اشتراک گذاری
ورود منتفدین
نقد فیلم آنسوی ابرها - مجید مجیدی

منتقد : سید محسن باقری     (مشاهده پروفایل)



نقد فیلم آنسوی ابرها - مجید مجیدی


معرفی فیلم

نویسنده و کارگردان: مجید مجیدی

تهیه‌کننده: شیرین مانتری کدیا, کیشور ارورا

بازیگران: هامالاویکا موهانن, ایشان خاتر, گاتم کوش, شارادا, تانیشتا چاتراجه

خلاصه‌‌‌‌‌ فیلم: داستان آن در مناطق فقیرنشین بمبئی رقم می‌خورد و درباره برادری خلافکار و خواهری که به دلیل حادثه‌ای که در حین دفاع از خود در برابر تجاوز رخ داده، در زندان به سر می‌برد.



نقد اول

✍️ سید محسن باقری

بازسازی خود؛ نشانه مرگ مولف

 در میان آسمان با علی و زهرا؛ آنسوی ابرها شد با هندی ها - ابرهایش که مصنوعی اند و فاقد حس، فاقد مُناکی و نوازش. به مانند ابرمصنوعی و بارانش اسیدی...

 "ابرها" فضا را با تراولینگ و دکوپاژ (حرکت دوربین) می سازد. آن هم در همان دقایق ابتدایی - با تیتراژ به زعم من خوب و ریتمیک، با منطق جابه جایی پسرکِ اصلی روی موتور و معرفی شخصیت در همان ۱۵ دقیقه ابتدایی.

 نمای تیلت اول (حرکت دوربین از بالا به پایان) از ساختمان و بیلبوردِ مدرن کنار اتوبان که شهرِ سرپایی می نماید، به پایین پل و نمایش اسکان زاغه نشینان، واقعیت فضای هندوستان را به حقیقت موجود واقف می کند و فضایش را با حس و حال بِخصوصی پرداخت می کند که این دست فضاسازی تا به پایان ادامه دارد. اما حیف که این فضاسازی خوب، با شعاری جلوه کردن داستان و قصه ای دم دستی بدجور زمین می خورد و به جای آسمان سر از زیرزمین در می آورد.

 ریشه این خرابکاری، تقلید فیلمساز از خود است. این فیلم بین دو فیلم "آواز گنجشکها" که ماکتی از حس و حال شاهکار "بچه های آسمان" بود، قرار می گیرد. مجیدی با این فیلم توانست حدِوسطی بین یک شاهکار و یک فاجعه، برای کارنامه خود دست و پا کند، مُنتها این حدِ فیلمساز است نه منِ منتقد. این فیلم بد است و گنجشک هایش بدتر.

در آسمان چه بود؟ _ و _ در ابرها چیست؟

 در آسمان فقر در چشم نبود. تلاش و زحمت همه اعضای خانواده بود و ایستادگی، عشق، خنده و بازیگوشی های کودکانه و معصومانه ای که از خانواده لبریز میشد و فقر را به عقب میراند - اما - در ابرها فقر و تباهِی مصنوعی و هندی شده ای در پیش زمینه است و تمامی جزییات دیگر سخت شعاری.

به موتیِِف های (جزییات تکرارشونده) این دو فیلم توجه کنید:

کلوزهای (نمای نزدیک) چهره معصوم علی، میمیک و نوع خجالت و مظلومیت سربلندش برای ایستادگی و تلاشش بود که ما را امیدوار و آسمانی می کرد - پدرِ علی و دوچرخه ای که نشانه سختکوشی بود و مِهری که در نگاه پدرانه اش بود - ماهی های حوضچه و قاب بندی هایی که نشانگر علاقه و نزدیکی فیلمساز برای آسمانی کردن بچه ها بود - دفتر مشق و مداد - اما این وسط بحرانِ علی تنها یک جفت کفش برای خواهر بود. بحرانی کودکانه. همه چیز رنگ و بوی سادگی میداد.

 در "ابرها" همه را برعکس کنید. بحران، جلوگیری از اعدامِ خواهر است و شغل پسرک، قاچاق مخدر و منزل او کریه و زشت - برخورد برادر با خواهر در همان اولین نمای دو نفره شان دعوا بود و توهین-تنها نمایی که مثلا عشق میان این دو را می دهد تنها یک پلانِ به ماه نگاه کردنِ برادر است که خواهر از پشت سر به برادر اضافه می شود که همان پلان دونفره که می توانست به مهر و محبت آن ها ختم شود با کاتِ بی موقع حس و حال می شِکند و در همان جا دفن می شود. عمده کات های فیلم همینگونه است و اجازه گذار از حس اولیه به ثانویه و عمق بخشیدن و از پسِ آن اندیشیدن نمی دهد. تنها قلقلک حسی می دهند و تمام.

