ی آب منگلیاست

حال بگویید که ترانه خواندن این ترانه سرا که حرف از غیرت کُشی زده است در فیلمی که به زبان الکن دارد حرف از غیرت می زند چه تناسبی دارد؟ و باید خدمت این ترانه سرا عرض کنیم که نمی شود هم خدا را خواست و هم خرما را.

و حال صحنه ی مضحکِ کشتن آن شیخ عرب و سامی، امیرعلی به دنبال منصور آب منگل قصه، چاقو بِدست با یک تعلیق نصفه و نیمه. چرا همان اول چاقو را از پشت به سامی نزد؟ احتمالا کارگردان نمی خواسته امیرعلی نقش کاکا رستم را در فیلم بازی کند و یا اینکه حمید فرخ نژاد به ساعد سهیلی گفت از پشت نزن تا من با یک حرکت دزد و پلیسی وارد اتاق شوم و شعار لوس و آبکی و مبتذلِ "گفت کجا بزرگ شده؟-خلیج- اشتباه گفت، خلیج فارس" بعد هم کف و سوت تماشاچی! کارگردان هم خنده کنان راضی که شعار فاشیستی خود را میدهد هر چند ببخشید که ایشان تعریف درستی از فاشیست از ندارد.

یک سوال دیگر: آیا راننده یعنی همان  دوست موسی (هادی حجازی فر) در همان نمایی که شهر دبی را به نظاره هستیم، این اخطار را نمی دهد که از همان لحظه ای که وارد این شهر می شوید تحت کنترل هستند؟ حتی در جایی خودروی خود را برای تعقیب و گریز عوض می کند. اسلحه ی حاج مرتضی (حمید فرخ نژاد) از کجا تهیه شد؟ آیا بعد از دعوا با موسی که اسلحه را پشت کمرِ خود غلاف می کند، اسلحه را با خود به شهر دبی آورد؟ دبی خریداری کرد؟ بگذریم.

حال موسای آب منگل قصه را همان طور که قیصر در حمام کشت، او هم با کمی خلاقیت در سرویس بهداشتی خفه می کند. صحنه ی خندیدن قیصر را بعد از کشتن برادرِ آب منگل در کوپه ی قطار بیاد بیاورید؛ حال خندیدن امیرعلی بعد از کشته شدن آن مردِ عرب ببینید. آدم لذت می برد از این همه ذوق، نبوغ و ایده پروری.

در این گیر و دار غیرت و غیرت بازی، خانواده ی نوشین هیچ نقشی ندارند. فقط برادر بزرگتر عربده کشان به محلِ کار سامی می رود و شیشه می شِکَنَد و دل مخاطب را به این چیزها خوش می کند و بعد هم روانه زندان می شود. این میزان غیرتی است برادر، ارواح عمه اش - از پدر هم نگوییم که که فقط داد و هوار می داند و حرف حساب نمی فهمد.

از هرچه بگذریم از شخصیت پردازی مضحک این فیلم نمی توان گذشت . اما بی مایه ترین شخصیت، شخصیت آقا موسی در فیلم است. آقا موسی همان آقا کمال فیلم "ماجرای نیمروز" است. در فیلم ماجرای نیمروز آقا کمال همیشه پوست تخمه تف می کند، آقا موسی لاتاری فلاکس چای همراه دارد و چای می خورد. آقا کمال نیمروز با توالت فرنگی مشکل دارد، آقا موسی لاتاری با آگهی های نصب شده روی درب خانه ها و گوینده زن شبکه mbc، آقا کمال دلش برای کودک پنج ساله که کشته شده است به درد می آید، آقا موسی از تکل خشن بازیکن ناراحت.  آقا کمال و آقا موسی از کشتن نمی هراسند یکی با نارنجک و ژ3 و دیگری با چاقو و خفه کردن. در این بین عصبی و عجول بودن و امنتاع از بستن کمربند ایمنی را هم اضافه کنید. عجب! چه شخصیتی بر روی پرده ی سینما یکه تازی می کند. و حتی تیپ-شخصیت حاج مرتضی با بازی بد و با همان لحن های تکراری حمید فرخ نژاد، یک هندزفری در گوش، یک کُلت کمری و بیرون کشیدن یک عامل شنود از دیوار. عصبی می شود و  شوخی های مصنوعی می کند. کارگردانهای داخلی و خارجی تا کی می خواهند برای نشان دادن یک عامل امنیتی این هندزفری و عامل شنود را ادامه بدهند. دیگر از این خَزتر داریم؟ 

در فیلمهای سیاسی و ملتهب، دوربین باید همراه با مخاطب باشد و از همه ی واقعیت ها کنکاش کند. تماشاچی کدام یک از مکانها را که فقط در موردشان حرف زده می شود را می بیند؟ اینها دست در قاچاق مواد دارند، اعضای بدن قاچاق می کنند و ... که ما فقط در حرف و دیالوگ می شنویم. چرا دوربین همیشه از این باند مخوف که در همه چیز دست دارد دور است؟ ما از خلافکاران و قاچاقچیان فقط می شنویم و که با دیالوگ چیزی ساخته نمی شود چون سینما هنرِ بیانی تصویری ست. این سازمان های ترسناک در کجای شهرِ غبار گرفته تهران و شهر پر از ریزگرد دبی قرار دارند؟ مرکز این باند مخوف کجاست؟ لابد در دفتری کوچک که به لطف برادرِ نوشین شیشه ها و میزهایش شکسته شد. یا یک ساختمان مرتفع که فقط شماره ی طبقه ی این ساختمان از زبانِ دوست و راننده ی حاج موسی شنیده می شود.


از فیلم برداری و کاتهای سریع برای نشان دادن عصبیت ها که بگذریم - اینقدر دوربین در سالن سینما تکان خورد که با یک سرگیجه تمام نشدنی مواجه شدم و اینقدر از شعارهای پایانی فیلم ملول که از همه زودتر سالن را ترک کردم  و این سرگیجه باعث شد که سالن ورودی و خروجی سینما را هم به اشتباه بگیرم و بار دیگر برای این فیلم پیش پا افتاده بلیط تهیه کنم و چه خوش شانس بودم که زودتر به حال خود برگشتم.

حال که صحبت سرگیجه شد، بگذارید سخنی از همیشه استاد، آلفرد هیچکاک درباره فرم و دیالوگ عرض کنم. 

هیچکاک می گوید: پیام فیلم برای من اهمیتی ندارد و همین که از ابزار آلات و مصالحی که دارم به طرز صحیحی استفاده کنم برایم کافی است.

و در جایی دیگر می گوید: تا زمانی که نتوانم از دوربین استفاده کنم و تصویر را نشان دهم از دیالوگ استفاده می کنم ولی مهدویان تا توانسته از دیالوگ استفاده کرده است و تا زمانی که نتوانسته از حرف استفاده کند رو به دوربین محافظه کار و ترسو و مصلحت اندیش خود برده است.

علیرضا احمدی - اردیبهشت 1397


______________________________________________________

برای شنیدن ریویو محسن باقری به کانال زیر مراجعه کنبد:


https://t.me/mohsen_baghery_critic/288










از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


برو بالا
0px
نقد و بررسی