اشتراک گذاری
ورود منتفدین
نقد کتاب تهوع اثرژان پل سارتر

منتقد : محمد علیایی     (مشاهده پروفایل)



نقد کتاب تهوع اثرژان پل سارتر

معرفی رمان تهوع (ژان پل سارتر)

 رمان «تهوع» یکی از آثار شاخص مکتب اگزیستانسیالیسم است که سارتر آن را دنبال می‌کرد. او این رمان را در سال 1938 منتشر کرد. آن‌هنگام او استاد دانشگاه بود. «تهوع» داستان نویسنده‌ای است که در شهری به نام بویل مسکن گزیده تا درباره‌ یکی از بزرگان این شهر کتابی بنویسد. او در مدت نوشتن کتاب به ثبت تجربه‌های شخصی روزانه‌اش می‌پردازد؛ ولی یک احساس تهوع گنگ همراه اوست که دلیلش را نمی‌داند.


نقد رمان

✍️ محمد علیایی

نادان در چه بودن و چگونه گفتن

 هنر اندیشه نیست؛ هنر حسِ اندیشیده شده است. هنرمند از آنجا دست به قلم می‌برد که چیزی نهان، وجود او را به خود مشغول کرده است. هنر عیان ساختن این حس است. هنرمند وجود خود را در هنرش نمایان می‌کند و اینگونه معنای وجودش را از نو باز می‌یابد. هرچقدر هنرمند به سمت اندیشه متمایل شود و از آنچه واقعا حس می‌کند، فاصله گیرد؛ هنرش زایل می‌گردد و هیچ می‌شود. هنر فلسفه نیست؛ جای خالی کردن اندیشه های پرطمطراق نیست. هنر برای آدمی است و راجع به او.

 <<تهوع>> رمان نیست؛ حتی فلسفه هم نیست. سرگردان بین این دو است؛ همانند آنتوان روکانتنش مانده که چیست. ما هم نمی دانیم و نمی فهمیم که چیست. به نظر می‌رسد یک سری گزارش نویسی های روزانه بی اعصاب و بی اندیشه- و درگمان اندیشه- جناب سارتر است تا رمانی که قرار باشد از وجود آدمی سخن براند. باید به همین نکته ی ظاهری بسنده کرد. به قول خود روکانتن یا سارتر؛ <<چیزها یکسره همانند که می‌نمایند-و پشت آن‌ها... هیچ چیز نیست.>>

 این گزارش های روزانه اما قرار است با ما چه کنند که این چنین سارتر تماما کتابش را به آن‌ها اختصاص داده؟ اگر قرار است از روزمرگی ها بگویند؛ باید اولا نوع دیدِ به این روزمرگی ها مشخص شود. اگر ما دیدی نداشته باشیم به این روزها، هیچ اثری را از آن‌ها نخواهیم گرفت. اما برای اینکه دیدن محقق شود، باید آن فرد را که می بیند، بشناسیم؛ که در اینجا ظاهرا راقم آن‌ها آنتوان روکانتن است. در ابتدای کتاب سارتر می‌نویسد: <<این دفترچه ها میان کاغذهای آنتوان روکانتن پیدا شده است. ما آن‌ها را بی هیچ دخل و تصرفی منتشر می‌کنیم>>

 صفحه اول تاریخ ندارد؛ ولی به دلایلی یقین داریم که این صفحه ها چند هفته قبل از آغاز خود دفتر خاطرات نوشته شده است. بنابراین می‌بایستی حداکثر در اوایل ژانویه سال 1932 نوشته شده باشد. در آن هنگام آنتوان روکانتن از سفر به اروپای مرکزی، آفریقای شمالی و خاوردور بازگشته و سه سال بود که در شهر بودیل بسر می‌برد تا تحقیقات تاریخیش را درباره مارکی دو رولبون درآنجا به انجام برساند.>> پس روکانتن را باید در خلالِ این سطور بشناسیم. هدف همین است. او را که شناختیم، باید نوشتارش را در مورد مارکی دو رولبون بفهمیم که چیست. این تاکید سارتر نشان از اهمیت رولبون دارد. خود روکانتن هم گه گاهی از شباهت های خودش با او می‌گوید.

