اشتراک گذاری
ورود منتفدین
نقد فیلم فارغ التحصیلی graduation / کریستین مونجیو

منتقد : نویسندگان مختلف     (مشاهده پروفایل)



نقد فیلم فارغ التحصیلی graduation / کریستین مونجیو

معرفی فیلم

فارغ التحصیلی / graduation 

نویسنده و کارگردان و تهیه کننده: کریستین مونجیو

بازیگران: ولات ایوانوف - لیا بوگنار - ماریا ویکتوریا دراگوس

فیلم‌برداریتودور پاندورا / کشوررومانی، فرانسه / زبانرومانی

تاریخ انتشار: مه ۲۰۱۶ (جشنواره فیلم کن ۲۰۱۶) 

خلاصه داستان: این فیلم روایتگر ماجراهای رومئو، یک پزشک میان‌سال در شهری کوچک، در کشور رومانی است حادثه‌ای برای دختر نوجوان او رخ می‌دهد که در آستانه فارغ‌التحصیلی از دبیرستان است. این حادثه در کنار مشکلات ریشه‌داری که با همسرش دارد، زندگی رومئو را دگرگون می‌کند.



نقد فیلم

✍️ محمدامین ایزدی

کلاهبرداری اروپایی

فیلم نمونه¬یک فیلم بدِ اروپایی است. شاید هالیوود در دهه اخیر به شدت ضعیف شده و اکثرا فیلم هایش به دنبال فتح گیشه¬ها هستند اما سینمای رئال اخلاقی (بخوانید ضد اخلاقی)، سینمای موفق اروپا را به لبه پرتگاه سقوط کشانده است. فیلم هایی که این چند سال اخیر  در اروپا ساخته میشوند غالباً کپی دست چندم از آثار موفق یا ناموفق کارگردانانی مثل بیلگه جیلان، برادران داردن، زویاگینتسف و ... هستند. فیلم هایی که پایه اصلی آنها بر روی یک چیز است. چند شخصیت که آنها را نمیشناسیم و با آنها وارد یک موضوع اخلاقی میشویم و در انتها بدون اینکه موضوع روشن شود، یا شخصیت ها را در خلال این موضوع بشناسیم، یا تغییرشان را متوجه شویم، فیلم تمام می شود. نه موضع کارگردان مشخص است نه موضع شخصیت ها. فیلم به کل عقیم است و تنها به دادن یک سری شعارهای سطحی و توهین به کشور و مردمش بسنده می کند! در طول مشاهده این فیلم بارها به یاد فیلم "بهشت و جهنمکوروساوا می افتادم. جایی که استاد بی بدیل سینما ابتدا شخصیت اصلی،  سپس گره اخلاقی فیلم و بعد از آن نحوه مواجهه شخصیت اصلی با مسئله اخلاقی و کشمکش های درونی او و در نهایت تغییر او را به ما نشان میدهد. چیزی که متاسفانه فیلم های پرادعای امروزی حتی نزدیک آن هم نمی شوند.

