اشتراک گذاری
ورود منتفدین
نقد تئاتر

منتقد : پارسا زنگنه     (مشاهده پروفایل)



نقد تئاتر "پا" کاری از گروه تئاتر چفت

نقدِ نمایشِ «پا» 

مؤلف: آرمین ‌حمدی‌پور «گروه‌تئاترِ‌چفت»

منتقد: پارسا زنگنه

«نقدزی» / «نشستِ‌تخصصیِ‌نقدِ‌تئاتر»

Naghdzee.ir

T.ME/TheaterCriticism

t.me/Naghdzee


سکانسِ اولِ یک فیلم: تصاویری از یک سری زن‌های روستایی. این زن‌ها مشغول تهیه‌یِ نخ هستند. 

راوی (صدایِ هاروی کایتل): بافندگان. سال ۱۹۰۵. روستایِ اوادلا. یونان. اولین فیلمی که توسطِ برادران میلتوس و یاناکیس مانیاس ساخته شد. اولین فیلمی که در یونان و بالکان ساخته شد. 

آیا این حقیقت دارد؟! آیا این اولین فیلم است؟! اولین نگاه خیره؟!

از فیلم: «نگاه خیره اولیس»

کارگردان: «تئو آنجلوپولوس»

اولین فیلم از کجا آمده؟! اولین درام را چه کسی ساخت؟! اولین نگاه خیره به کِی بر می گردد؟! به کی؟! 

آیا این‌ها حقیقت دارند؟! 

یک درام نویس چگونه به اجتماع نگاه می‌کند و چگونه این نگاه را صاحب می‌شود. از راه مشاهده تنها یا از راه بررسی تاریخ، تاریخ فلسفه و تاریخ ملت‌ها. آیا یک نگاه برای دقیق بودن نیازمند مولفه‌های تاریخی خود می‌باشد؟! ما تا چه اندازه نگاه‌مان تاریخی و علمی است؟! ما با چه اعتماد به نفسی تئاتر می‌نویسیم و آن را اجرا می‌کنیم!؟ آیا این کار ما موجب پیشرفت و شکست طبقات بالادست می‌شود؟! آیا تنها سرگرم کردن مخاطب کافی است؟! ما در چه سطحی از تفکر قرار داریم؟! آیا افرادی که دور و برمان را گرفته‌اند و مدام ما را با تشویق‌های خود به چاه‌های عمیق و عمیق‌تر پرت می‌کنند، آدم‌هایِ دقیق و علمی هستند؟! ما تخیُّلی هستیم یا تاریخی؟!


داستانی با عنوان: «مسیح‌زدگی»

نویسنده: پارسا زنگنه

Overture: 

مسیح کیست (در اینجا)؟!

مسیح. انسانی غیرِانسانی. زندگیِ معنویِ او ویران شده. هستیِ خود را با سرعتی غیرِ قابلِ تحمل پشت‌سر گذاشته. توانایی‌ها و ظرفیت منطقی‌اش تضعیف شده. رابطه‌اش با اشیاء دیگر قابل روئیت نیست. رو به روی مسیح اکنون چه کسانی‌اند؟!

کسانی که با پا پس نکشیدن از توده‌ها و نیز ماندن در کنارِ آنها انسان بودنِ خود را حفظ می‌کنند. همراه با توده‌ها سعی در دور ریختنِ خصلت‌هایِ غیرِانسانیِ خود هستند. با این تفاوت که دیگر آدم‌هایِ سابق نیستند. این راهی است که یک مولف در جایگاه نویسنده، کارگردان و منتقد باید در پیش بگیرد. بایستی با خشم و عصبانیت در پیش بگیرد. با غَضَب. علیه بورژواها که تماماً سعی در گسستِ میانِ توده‌ها و نیز جدایی روشنفکران از توده‌ها دارند. باید رو به رویِ مسیح بود. چون بدجنس است. خیلی بد جنس.