 دخترک افغانی فیلم "باران" که از پشت پرده و سایه روشن های گیسوانش، پسرک کارگر را دلباخته کرده بود دز اینجا با هندی بازی به چیزی در حد مشق از روی سرمشق های معلم می ماند، منتها اینجا خبری از معلم نیست. شاگرد از روی سرمشق خودش مشق می کند. تکرار چیزی که امروز از آنش نیست و ادایش را در می آورد. الف نفهمیده فقط مانند سرمشقش الف را نقاشی می کند و هم خود را - هم مخاطبش را فریب می دهد. 

 اینکه مولفه های فرم مجیدی توسط خود از اثرِ موفق قبلی تقلید می شود، نمی تواند چیزی را ابری و لطیف کند. این زندگی سگی و پر از نکبت، نمی تواند بدون معصومیت ذاتی و زیست- با کپی کردن طبیعی شود و حس و حالی عجین شده با دل و عقل مخاطب برقرار کند. آن دستنوشته "تو رو خدا" علی کجا و این عربده های عصیانگر پسرک هندی کجا. عربده هایی مُضحک، بی منطق و الکی اغراق شده، درست مانند سینمای هند.

 این که چرا هند؟ خودش بماند، هر چند بهتر از هندی ها، فضای هندوستان می سازد، اما هر چه در فضا موفق به نظر می آید، در پردازش شخصیت و درام بدجور لَنگ می زند. این دوست نداشتن و ادای عشق و علاقه تقلبی مجیدی است که ریشه اش در تفکر بازسازی از خود است-و نشانه ی مرگ مولف.

 در باب مرگ مولف باید گفت: هرگاه هنرمندی، کوشش خود را بر مبنای بازسازی گذشته خود می کند، در واقع بدین معناست که دیگر "خودی" در امروز ندارد. او چیزی داشته و موفقیتی در گذشته کسب کرده که امروز آن را ندارد و از همین باب سعی می کند ادای خود را در آورد. ادای خود یعنی "مرگ مولف". چون دیگر تکاملی ندارد، امروز آن زیست گذشته را ندارد که به آن اضافه کند، پس تن به تقلید دیروزش میدهد و فِریز می شود و می میرد.

 بحران "در میان ابرها" از پسِِ سختی و هولناکی اش، چندین قدم از بحران صاف و ساده آسمان عقب تر است. یکی از دلایل آسمانی شدن علی سادگی بحران اوست. او این بحران ساده را برای آسودگی خانواده می خواست و برایش دغدغه مند و ناآرام بود. از پشتِ آن نگاه معصوم و غیرتمند بود که با کوششی زیاد بحران را می رهانید. ابرها با این بحران زُُمختش، این کنش و واکنش های مضحک را رقم می زند. به طور مثال هر گاه برادر به ملاقات خواهرش در زندان می رود، خواهرش به یکباره جیغ جیغ کنان و غرغرو فقط آلودگی صوتی ایجاد می کند و انگار نه انگار که در چند سکانس قبل در سلولش خوشحال و شاد با آن کودکِ مادرمرده دیده ایم. این مادرمردگی هم بماند که چقدر ترحمی است و سانتی مانتال.

 از آن سمت برادر که وخامت پرداختش در حد "لولت و پولت" است. عصیانگری برادر و آنارشی او در ابتدا قرار است با چه مُتحول شود؟ به طور مثال با پیرزنی مفلوک (که تنها باید بر منطق ترحم برانگیزی فیلمساز گریست) یا دخترک نوجوانی که برای تحول برادر دست به دامان بازیهای پشت پرده دخترک افغانی "باران" و کارگر تُرک زبانش که حتما باید شانه کردن موهایش را از پشت پرده و انعکاس نور و سایه باشد که پسرک مثلا عاشق شود. عشق تقلبی. یا کودکی که تنها قرار است نقش شادی آوری تصنعیِ در اوج فلاکت را به فیلم بِچِپاند. این خانواده متجاوز چرا انقدر به زور مفلوک شده اند؟ گویا فیلمساز فلاکت را از موضع بالا می بیند. بله در برج خود زندگی کنیم و ادعای همزیستی با مفلوکان داشته باشیم. آیا فیلمساز ذره ای آن ها را می شناسد؟ کجاست آن نگاه شَفِقَتِ آمیز فیلمساز به علی و زهرا، پدر و مادر - کجاست آن احترام و نگاهی که به پیرمرد ثروتمند و نوه اش که به دنبال همبازی بود. کجاست آن شوخ و شنگی شخصیت ها، آن احترام و علاقه فیلمساز به قشر تهی دست و آسمانی. مگر مجبورید، فیلم بسازید؟ گیریم که مجبورید، مگر آدم قحط است که از خود تقلید می کنید؟ مرگ مولف مانند حقیقت تلخ است.