 با قصه که جلو می‌رویم آرام آرام ویژگی های ظاهری او را متوجه می‌شویم. اینکه موی سرخی دارد و چندان هم زیبا نیست و فلان. نکته ای که اما پیوسته در صدد بیانش است، تغییرهاست. اینکه چه ها تغییر می‌کنند و چه ها نه. پیوسته میان این‌ها می‌ماند. جایی می‌گوید که اشیا تغییر کرده و من تغییر نکرده ام و جایی نیز برعکسش را می‌گوید؛ و البته در انتها، با قطعیت از تغییر خود و عدم تغییر اشیاء سخن می‌گوید. روکانتن پیوسته میان این‌ها مانده و رمان قرار است تا شرحی باشد بر این سرگشتگی ها و تهوع ناشی از آن‌ها؛ اما تمام اینها باز برمیگردد به خودِ روکانتن.

 اصولا هنر برای ادراک است. ادراک منجر به تاثیر می‌شود، نه قضاوت. همراهی ما با روکانتن باید مسئله باشد نه هیچ چیز دیگر. اگر این گزارش ها توان همراهی با او را داشته باشند به هنر مبدل خواهند شد. اما اینها در چه سطح می‌مانند؟ 

 قبل از شروع دفتر خاطرات، روکانتن توضیح می‌دهد: <<بهتر از همه آن است که رویدادها را روز به روز نوشت، برای فهمیدنشان دفتر خاطراتی داشت، از اختلاف های مختصر و امور واقع کوچک ولو آنکه ناچیز به نظر بیایند، غفلت نکرد و از همه مهم تر رده بندیشان کرد.>>

 این گزارشات متأسفانه هیچ گاه فراتر از یک سری توصیفات بی اهمیت نمی روند و هیچ ادراکی را نیز در پی ندارند. ادراک از شناخت می آید. ما هیچ گاه متوجه نمی شویم که چرا و چگونه روکانتن دیدش به زندگی اینگونه شده و چرا و چگونه این همه سرگشته مانده میان ماندن و نبودن؛ میان هستی و نیستی. عدم فهم این موضوعات ما را عملا از فهم تهوع ناشی از آن‌ها نیز باز می‌دارد. تهوعی که در ادامه به تفصیل خواهم پرداخت. اما پیش از آن، سوال اصلی از گذشته هاست؛ از پرسش های روانشناختی که البته جایی در این گزارش ها نمی یابند.

 روکانتن هیچ‌گاه برای ما شناخته نمی‌شود. اطلاعات بسیار اندکی که از گذشته ی او داریم و در ادامه پرسش های فراوان او از خود، کمکی به شناختنش نمی‌کنند. تنها چیزی که می فهمیم این است که او از تغییرها می پرسد و از خود. این که من کیستم؛ پرسش های وجودی و فلسفی که البته معلوم نیست برای چه و چگونه اند. اصولا رمان و به طور کلی هنر با این چگونگی سروکار دارد. روند این پرسش ها مسئله هنر است نه خودِ پرسش ها.