Chapter 1: 

مسیح مُرد.!؟ آری مُرد..! در نقطه‌ای دور از داد و ستدهایِ انسانی. هستی را از کف داده بود. هیچ کس برای تدفین او نیامده! هیچ بنی بشری! دیگران به زودی به او می‌پرداختند. دیگران، اما نه حیواناتی که از اجساد بقیه تغذیه می‌کنند! نه پرندگان و پستانداران. نه آنهایی که در تشییع جنازه‌ها حاضر به خدمت‌اند. وقتی مُرد، هیچکس نبود، نه‌قوم، نه‌خویش، نه‌دوست و نه‌حتی رفیق.

مرد بی‌نام با موهایی متعلق به خودش، لباسی متعلق به خودش، چهره‌ای متعلق به خودش، و قدم‌هایی متعلق به خودش رسید. به دنبال مزار گشت. آن را یافت. خودش بود، خودِ خودش. روی آن نوشته بود مسیح. بر مزار نشست و یک بطری جیوه در دست داشت.


Chapter 2: 

اتاق، یک اتاق بازجویی، سفیدِ سفید. دو صندلی این‌طرف و آن طرفِ‌میز، منتقد آقای «پ.ز» و بازجو «آقای بازجو». به صندلی ها لمبر چسبانده بودند. نورِ غلیظ داشت از شدت می افتاد. کم‌کم اتاق به رنگ اصلی خود در می آمد. و آهنگ Spirit Street از گروه Radiohead با ولومی نسبتاً کوتاه در حال پخش شدن بود‌.

بازجو: این ورقه را پُر کن .

در ورقه نام منتقد را خواسته بود، نوشت پز، (نام خودش را نوشت). 

بازجو: نام مولف

نوشت پا.

بازجو: ابله، نام مولف .

منتقد: ترسیده بود و مضطرب. نوشت: آ.ح 

بازجو: قصه را بنویس.

نوشت: مرد و زنی بعد از یک ویدئوکال با دوستشان که زن بود، بر سرِ اینکه مرد معتقد است یک پای مردانه در تصویر دیده، در حال کَلَنجار هستند.


Chapter 3: بی‌حرکت، با شکوه، کلاه سیاه به دست‌هایِ فرو رفته در دستکش سیاه و درخشنده روی پیراهن سفید و شلوار جین آبی و کفش آل استار.

-دیگران آمده اند!؟

+ دیگران دارند می آیند.

دیگران به تدریج می رسیدند، زمین پوشیده از برف، مگس بدون پاهایش و ضدِ پاپاراتزی ها فریاد می زنند: «زنده باد صنف نمایش» و زنِ کر و لالِ باردار گریه می‌کرد. با شکمی برآمده. آری گریه می‌کرد. نه بر مزار مسیح که بر مزار خودش! مزار مسیح، مزارِ همه بود. اینطوری به خوردشان داده بودند!

مسیح زنِ طفلک را با بچه‌ای در شکم رها کرده بود و مرده بود. مسیح دوباره از مردِ بی‌نام پرسید:

- چه کسانی آمده‌اند.

+ به‌جای آدم‌هایِ زنده که گرفتار مشغله‌های روزمره‌شان هستند، ما آمده‌ایم. 

و ضمن آنکه دستکش را بیرون می‌آورد گفت:

+ ما حاصل خیال‌های تو و فرزندان هوس‌تو، که البته صد در صد هم چنین نیستیم. چراکه حقیقت این است که از واقعیت بیرون کشیده شده‌ایم. وظیفه داریم، بر ما محول شده که تورا به خاک سپاریم. 

- چه کسی مرثیه خوانی بلد است؟


Chapter 4:

بازجو: نقدت را مو به مو در مورد این نمایش برایم توضیح بده

منتقد: مرد بعد از یک ویدئو کال به همسرش می‌گوید در کادر یک پایِ مردانه دیده. همسرش مخالفت می‌کند. نمایش از اینجا به بعد تا جایی که ویدئوکال ریپلی می‌شود ‌در یک تعلیق فرو می‌رود و این تعلیق اولین و آخرین تعلیق این نمایش است! تعلیقی در حد یکی دو دقیقه. اثر سعی می‌کند به مخاطب بگوید در انتهای صحنه پا است، در صورتی که نیست! و مخاطب هم‌رای با شخصیت زن می‌شود. و هر دو می‌بینند که پا نیست. پس درام، اصلی‌ترین مسئله را مطرح می‌کند.