 این موجودات تَرَحم انگیز و قیافه های الکی مظلوم که جلوی درب خانه پسرک چُمباتمه زده اند و از قرارِ معلوم هم به دستورِ خداوند مجید (مجیدی) باران می بارد و شخصیت هم که مثل گاو همانجا زیر باران نشسته اند، درست مثل سیریش! مبادا از زیر باران برای پناه به سایبانی بلند شوند! جای تاسف بسیار است بابت این نگاه زشت فیلمساز به شخصیت ها. بعد جالب اینجاست که پسرک هر چه تقلا می کند تا جلوی وجدان خود بایستد، شدت باران و رعد و برق بیشتر می شود. پسرک بر روی تخت تقلا می کند که بخوابد و از این پهلو که به آن پهلو می رود صدای غرش ابرهای مجیدی بیشتر می شود! تا وجدانِ پسرک بیشتر به درد آید و آن گاوهای زیر باران مانده را به خانه خود پناه دهد! اینجاست که باید گفت موش آن وجدان را بخورد با آن باران مجیدزا.

 یاد گوجه سبزهای "آواز گنجشک ها" افتادم، به دستور خداوند سبحان و مجید (مجیدی) دقیقا به همان میزانی که به حرام صرف خرید میوه شده بود، از روی کیسه و باربندِ موتور روی زمین می ریزند. دقیقا هزار تومان از ده هزار تومانی که گوجه سبز خریده شده می ریزد! مجید خداوندی! ترازویش حرف ندارد. خدای مجیدی وکیلی می کند که ۹ هزار تومان گوجه سبز حلال، گوشت تن شود. حالا اینجا هم وجدان پسرک ما قشنگ با ترازوی خدای مجیدی، با باران و رعد و برق کم و زیاد می شود.

 پایان ابرها که دیگر غرق مبهوت زدگی این خدا می شوید‌. مادرِِ مفلوک فردِ متجاوز در یک نمای کلوز، بعد از آنکه از گناه پسرش توسط هوارها و جنگولک بازیهای ایرانی طور پسرک هندی در اتاقک کفترها (که چقدر مضحک اند) باخبر می شود، در سکانس بعد در حیاط کلانتری یا دادگاه به تایپیست دری وری هایی می گوید که گویا دارد چیزی را گردن می گیرد یا قاتل را می بخشد؟! اعتراف است گویا و انگار مسئولیت چیزی را به عهده می گیرد که دخترک آزاد شود! باور کنید فیلمساز هیچ چیزی از چرایی و چگونگی نمی گوید و اینچنین پدرِ پایان باز و بسته را به عَزایش می نشاند. البته فیلمساز تیرِ خلاصی هم برای پایان فیلم خود گذاشته تا راحت همگی جان به نیکوتین بعد از فیلم بدهیم. سکانس بعدی می بینم که برادر از پرستار می پرسد که چرا مردک تجاوزگرا روی تختش نیست. با هول و ولا اینور و آن ور میرود و به یگباره که به جمله پرستار می رسیم: امروز صبح فوت کرد! - اینجاست که چشم های تماشاگر بی نوا از حدقه در می آید. بعد پیرزن (مادرنما) را می بینیم که با چهره ای بُهت زده نشسته است و هیچ نمی گوید. جالب اینجاست. مردی که خبر فوتش را می شنویم تا دیروز سُرومُرُگنده در حال بهبودی بود.

وقتی پایان را اینچنین سربه هوا می بندد، مخاطب هم حق دارد ذهنش حتی به سمت پیرزن (مادرک مفلوک) رود و با خود بگوید که هیچ هم بعید نیست او پسر خود را کُشته تا آن سکانس مسخره بخشش مقتول یا اعتراف را پدید آورد! بُگذریم کار دارد بیخ برمی دارد. پایانِ خواهر هم که به یکباره به سبک هندی ها که کپی کردن از روی دست هالیوود است، ایده را از فیلم "room" می دزدد. جای شکرش باقیست، یکبار هم که شده، هر چند فقط در ایده، از بازخودسازی به بازدیگرسازی رسید.