 این گزارش ها با توصیفات شروع می‌کنند و از تهوع ناشی از روزمرگی ها می‌گویند و سپس این تهوع فراتر می‌رود و به ناتوانی شناخت او از خود ربط می یابد. توصیفات را اندکی بحث کنیم. اصولا توصیفاتِ <<تهوع>>، توصیف نیستند؛ چیزی را وصف نمی‌کنند و کارشان ملموس کردن و نزدیک ساختن ما به آنچه که توصیف می‌شود، نیست؛ صرفا چندین کلمه ی حال به هم زن و تاریک و زُمختِ پشت هم هستند که کارشان در نهایت هیچ است. نه آدمی می‌سازند و نه موقعیتی نه شئ ای. هیچ چیزی را نمی‌سازند. تنها حجم کتاب را افزایش داده اند؛ بی هیچ کارکرد حسی. شخصیت هایش نیز اینگونه اند. اینها آدم نیستند؛ سایه اند، شبح اند، می آیند و می روند، بی آنکه اندکی آن‌ها را توان شناختن داشته باشیم؛ ادراک که بماند! اسم هایشان پشت هم می آید و در میان هم گم می‌شود. تا بیاییم شخصیتی را بشناسیم، شخصیت دیگری می آید و این اجازه را به ما نمیدهد. حتی وضع بدتر هم می‌شود. تلاش روکانتن-و سارتر- برای درآوردن محیط و جغرافیا و در نهایت فضا به کلی با این واژگان بی ربط از بین می‌رود. توصیفاتی جزئی که در نهایت به کل نمی‌رسد و هیچ ثمری ندارد.

 قرار است برای ما مکان ها ساخته شود اما عملا هیچ چیز ساخته نمی‌شود. صرفا کلمه است. نمی دانیم روکانتن در کجاست و برای چه آنجاست و آنجا را چگونه می بیند. هیچ معلوم نیست. چیزی که خود روکانتن یا سارتر راجبش می‌گوید این است: 

<<امر عمده همان امکان است. مقصودم این است که بنا به تعریف، وجود آدم ها و چیز ها عبارت از وجوب نیست. وجود داشتن به طور ساده یعنی آنجا بودن. موجودها پدیدار می شوند. می‌گذارند باشان برخورد کنیم، ولی هرگز نمیتوان آن‌ها را استنتاج کرد.>>

اگر تعریف وجود را از روکانتن بپذیریم- که البته تعریف ناقصی است؛ اما به هر حال جزئی از تعریف وجود می‌تواند باشد- باید مکان و آنجا بودن را بفهمیم. باید بدانیم اولا این آدم کیست؛ و ثانیا کجاست. اگر جایش را نفهمیم عملا وجود او را درک نکرده ایم و با جسارت حتی میتوانیم بگوییم روکانتن وجود ندارد؛ چرا که امکان ندارد. 

 من باب کلمه تهوع نیز کمی سخن بگوییم. تهوع امری جسمانی است و اغلب به حالتی از انزجار  و تنفر که با حسی چندش آور و غیرقابل تحمل عجین شده، برمیگردد. اما تهوعی که روکانتن از آن دم می‌زند به نظر نمی‌رسد اصلا وجود داشته باشد. ما حس انزجار او را نمی‌بینیم و نمی فهمیم و اینکه چگونه به این حس مبتلا می‌شود. او صرفا می‌گوید: <<باز به دنبالم آمد. تهوع است. خودش است.>> 

 تهوعی که او می‌گوید در واقع یک حس ناتوانی است از شناخت خود و موقعیت خود. قاعدتا نمی‌تواند جسمانی باشد. اصلا به جسم او برنمیگردد. اصولا حس جسمانی است یا لااقل از جسم شروع می کند. درحالیکه تهوع روکانتن ابدا جسمانی نیست. پرطمطراق است و ناشی از نمادزدگی. هیچ است.

 او در مورد تهوع می‌گوید: <<کلمه پوچی اکنون زیر قلمم زاده می‌شود؛ کمی پیش، در باغ نیافتمش، ولی دنبالش هم نمی گشتم، نیازی بهش نداشتم: من بدون کلمات می اندیشیدم، درباره چیزها، با چیزها. پوچی نه تصوری در سرم بود نه آوای یک صدا، بلکه آن مارِ مرده دراز دمِ پاهایم بود، آن مار چوبی. مار یا چنگال یا ریشه یا پنجه کرکس، اهمیتی ندارد. و بی آنکه چیزی را به وضوح فرمول بندی کنم، می فهمیدم که کلید وجود کلیه تهوع هایم، کلید زندگی خود را یافته بودم به راستی، همه آنچه بعدا توانستم دریابم، به این پوچی بنیادی فرو میکاهد.>>