بازجو: چی هست!؟

منتقد: اینکه شخصیت مرد، چه مرگش هست که می‌گوید پا دیدم.!؟ مخاطبان هم‌رای با شخصیت زن، دیدند که پا نیست.! و از این مرحله به بعد درام از فازِ Previous Action وارد فازِ Present Action می‌شود. به عقیده بنده تا اینجا هیچ ایرادی به این نمایش وارد نیست. 

بازجو: اینها را بنویس و امضا کن. 

پ.ز نوشت و امضا کرد.


Chapter 5:

دیابلو گفت: من می‌توانم مرثیه بخوانم اما ابتدا باید گواهی فوت صادر گردد.

دکتر برای صدور گواهی فوت آمد و پرسید:

+ از چه مرده؟ 

مرد بی‌نام به دکتر گفت:

- احتمالاً «پا» 

+ پای چه.!؟ پای جن.!؟ 

- نمیدانم. حدس می زنم پا!

دکتر گواهی فوت را نوشت و الیزابت وارد شد و به قبر مسیح گفت: 

چرا !؟ چرا مدام از من سوال می کنند: «مسیح کجاست.!؟» ایا آنچه در این زندان رخ داده باید طی قرن ها و قرن ها در گوشم طنین بیَندازد.!؟ بیرحمی ماموران پلیس کمتر از این بود من ژاکلین بئوسرژان (نامِ شخصیتِ زن رمانِ «تصادفِ شبانه» نویسنده «پاتریک مودیانو») زنی از میان توده مردم بی‌رحمی مأموران پلیس کمتر از این بود! آنها مامور بودند که شکنجه‌ام کنند و زمانی بچه‌ام از گرسنگی مرد آنها بازهم از من پرسیدند: «مسیح کجاست.!؟» تا از هوش رفتم.

اما این امر می‌توانست به خودی خود به واقعیتی بدل گردد و درنتیجه بعداً دیگر وجود نداشته باشد. حال آنکه در تئاتر این امر خصوصیتی دائمی و پایان ناپذیر به خود گرفته است.

فاحشه‌ای وارد شد. صدای پایش را کسی نشنید. چراکه روی انگشت‌ شست پا راه می‌رفت. ناشایست می آمد در مورد امری که زمان مردن مسیح به او اعتراض نکرده، حال اعتراض کند. خواست بگوید مرد بی‌نام زمانی روی آخرین کلمات پایان درام‌اش فکر می کرد، او را در خیابان دید و یک شب را با او سپری کرد بدون آنکه دستمزدی بدهد. به دور از چشم زن‌اش. اما فاحشه هیچ نگفت.! با آنکه دستمزدش هاپولی شده بود.


Chapter 6:

منتقد: شخصیت مرد نصاب رو هوا بود!

بازجو: رو هوا بود یعنی چه.!؟ شما منتقد‌ها نمی‌توانید مثل بقیه‌یِ آدم‌ها حرف بزنید؟

منتقد: یعنی ربطی به قصه نداشت! ما منتقدها مثل خودمان حرف می‌زنیم.

بازجو: توضیح بده. 

منتقد: همانطور که گفتم مسئله اصلی که درام مطرح می کند این است که شخصیت مرد اصلی اساساً چه مرگش است که می‌گوید پا دیده در صورتی که پا نیست. پس منطقاً باید دلیل این موضوع مورد بررسی قرار گیرد. یعنی اثر باید به این مقوله بپردازد نه اینکه با اضافه کردن یک شخصیت بخواهد الکی شلوغ اش کند!

بازجو: بنویس و امضا کن.

نوشت و امضا کرد.

بازجو: چرا فکر می‌کنی که نصاب در خدمت مسئله اصلی درام نبود.!؟

منتقد: خب، ببینید اگر ما قصد دا...