کودکِ آسمان ندیده درون زندان را با یک داستانک پیش افتاده و رشوه ای که باید حلقه عروسی (به نشانه گذشته ای که در ابتدای فیلم موقع ورود به زندان، باز هم به دستور خداوند رحمان و مجید از دستش در نمی آمد) با اینسرتی به نمادِ رهایی از گذشته و مثلا تحول برساند و البته سعادت. نمای پایانی هم کودک و خواهر به بالای پشت بام زندان می آیند و باز هم خداوندِ مجیدی دوباره دستور اکشن می دهد و باران می بارد! پسرک آسمان ندیده، باران را برای اولین بار لمس می کند و در میان قبرها_ ببخشید ابرها_  در عنوان بندی نقش می بندد.

خلاصه فیلم بدی است و فقط به دلیل فضاسازی هند این فیلم از گنجشک ها یک قدم جلوتر ایستاده و البته فیلم یک حسن دیگر هم دارد که از فیلم های هندی یک سر و گردن بالاتر است!

سید محسن باقری -  تیر ۱۳۹۷



نقد دوم

✍️ محمد افشاری

بلاتکلیفی در آن سوی ابرها!

 از فیلم سینمایی بدوک گرفته تا آواز گنجشک ها، مجید مجیدی همواره در اذهان اکثریت قریب به اتفاق منتقدین و اهل نظر، جز فیلمسازانی به حساب می آمد که یَد طولایی در پروراندن قصه و ایجاد فضای دراماتیک دارد، آن هم از نوع نگاه و جهان بینی خاص خودش.

 بعد از متجلی شدن فیلم پرخرج و البته کم بهره ی محمد رسول الله بر پرده ی سینماهای کشور، این امکان وجود داشت که فیلمنامه ی پرحفره و نابسامان فیلم مذکور را بر عدم تجربه ی وی در بیگ پروداکشن سنگین تاریخی حمل کرد، و از آنجایی که تقریبا هر هنرمندی ممکن است در کارنامه ی کاری اش، افت و خیزهای طبیعی انسان گونه را دارا باشد، توان این بود که برای عدم موفقیت وی توجیهی یافت نمود. اما بعد از اکران آخرین اثر ایشان یعنی فیلم «آن سوی ابرها» به نظر می رسد کمی مرزهای معادلات و پیش زمینه های فکری در مورد وی در حال جابجایی است، که گویی این فیلمساز هم به مثابه چندین تن از کارگردانان صاحب نام دیروز و هیچ و پوچ امروز در حال پاک کردن و از بین بردن خاطرات خوبی است که به واسطه ی آثار قبلی اش در اذهان عمومی به یادگار گذاشته است.

 در ابتدای امر باید عارض شد که فیلم آن سوی ابرها بر خلافِ رویه و مشی و اعتقاد سینمایی مجیدی، فاقد قهرمان می باشد و برای مخاطب حرفه ای پوشیده می ماند که آیا این تغییر رویه از روی عَمد و نیت خاصی صورت پذیرفته است و یا ناتوانی فیلمساز باعث بروز آن گشته است. قطعا از نظر برخی از منتقدین و خواص (و بر خلاف نظر نگارنده) عدم وجود قهرمان به خودی خود لطمه ای بر فیلم وارد نخواهد آورد، اما این نکته را باید خاطرنشان کرد که در آثاری که نشانی از قهرمان ندارند، تسلط و کنترل فیلمنامه نویس در پردازش قصه و شخصیت پردازی ها به گونه ای نمایان است که تماشاگر متوجه آن می گردد که با اثری طرف است نسبی گرا و فاقد قهرمان. اما در فیلم مذکور این قضیه در همان حالت گیج و سردرگمیِ ذکر شده باقی می ماند که باید قویا علت العلل آن را در عدم وجود یک تِمِ ثابت جستجو کرد.

 فیلم در ابتدا با یک مقدمه و شخصیت پردازی تقریبا خوبی از خواهر و برادر (امیر و تارا) و فضای زندگی و تعلق شان به قشر خاصی از جامعه ی هند و نحوه ی درآمد و گذران زندگی آغاز می گردد. در حدود دقیقه 25 در پی زندانی شدن تارا و به کما رفتن صاحب کارش (آکش) گِره اصلی فیلم به رخ کشیده می شود و این اشتیاق را در دلِ مخاطب زنده می کند که با اثری قصه دار و پرکشش روبروست، آن هم از نوع مجید مجیدی اش! اما به ناگهان فیلم در میانه ی دوم یعنی پس از آشنایی امیر با خانواده آکش، قصه و گره اصلی اش را نیمه کاره رها کرده و مسیر خود را از جاده اصلی به دالان های فرعیِ بی معنی و بی تناسب منحرف می کند و به شکلی مبهوت و راه گم کرده ای به دُور خودش می پیچد و در بازیابی و ادامه قصه ی اصلی ناکام می ماند. فی الواقع اثر به سکانس هایی تبدیل می گردد که هریک به طور مجزا این توانایی را دارند تا با کمی پرداخت به تیزرهای تبلیغاتی اخلاقی حرفه ای بدل شوند، آن هم در محتواهای متنوع و گوناگون.