 باید گفت که پوچی، تنها افسردگی، حس غم، حس انزجار و تنفر نیست؛ پوچی مهربانی، عشق و امید نیز نیست؛ بلکه پوچی برهم کنش این هاست. برهم کنش خوبی ها و بدی ها و این تضادها و تناقض هاست که پوچی را می آفریند. پوچی قاعدتا نمی‌تواند به انزجار برگردد. در حالیکه ریشه تهوع در این به هم ریختگی ها و انزجار و تنفرهاست. پوچی به تهوع ربطی ندارد. این شاید بزرگ ترین خلل در این چنین رمانی باشد که اساس خود را بَرَش فرو نهاده است.

 تهوع با این حرف از لویی فردینان سلین شروع می‌شود: << او آدمی فاقد اهمیت گروهی است، او صرفا یک فرد است.>> اگر از نادیده انگاشتن اموری که صرفا با چند فرد و نه با یک فرد قابل انجامند، چشم بپوشیم، باز جای دفاعی باقی نمی ماند. چیزی که در این رمان نمی‌شود دید، همین فرد است. فردی وجود ندارد. بدتر از آن نوع نگاه است به آدم‌ها. اگر هر یک از آن‌ها صرفا یک فرد است پس باید فارغ از دیگری پرداخت شود. این درحالی است که آن ها از دانش اندوز گرفته تا آنی، همگی در ارتباط با روکانتن اندکی شناخته می شوند. هیچ کدامشان فارغ از روکانتن پرداخت و به مثابه یک فرد دیده نمی شوند. تهوع اتفاقا نه راجع به فرد، بلکه راجع به گروهی از سایه ها -و نه آدم‌ها-در ارتباط با هم است؛ وقتی که ارتباط ماشینی شده و بویی از <<انسانیت>> نبرده است.

 نکته دیگری که عجیب است و رمان با آن آغاز میکند و با آن نیز تمام میکند رولبون است. تاکید ابتدای کتاب روی ارتباط او با روکانتن را به یاد بیاورید. قاعدتا می‌بایست او نقش مهمی در <<تغییر>> روکانتن ایفا کند، حال آنکه ابدا چنین نیست. او صرفا در یک پاراگراف کوتاه، و به شکلی ابتدایی معرفی می‌شود و ناگهان هم ول می‌شود و در آخرِ داستان باز نمایان می‌شود. روکانتن در آنجا از عزمش برای نوشتن و از این طریق، معنا بخشیدن به زندگی اش سخن میگوید. این در حالی است که هیچ ارتباطی از روکانتن با رولبون را نمی فهمیم و اصلا مشخص نمی‌شود که چرا و اینگونه ناگهانی به این می رسد که معنا یافتن زندگی اش به رولبون وابسته است. او فقط در جایی می‌گوید که او می‌تواند وجودش را در رمانش و در رولبون قرار دهد. کلماتی که باید ساخته می‌شد و از کِشاکِش های وجودی درونی روکانتن هویتی بیرونی می یافت که اینگونه نمی‌شود و در نهایت بی هیچ کارکردی و بی هیچ تغییری باقی می ماند.

 اصولا <<تهوع>> کتاب نطق هاست؛ نطق هایی فلسفی که به شناخت و ادراک منتج نمی شوند و تاثیری نمی گذارند. تهوع کتاب سرگشتگی ها است؛ اما قبل از آن، خود سرگشته است و نادان از چه بودن و برای چه بودن؛ و چگونه گفتن.

نقد از روی کتاب:  تهوع ژان پل سارتر، ترجمه جلال الدین اعلم از نشر نیلوفر

محمد علیایی - اردیبهشت 1397









از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


برو بالا
0px
نقد و بررسی