بازجو صحبت منتقد را قطع می‌کند

بازجو: با من طوری حرف نزن که انگار داری برای یک بچه طرز نشست و برخاست را توضیح می‌دهی!!

منتقد: ببخشید! ملاحظه بفرمایید، اگر یک نمایش قصد داشته باشد به مسئله خود طوری پاسخ دهد که نشانه‌ها و اِلِمان‌ها حرف اول را بزنند باید بتواند ارتباطی عُقلایی بین آنها با مسئله اصلی ایجاد کند. 

بازجو: از کدام نشانه‌ها می گویی؟

منتقد: فاکس مویس، موسیقی تیتراژ فیلم تارانتینو، نمایشی که نصاب اجرا کرد و ... . 

بازجو: همه چیز را با جزئیات بگو. 

منتقد: ببینید، ببخشید... ملاحظه بفرمایید، اثر داشت سعی می‌کرد پاسخ مسئله اصلی را در دل ماجرای شخصیت نصاب بدهد ! این به نظر من یعنی طفره رفتن! یعنی ضعف در درام نویسی! 

بازجو: مگر اشکالی دارد.!؟

منتقد: به نظر من اشکال دارد.! چراکه اگر این نشانه‌ها نتوانند ارتباط عُقلایی با روایت برقرار کنند سر آخر نمی‌توانند پاسخی ارائه دهند. یادم می‌آید اصغر فرهادی می‌گفت: فرض کنید شما عصر با یکی از دوستان‌تان قرار ملاقات دارید. میروید سر قرار. دوستتان دیر می رسد. بگونه‌ای احوال‌پرسی می‌کند که انگار چیزی را گم کرده در مسیر. موقعی می‌نشینید آفتاب شما را اذیت می‌کند و او جایشان را به شما می‌دهد. موقع سفارش می‌گوید بستنی، اما وقتی شما می‌گویید کاپوچینو او هم می‌گوید کاپوچینو. این‌ها روزمره‌اند. ممکن است بین هردو دوست باشد. و هست. اما تصور کنید فردا صبح به شما خبر می‌ده ند که دوست‌تان دیشب مُرد. بعد تمام آن روز مره‌گی‌ها تبدیل به نشانه می‌شود. «من می‌خواهم بگویم که اگر اثر سعی داشته که پاسخ مسئله اصلی را در دلِ آوردنِ شخصیت‌هایِ نصاب و ترلان بدهد، می‌بایست در پلات اصلی اش یک رویداد بر حسب این نشانه‌ها بوجود می‌آورد. تا تمام این ها به ارتباطی منطقی ختم گردند.»

بازجو: بنویس و امضا کن.

نوشت و امضا کرد.

بازجو: گفتی شخصیت ترلان... بگو در موردش. 

منتقد: او هم رو هواست..! به همان دلایلی که گفتم. زیرا  نشانه‌هایی که او هم عرضه می کرد، باز ما را به پلات اصلی ارجاع نمیداد. یعنی باز با اینکه بخواهیم بفهمیم شخصیت مرد چه مرگش است، ربطی پیدا نمی کرد. 

بازجو: این را هم بنویس و امضا کن.

نوشت و امضا کرد.

منتقد: می‌توانم چیزی بگویم؟

بازجو: بگو 

منتقد: البته اینکه من می‌گویم شخصیت نصاب و ترلان ربطی به مسئله اصلی ندارند به این خاطر است که شاید شعور من این ربط را درک نکرده وگرنه، نمی‌توانم قویاً این موضوع را رد کنم. 

بازجو: متوجه‌ام. 

منتقد:  این را هم بنویسم و امضا کنم.!؟

بازجو: بکن.

نوشت و امضا کرد.


Chapter 7 :

یکی از دورترین پدیده‌ها به‌حقیقت، داستان افرادی است که ابتداً می‌میرند و سپس زنده می‌شوند. اما این امر آنقدرها هم از واقعیت دور نیست. زیرا گاهی اوقات در روزنامه‌ها خوانده می‌شود که چنین واقعه ای رخ داده‌است! خوشبختانه در موردِ مسیح فقطِ حالت جمود و از دست دادن حس‌ها مطرح بود.