 چیزی که به طور چشمگیری در فیلم نمایان است، کات های بدی می باشد که از لحاظ احساسی در تضاد یکدیگرند و مخاطب را از یک سکانس به ظاهر دراماتیک در فضایی آرام به فضای پر تَهیج حواله می دهند، آن هم با موسیقی غالباً اغراق آمیزی که بسیار از تصویر جلوتر است و حس رهایی و واگشایی تمام گره ها را می دهد، اما ابداً با اتفاقات عادی و سیمای نمایش داده شده هماهنگی ندارد.

 استحاله شدن شخصیت ها و فراموشی مشکلات شان به شدت در ذوق می زند! و اصلا مشخص نیست خواهری که به طرز فجیعی نگران حکم حبس ابد و بلاتکلیفی خودش است چگونه بعد از مدتی بسیار کوتاه، تمام دغدغه اش لطف و محبت به فرزند هم زندانی خویش می شود، تا جایی که بعد از فوت مادرِ فرزندِ مذکور، در سکانسی مُضحک هنگام ملاقات با برادرش به مثابه یک عزادار واقعی گیسو پریشانی می کند و تمام زندان را بر سر می گذارد! و پسری به شدت خشن و انتقام جو که بعد از آشنایی و ترحم به خانواده آکش (یعنی همان کسی که نیت تجاوز به خواهرش را داشته است!) با فرزندان کوچک او نقاشی می کِشد و برایشان می رقصد! و مسئله زندانی شدن خواهرش را تقریبا به دست فراموشی می سپرد.

 همان طور که در ابتدا عرض گردید فیلم فاقد تم ثابت می باشد که این قضیه باعث مشکلات عمیق فیلمنامه اثر شده است. فیلم در جایی رنگ و بوی بیان نابسامانی های خلق شده توسط انسان هایی را به خود می گیرد که گرفتار چنگال تیز و بی رحم فقر گشته اند. در سکانس هایی به برتری مقام بخشش نسبت به انتقام اشاره دارد و در مواردی به انعکاس و بازخورد اعمال انسان ها به خودشان. در دقایقی به جنگ درونی خیر و شر در سینه و نفس آدمی می پردازد و به انتخابِ مسیر درست و غلط دربرزخِ سفیدی ها و سیاهی ها اشاره دارد. متاسفانه فیلم «آن سوی ابرها» کارش به مرحله ی شعار هم نمی رسد! همین شعاردادنی که در سینما مذموم است و ناتوانی فیلمساز را می رساند، خودش دارای حداقل ها و مدیوم هایی است که باید لوازم و مراتبش رعایت گردد. فی الواقع فیلمسازان شعاری (که متاسفانه در کشورمان از تعداد زیادی نیز برخوردارند) مسئله ی واحدی را هدف گیری کرده و در طول مدت فیلم تماما سعی دارند که به انحا طرقِ ناشیانه، مسئله شان را به صورتِ مخاطب بزنند و به مقصود خویش برسند، اما آخرین اثر مجیدی این شایستگی را هم ندارد! همه چیز می گوید و هیچ نمی گوید! بلاتکلیفی فیلم و فیلمساز با مخاطبانش به وضوح روشن است، زیرا تمام مفاهیم مطرح شده اش پس از مدت کوتاهی جولان دادنِ در تاریکیِ دالانِ آغازِ سکانسِ بعدی با محتوایی متغیر، محو می شود و اثری از خود باقی نمی گذارد. نورپردازی اکسپرسیونیستی و عینیت بخشیدن در خلق فضای زیستِ کارکترهای اصلی هم، دردی از بیماری اصلی فیلمنامه را درمان نمی کند که اگر این مسائل به تنهایی امدادگر بودند به دادِ فیلم محمد رسول الله می رسیدند!