مسیح در برابر شخصیت هایش چشم باز کرد و گفت: 

- همه چیز را شنیدم و به زندگی باز می‌گردم تا همه چیز را رو به راه کنم. شما شخصیت‌های من نیستید ! 

آقای بی‌نام سرش را بلند کرد.

مسیح دوباره شروع به حرف زدن نمود: - آقای بینام من شما را خلق کرده‌ام، از میانِ گرفتارانِ حالت جمود به عالم زنده‌ها آورده‌ام. تمام شما را خلق کرده‌ام و حالا سزایم ناسپاسی شماست.! هم تو و هم آن منتقد قالتاق! تنها منتظر بودید بمیرم تا شروع به شکوه و تظلم کنید. آن‌طور که دلتان می‌خواهد خود را مبرا از گناهان به در برید!

شما بی نام‌ها، مقصر مرگ من هستید.!

+ من تئاتر می‌سازم. عاشق مسیح نیستم. الان هم برای مرگ‌ات خوشحال نیستم، البته زاری هم نمی‌کنم، چراکه هر نوع مسیح‌خواهی نیز یک نوع دیکتاتوری است. و هر دیکتاتور یک نوع مسیح. من وظیفه‌ام عاری گشتن از مسیح است.

- از نظر تاریخی به من وابسته اید. این‌ها جزئیات است.

+ صحبت سر این است که آیا تئاتر من شما را از خود عاری کرد یا فقط قسمت تاریخی این نمایش به شما بستگی داشت. و این‌ها دو مقوله متفاوت اند. چراکه زمان خاص خود را سپری کرده‌اند. صحبت از تاریخ کرده‌ایم، اما اگر رها از قید این زمان، مخاطبان را به قلمرو تخیل منتقل کنیم، از مسیح حرف زده‌ایم. 

- از تاریخ مسیح

+ نه، مسیح تاریخی بر اساس رویداد هایی بوجود می‌آید که مصلوب کننده از طریق ذهن و روان بر آن آگاهی یافته است. 

- باید صبر کرد تا آن منتقد قالتاق از راه بیاید. 

+ اورا نمی‌بینم، کجاست؟

- دارد در مورد مرگ من بازجویی می‌شود. 

+ چطوری مُردی.!؟

- پا دیدم !!


Chapter 8 :

منتقد: از دیدگاه فرانکفورتی‌ها به خصوص «هربرت مارکوزه» این اثر نمی‌تواند یک اثر هنری محسوب شود. 

بازجو: توضیح بده... مگر فرانکفورتی‌ها چه چیز را اثر هنری قلمداد می‌کنند؟

منتقد: آنها می‌گویند یک اثر زمانی هنری تلقی می‌شود که بتواند پایبند به مولفه‌های گفتمانی خود باشد. من فکر می‌کنم این اثر تئاتر نبود.! چراکه ابتدا باید از لحاظ ساختاری به آن نگاه کنیم. البته نگاه ساختاری نه به معنای فرمالیستی. چراکه فرمالیست ها اگر این نمایش را ببینند فوراً می‌گویند این نمایش قصه دارد پس درام است‌. اما نگاه فرانکفورتی‌ها یک نگاه ویژه به ساختار و عملکرد می‌باشد. در اینکه کلیّت بارزترین مشخصه ساخت است هیچ شکی در آن نیست. قطع به یقین فرمالیست‌ها اینگونه نگاه می‌کنند و رای بر این می‌دهند که این اثر تئاتر است. اما فرانکفورتی‌ها که نظر من هم به آنها نزدیکتر است، می گویند: «ساختار عبارت است از کل‌ها» و این با نظر فرمالیست‌ها تفاوت اساسی دارد. چراکه مجموعه‌ها عبارت‌اند از ترکیباتی که عناصر تشکیل دهنده آنها از خودِ ترکیبات استقلال دارند. تاکید بر این تفاوت به این معنا نیست که کل‌ها از عناصر تشکیل نشده‌اند بلکه به این معناست که عناصر هر ساختاری از قوانین آن پیروی می کند چراکه بر اساس همین قوانین است که ساخت به منزله‌یِ کل ساختار می‌باشد. 