 تنها چیزی که در اثر نمایان و واضح است، ایدئولوژی صلح طلبیِ کورِ فیلمساز است، خشونت زدایی که فکر و قصه و اساس و بنیانی در پسِ خود ندارد. فیلمساز با چشمانی کاملا بسته در حال جلو بردن فیلم است و آرزوی آرامش و سلامتی را برای بنی بشر خواستار است که حرکتی بدین شکل، قطعا به بیراهه می رود. سینما قصه می خواهد، تا زمانی که قصه ای در کار نباشد و طبیعتا گره ای عنوان نشود، درام شکل نمی گیرد، و تمام این مسائل یعنی اثرِ فاقد فرم. بلاشک فیلمساز بر این عقیده نیست که محتوا بر فرم غالب است، لااقل می توان این مدعا را در چهره ی آثار درخشان سابق وی جستجو کرد. پس چگونه با این چنین فیلمنامه ی نازل و سبک می توان مفاهیم آن چنان گران و سنگینی را حمل نمود؟!

 به زعم راقم سطور، مجیدی بعد از گل به خودی های اخیرش به یک تجدید نظر اساسی و بازنگری کلی در نوع نگاه خویش به مبانی و اصول ثابت شده ی فیلمنامه نویسی نیازمند است تا شاید بتواند با سرلوحه قرار دادن آن، در بازگشت به خویشتن، گامی رو به جلو بردارد و با همان مقدار انسجام، پرداخت های صحیح، قصه و تم یکپارچه ی آثار قبلی خود، محصولی تولید نماید که در حدِ شان و شخصیت سینمایی اش باشد و مخاطبانش را کماکان دلگرم نگه دارد.

والسلام

محمد افشاری - خرداد 1397




نقد سوم

✍️ مهران زارعیان

سقوط از صراط

 اولین پرسشی که با دیدن آن سوی ابرها به ذهن می رسد، این است که مجیدی چرا این فیلم را در هند ساخته است؟ پاسخ به این سوال مکملِ سوال دوم است که آیا این فیلم دارای مولفه های سینمای بالیوود است یا کاملا در چارچوب سینمای مجیدی قرار می گیرد؟ سینمای مجیدی، محتوایی برپایه عرفان و اخلاق اسلامی دارد و نگرش مجیدی کاملا بر آن جاری است.

 فیلم های رئال شاعرانه، با استفاده از نمادسازی، عموما قصه هایی در بطن فقر را تعریف می کردند که پایان تلخ و جبرگرایی از جمله شاخصه های محتوایی آن ها بوده و در اجرا نیز، تصاویری با تاکید بر حس داشته اند. فیلم های نئورئالیسم ایتالیا نیز که به گفته مجید اسلامی (منتقد) بر سینمای اجتماعی ایران تاثیرگذار بوده اند، با پرداختی واقعگرایانه معضلات اجتماعی را بررسی می کردند. حال مجیدی با نگاهی شاعرانه و بر مبنای عطوفت و رحمت یک مسلمان معتقد، فیلم هایی ساخته است که مفاهیم اخلاق، فداکاری، عشق، قضا و مشیت الهی، مهربانی و سادگی از جمله درون مایه های آن هاست و البته به طور رادیکال از این تفکر که انسان ها در فقر و سختی است که باید وجه رحمانی خودشان را نشان بدهند دفاع می کند.

 سینمایی که از هند می شناسیم اما تفاوت های زیادی با موارد ذکر شده دارد. سینمایی بسیار تجاری که قصه گویی، قهرمان سازی، رقص و آواز، تاکید بر مفاهیمی مثل جوانمردی و عشق، سانتیمانتالیسم افراطی و اغراق های چشم گیر، از جمله مولفه های اساسی آن است.چه اشتراکی بین سینمای مجیدی و سینمایی که از هند می شناسیم وجود دارد؟ احساسات گرایی و تاکید بر اخلاق و البته فقر و مصائب که به دلیل رواج زاغه نشینی در فیلم های هندی نمود دارند.

 مجیدی احتمالا به سه دلیل در هند این فیلم را ساخته است؛ اول اینکه مایه هایی که نام بردم در سینمای مجیدی و هند مشترک است و او خواسته از این موضوع کمک بگیرد تا حرف جهان شمول تری بزند. دوم اینکه احتمالا داستان او در ایران به مُمُیزی می خورده و با جرح و تعدیل رو به رو می شده، ولی در ساخت فیلم هندی محدودیت های کمتری وجود دارد و سوم. به خاطر دلیلی که بسیاری از فیلمسازان، فیلم می سازند یعنی تجربه گرایی و قدم گذاشتن در مسیر نیازموده که خب چالش های خودش را نیز دارد.

 اما درباره اینکه آیا مجیدی توانسته به موفقیت برسد یا خیر می توان بحث کرد. اولین چالش او این بوده که بتواند بین مولفه های سینمای خودش و الگوی رایج سینمای هند تعادل به وجود آورد، که نه صرفا یک تِکنِسین هندی ساز تلقی شود و نه هندی بودن شخصیت ها و فضای فیلمش بی کارکرد باشد. مجیدی البته تلاش خودش را کرده که از این چالش سربلند بیرون بیاید اما به خوبی موفق نشده است.

 مثلا او نمی خواسته مانند فیلم های هندی ناگهان بی هیچ منطقی سراغ رقص و آواز برود و از طرفی برای اینکه کمی هم به رعایت این الگو پایبند باشد، در چند سکانس رقص هایی بدون شکسته شدن دیوار چهارم می بینیم که خب کماکان بود و نبودشان تاثیری در فیلم ندارد.

 یا مثلا شخصیت در فیلم های مجیدی که عموما مینیمال پرورش داده می شد و احساساتش را بسیار درونی می دیدیم (نگاه غم زده کارگر ترک در انتهای باران را به یاد آورید) در آن سوی ابرها، کنش هایی اغراق آمیز و غیرقابل باور دارد. مثلا در جایی که پسر با عصبانیت وسایل خانه را به هم می ریزد یا جایی که خواهرش در زندان فریاد می زند، شخصیت های مجیدی را نمی بینیم و همان شخصیت های فیلم هندی ها را مشاهده می کنیم که این موضوع به ضرر فیلم تمام شده است.

 اصغر فرهادی درباره پرورش شخصیت های خاکستری (بخوانید واقعگرایانه) گفته که این باوری اشتباه است که شخصیت خاکستری باید در جایی عمل سیاه انجام دهد و در جای دیگر عمل سفید، بلکه شخصیت خاکستری باور پذیر، صرفا باید برای انجام هر کاری انگیزه قانع کننده داشته باشد و در واقعیت نیز اعمال، واضحا مثبت و منفی نیستند بلکه زمانی که از زوایای مختلف به آن ها نگاه می کنیم ابعاد منفی و مثبتشان را می یابیم و به تعبیر مولانا، تکه های شکسته آینه حقیقت بین شخصیت ها به گونه ای توزیع می شود که هیچ کدامشان حق مطلق یا باطل مطلق نباشند.

 اتفاقی که در آن سوی ابرها نمی بینیم. مثلا برای باورپذیر شدن شخصیت اصلی، مجیدی در جایی اقدام غیر اخلاقی از او نشان می دهد و در جای دیگر اقدامی اخلاقی و این طور نیست که شخصیت در هر لحظه، قانع کننده ترین راه را انتخاب کند. با این حال سکانس هایی در فیلم است که کاملا امضای مجیدی را دارند، مانند سکانس درخشان کمک کردن شخصیت اصلی در شب بارانی به مادربزرگ و دختران کوچک که ابتدا با نورپردازی دارای سایه روشن، تردید پسر را می بینیم و پس از تاثیرپذیری او از نفس لوامه، نهایتا آن ها را به خانه راه می دهد.

 عناصر بصری ماه و باران و نور نیز از جمله امضا های مجید مجیدی هستند که حتی در غیر مجیدی وار ترین فیلمش-محمد (ص)- نیز حضور داشتند. البته نمادپردازی در این فیلم نقص دارد. اساسا استفاده فیلمسازان از نماد، راه رفتن بر روی تیغ دو لبه است که اگر از یک لبه بیافتند نمادهای فیلمشان آنقدر سخت فهم می شوند که نمی توان آن ها را رمزگشایی کرد (در نتیجه دیگر نماد نیستند) و یا از لبه دیگر می افتند و سرتاسر فیلم پر از نمادهایی بسیار دم دستی و قابل فهم می شود (مانند شاخه گل درون اسلحه در فیلم چ حاتمی کیا)

 در این فیلم نماد ماه چه معنایی دارد؟ از طرفی خواهر به پسربچه می گوید که مادر مرده او نزد خداست و با دیدن ماه می توان او را دید، از طرفی هلال ناقص ماه در ابتدای فیلم به قرص کامل ماه تبدیل شده که می توان معنای تکامل برادر و خواهر را از آن استنباط کرد و از طرفی ماه را به نوعی می توان چشم خدای ناظری دانست که منبع مهربانی هاست و به نوعی حس امید را در مخاطب تقویت می کند. این چه شیوه نمادپردازیست که از یک نماد می توان چندین معنا بیرون کشید که همگی پذیرفتنی اند؟

 ضعف دیگر فیلم پلات نامنسجم آن است؛ مجیدی نتوانسته بین سینمای قصه گوی هند و سینمای شخصیت محور خودش تعادل به وجود بیاورد و انگار فیلمی را می بینیم که در نیمه اول کاملا قصه گوست و در نیمه دوم قصه گویی را رها کرده و نفوذ به دل شخصیت و تحول او برایش مهم می شود. این رها کردن داستان به گونه ایست که با فهمیدن مرگ کاراکتر مردزخمی سردرگم می شویم که چه طور کسی که به گفته پزشک روز به روز حالش داشت بهتر می شد ناگهان فوت کرد؟ سرانجام خواهر چه می شود؟ مادربزرگ چه چیزی را به گردن گرفت؟ فوت کردن پسرش یا آزادی آن دختر زندانی؟ (مگر آزادی را به گردن می گیرند؟ قتل پسرش را نیز خیلی غیر باورپذیر است که گردن گرفته باشد.)