بازجو: مصداق بیار

منتقد: ما اگر شخصیت‌های نصاب و ترلان، در واقع پیرنگ‌های آنها را مورد واکاوی قرار دهیم می‌توانیم به سادگی بفهمیم که مولف برای رساندن منظور خود به مخاطب دچار زور زدن شده و بعد که به نتیجه نرسیده الکی شلوغ‌اش کرده. صادقانه بگویم من هربار که در مورد ارتباطات پیرنگ‌های این دو نفر با اصل پلات نمایشنامه با خود فکر می‌کنم، به هیچ جایی نمی‌رسم.! چراکه ارتباطات منطقی بین عناصر تشکی ل دهنده این دو پیرنگ، هیچ کل واحدی را با داستان اصلی پا تشکیل نمی‌دهند و اگر بگویم مثل دو خط موازی بودند و در هیچ نقطه‌ای یکدیگر را قطع نکردند بازهم بی‌راه نگفته‌ام. از همین رو، می‌گویم که نقد فرانکفورتی بر این اثر وارد نیست چراکه اساساً فرانکفورتی‌ها این اثر را یک اثر هنری نمی‌دانند. 

بازجو: بنویس و امضا کن.

نوشت و امضا کرد. 

بازجو: یک نمایش تجاری محسوب می‌شود؟!

منتقد: قطع به یقین. نه تنها یک نمایش تجاری بلکه یک نمایشِ تجاری فوق‌العاده موفق در نوع خودش می توان به حسابش آورد. 

بازجو: توضیح بده.

منتقد: اثر به‌خوبی مخاطب را سرگرم می‌کند، به خوبی عناصر اینترتیمنت خود را جلوه می‌دهد سپس مخاطب را می‌خنداند، کنجاو می‌کند و از همه مهمتر قصه دارد. 

در واقع وقتی ما در مورد یک نمایش تجاری بحث می‌کنیم دیگر زیاد به این کاری نداریم که جریان‌های فرعی به یک جریان اصلی ختم نمی‌شود. به نظر من جریان‌های فرعی در این نمایشنامه به خوبی بار لذت مخاطب را به دوش کشیدند مثلا اتودهای نصاب، تغییر مدولاسیون‌ها در بازی ترلان، رقص شخصیت اصلی زن با قصاب و کلی چیزهای با حال دیگر که در این نمایش بود. 

بازجو: بنویس و امضا کن 

نوشت و امضا کرد 


Chapter 9 :

منتقد از راه رسید. عرق می‌ریخت. سطل سطل. و یک راست رفت سر اصل مطلب. «مسیح کجاست؟» همه به او خیره شدند و کسی پاسخ او را نداد. «بی شرم، دروغگو... کجایی؟» مسیح سربلند کرد و گفت: «بیا اینجا». رفت درست کنار مسیح و مردِ بی‌نام. 

منتقدین چند دسته افراد بودند که از یک طرف ترقی می‌کردند و گاهی از طرف دیگر دچارِ تنزّل می‌شدند‌. این رتبه بندی مسخره را اداره نمایش راه انداخته بود. چراکه قصد داشت هنرمندان را با چنین مراتبی سرگرم کند تا آنها دیگر نتوانند به کار اصلی خود بپردازند. اداره‌یِ بد جنس ! 

منتقد جزءِ افرادی بود که تن به این رتبه‌ها نمی‌داد.

مسیح : -   مرد بی‌نام : +   منتقد : ++

- : بیا اینجا ببین این یارو من را چگونه کشت 

++: الدنگ تر از این حرف‌ها هستی و حق‌ات بود. اما فکر می‌کنم اساساً پا کاری باهات نداشت.! 

- : پس چرا مُردم ؟

++: این که چرا مردی را نمی‌دانم اما خوب میدانم یک نمایشِ تجاریِ خنثیِ بی‌خطر باتو هیچ کاری نخواهد کرد. لابد بهش گفته‌ای پا دیده‌ای و مرده‌ای نه؟ دروغگوی پست‌فطرت. 