 در نهایت این پسر بزهکار، به چه کاری مشغول می شود؟ اگر او از همان روز اول می توانست کار خلاف قانون را انجام ندهد که طبیعتا سراغش نمی رفت و از همه مهم تر، در سکانسی که خواهر می خواهد از مرد بسته مواد مخدر را بگیرد، تعرض می بینیم؟ چرا انقدر غیر واضح و انقدر غیرمنطقی؟ و آیا خواهر به فحشا مشغول بوده است؟ پس چه طور مردی را که ظاهرا دوست دارد اینگونه مضروب می کند؟ فیلم اطلاعات ناقصی به ما می دهد، همچنین کاراکتر هایش ملموس نیستند و به همین دلیل تحول کاراکتر ها برایمان باورپذیر نمی شود.

 گاهاً می گویند که مجیدی کارگردان بهتری است تا فیلمنامه نویسی ماهر. در این فیلم این موضوع مشخص می شود. هر چند مجیدی نتوانسته بین الگوی فیلمنامه های سینمای هند با فیلمنامه های خودش تعادل ایجاد کند اما در ایجاد فضاسازی با اجرایی ماهرانه موفق بوده است. از همان صحنه ابتدایی که بخش مدرن هند در پس زمینه قرار دارد و پسر در بین شلوغی بخش مدرن گیر افتاده، سپس دوربین با یک تیلت آرام وارد فضای زاغه نشینی می شود و پسر در مسیری مستقیم از فقر نیز می گذرد و به سمت سرسبزی می رود، خلاصه ای از فیلم می بینیم که مرهون کارگردانی مجیدی است. طبیعتا فیلمسازی در کشوری غیر از کشورِ کارگردان، کار ساده ای نیست و مجیدی در مواردی که نیاز به تعامل با بومی ها یا شناخت از بافت فرهنگی کشور هند بوده، موفق شده است؛ به همین دلیل بازی های خوبی نیز می بینیم.

 اشکال جدی اجرای فیلم در تدوین است. در بسیاری از نماها، کات هایی می بینیم که حس صحنه را خراب می کنند. مثلا در جایی صحنه بیمارستان را می بینیم و ناگهان کات می شود به زندان که مادر مریض، پسرش را در آغوش گرفته و این نما بیشتر از سی ثانیه ادامه نمی یابد و به سکانس بعدی می رود. یک صحنه که اطلاعات می دهد بدون هیچ مقدمه چینی یا نمای معرف و یا کلوزآپی از چهره شخصیت ها به پایان می رسد که ضعف تدوین در آن مشهود است.

 از بعضی ضعف های فیلم نیز بگذرم که شاید بتوان آن ها را به خاطر نوع نگاه مجیدی نادیده گرفت. مثلا چرا در این فیلم برخلاف الگوی رئالیسم شاعرانه که در بچه های آسمان و باران می بینیم، در پایان همه چیز جفت و جور می شود؟ چرا جملگی داستانک ها و شخصیت ها باید به سیاق سریال های ماه رمضانی صدا و سیما عاقبت به خیر شوند و به قول معروف همه چیز به خوبی و خوشی به پایان برسد؟ مجیدی که برای دوری از کلیشه در پایان بچه های آسمان، نرسیدن علی به هدف (سوم شدن در مسابقه) را نوشته بود و در پایان باران نرسیدن عاشق به معشوق، چرا اینجا قصه اش انقدر پایان کلید اسراری دارد؟ البته احتمال هم دارد که من به دلیل ضعف قصه گویی متوجه نشده باشم که در پایان سرنوشت خواهر چه می شود و چون نمی فهمیم مادربزرگ چه چیزی را گردن گرفته است، گمان می کنم همه چیز به نفع شخصیت ها به پایان رسیده بود.

 علی رغم همه این اوصاف، آن سوی ابرها چند پله بالاتر از ساخته پیشین مجیدی قرار می گیرد و در لحظاتی بسیار تاثیرگذار است.

مهران زارعیان - تیر 1397









از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


برو بالا
0px
نقد و بررسی