+: حدس می‌زدم چنین نباشد.

++: او را لابد چیز دیگری کشته، چراکه یک نمایش تجاریِ بی‌خطر که قوّتی برای از بین بردن این تن لش ندارد.

رو کرد به مسیح:

مامور امنیتی تقریباً دریافت، که پا کاری با تو نکرده. 

- : پس چه چیز من را کشت!؟

++: خواسته‌های غیر ممکن‌ات، عدم فهم‌ات از اندازه‌ات، آدم‌هایِ دور و برت، تو ابتدا آنها را نمی‌پذیرفتی اما بعداً کمر خم کردی. آن احمق‌های بی‌استعداد همه از شانه‌ات بالا رفتند، رفاقت با تو را با همه‌چیز معامله کردند. عکس گرفتن با تو را سر کسبِ شهرت به همه نشان دادند. پروفایل‌ها و صفحات مجازی‌شان همه تو بودی. تو. مسیح احمق. یک با استعداد و یک خلاق. اما از تمام این خلاقیت تنها آدم‌هایی ماندند که تو را تنها برای آویزان شدن به تو می‌خواستند و تو این را دیر فهمیدی. 

- : آمدی اینجا که چه گهی بخوری؟!

++ : آمده ام که به آقای بی‌نام بگویم تو چطوری به گه کشیده شدی!

- : هی آقای بی‌نام این آدم دیوانه شده!

++ : خصلت بارز تمام آدم هایی که به هیچ جا نمی‌رسند همین است. حاضر نیستند به جوان‌ترها اصل قضیه را بگویند .

+ : چیزی شده که من از آن خبر ندارم؟

- : این مرد دیوانه شده. هیچی.

++ : آره چیزی است که تو خبر نداری! تو یک مرد قوی هستی، درست مثل زمانی که این تنِ‌لش یک مرد قوی بود. مثل جوانی‌اش. اما زمانی که یکی دو کتابِ پدر مادر دار نوشت دخترهایِ زیادی به او آویزان شدند، مردهای بیشماری. فوج‌فوج با او عکس می‌گرفتند. حدس بزن؟!

+ : چه چیز را؟!

++ : اشتباه کارش کجا بود ؟! اشتباه‌اش این بود که در ابتدا نمی‌دانست که باید تمام آدم‌های آویزان را مثل علف‌هایِ هرز از زمینِ بِکر جدا کند. این حرامزاده حاضر نشد که این چیزها را به تو بگوید. هیچ گاه. چراکه می ترسید شخصیت داستانی اش یک روز از خود او بهتر شود. از تو می‌ترسد اما جلوی همه‌ جوری وانمود می‌کند که هوای‌ات را دارد. او سناریو می‌نویسد. برای همه شخصیت‌هایش سناریو می‌نویسد. سناریویِ بدبخت کردن‌شان را. آدم‌ها همه او را شناخته‌اند. دور و برت را ببین. هیچکس برای خاکسپاری این الدنگِ حیله‌گر نیامده... من حرف‌هایم را به تو زدم. اینکه تو می‌خواهی چه‌کسی باشی دیگر به خودت ربط دارد.

 The End, Maybe 

نفسِ آخر: منتقد و بی‌نام مسیح را با ضربه‌ای به گور انداختند و خروارها خاک بر جسم‌اش. همه سیگار به لب رفتتد! مسخره‌ترین پایان ممکن! همیشه همه‌یِ پایان‌ها مسخره‌اند، چراکه هیچ‌گاه هیچ‌چیز به پایان نمی‌رسد و زور زدن برای پایان بخشیدن احمقانه‌ترین کارِ دنیاست. حتی پایانِ ایلیاد، بیگانه و نگاه خیره‌یِ اولیس. شاید!


پارسا زنگنه /۲۲ اردیبهشت ۹۷



تیزر نمایس "پا"











از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


برو بالا
0px
نقد و بررسی