فیلم با پرتاب سنگ به داخلِ خانه "خانواده دکتر رومئو" شروع میشود. کارگردان با این صحنه و صحنه های مشابهی از قبیل شکستن شیشه ماشین سعی دارد که عامل بیرونی (اجتماعی) را به عنوان یک تهدید بالقوه برای خانواده ای که در این جامعه زندگی می کند، نمایش دهد چون ما در ابتدا گمان می کنیم این خانواده یا رومئو دشمنی دارند که میخواهد با ترساندن از آنها انتقام بگیرد اما با جلو رفتن فیلم و نپرداختن کارگردان به این موضوع می توان فهمید هدفِ کارگردان بیان یک کلیت است. اما آیا ما خانواده ای در فیلم می بینیم؟ فیلمساز اصلا برای ما خانواده ای نمیسازد که ما بتوانیم تهدید شدن آن در این جامعه را درک کنیم. پس از پرتاب سنگ پدر و دختر(الیزا) را میبینیم که در حال آماده شدن برای رفتن به مدرسه هستند. صدای مادر را میشنویم. از برخورد سرد او با همسرش میفهمیم رابطه ی خوبی با هم ندارند. اما مشکل دختر با پدر و مادر چیست؟ چرا هیچ وقت دختر را در ماشین کنار پدر نمی بینم و همیشه عقب نشسته است؟ کارگردان تلاشش در جهت این است که خانواده را از دست رفته نشان دهد اما وقتی موضوع اصلی فیلم سرنوشت دختر خانواده است چگونه با این حس سرد، میتوانیم درک کنیم که این پدر و مادر نگران آینده فرزند خود هستند؟ در واقع اعضای خانواده با هم غریبه هستند و اینکه سرنوشت هرکس برای دیگری مهم باشد به کل بی معنی است و انگار فقط رابطه خونی باعث پیشبرد داستان می شود. دومین گره فیلمنامه مسئله تجاوز به الیزا توسط فردی نامعلوم در روشنایی روز، نزدیک مدرسه است! اینکه این مسئله چگونه امکان پذیرفته و چرا هیچکس فرد متجاوز را ندیده به خودی خود چنان مضحک است که از آن گذر میکنیم. اما این اتفاق و تاثیرات آن در فیلم کلا به حاشیه می رود. بحث تجاوز و پیدا کردن فرد متجاوز مسئله فیلم نیست ولی اساس فیلم نشان دادن تاثیر این حادثه روی زندگی خانواده و به خصوص آینده الیزا است. فیلم آنقدر در بیان شعارها و دوراهی های اخلاقی خود غرق می شود که اصلا پرداخت مناسبی به این مسئله نکرده است. ما به جز یک گریه شبانه و یک دست آسیب دیده چیز دیگری از تاثیر تجاوز نمی بینیم. چرا دختر به خاطر تجاوز نمیتواند امتحان بدهد؟ اصلا مگر در فیلم درس خواندن او را به جز یک صحنه دیده ایم که بفهمیم او درسخوان است یا نه؟ اگر بحث مشکل روحی است چرا کارگردان هیچ تصویری از تشویش ذهنی دختر به ما نمی دهد؟ ( مثلا به یاد آوردن صحنه تجاوز هنگام درس خواندن و برهم خوردن تمرکز) مدیوم این فیلم به هیچ وجه سینما نیست و کارگردان صرفا میخواهد شعار بدهد. مطمئنا اگر شعارهای فیلم با بلندگو در خیابان ها جار زده میشد تاثیرش روی مردم از ساخت فیلم بیشتر بود. از نظر کارگردان تجاوز چه در معنی چیزی که در فیلم می بینیم و چه در معنی تعرض به حقوق افراد، امری عادی در این جامعه فاسد محسوب می شود و برای هیچکس این مسئله مهم نیست. نه خودِ فرد، نه اعضای خانواده، نه جامعه، حتی اهمیت آن برای بیننده هم رنگ میبازد کما اینکه بهترین قسمت فیلم سکانسی است که پدر به دنبال فردی که متهم به تجاوز بود میرود و تنها آن سکانس فیلم، حس همراهی مخاطب را به دنبال دارد. پس باطن مخاطب در چنین فیلم هایی به دنبال راهی برای مقابله با این وضعیت است اما مونجیو در این فیلم بیشتر تلاش می کند به مخاطب بفهماند دیگر نیازی به مقابله نیست و ما همگی در این دنیای کثیف غرق شده ایم. پس پُزِ رادیکال و مردمی بودن فیلم به کل باطل است. فیلم کاملا ضد مردم است. این نه تنها از اینکه فیلمساز خِفَتِ تحمل چنین شرایطی را به مردمش تحمیل میکند، بلکه در سکانس پایانی فیلم علنا بیان میشود. جایی که دختر در حال صحبت با پدرش است و به پدر می گوید: "نمیخواهم این کشور را ترک کنم" پدر در جواب میگوید: "انتخاب درستی نیست ولی تصمیم خودته." فیلمساز در این سکانس قصد فریب دادن ما را دارد. با این دیالوگ ها و نمایی از دانش آموزان فارغ التحصیل، میخواهد بگوید با ماندن در کشور، آینده بهتر این کشور به دست این جوانان رقم می خورد اما در واقع عکس این پیام منتقل می شود، چون تنها کسی که در کلِ فیلم دختر خانواده به او علاقه نشان می دهد و حسی متفاوت از بقیه به او دارد ماریوس(معشوقه اش) است و هدف او از ماندن، دورنشدن از اوست پس انتخاب او برای ماندن، کاملا منفعل است و برای مقابله با فساد این جامعه نیست و مطمئنا اگر دلبستگی به ماریوس نداشت تصمیم به رفتن می گرفت. از طرفی خودِ فیلمساز بذر شک و بدبینی نسبت به ماریوس را با سکانسی که او با رومئو دعوا میکند در دل مخاطب میکارد و در نتیجه فیلمساز هم با تصمیم الیزا مخالف است و او را در نظر ما با اعتماد به پسری که شناختی نسبت به او ندارد و تعیین مسیر زندگی و آینده اش برای دورنشدن از این پسرِ احمق نشان میدهد. نکته جالب تر اینکه الیزا نماینده قشر تحصیل کرده (و از قضا درسخوان) این جامعه است، پس کارگردان که او را اینچنین احمق به ما نشان می دهد با بقیه اقشار این جامعه چه برخوردی دارد؟ در اصل فیلم ما را تا انتها متقاعد میکند که راه خلاص شدن از این شرایط رفتن از این کشور است و در انتها با مضحک نشان دادن انتخاب دختر به ما میگوید این مردم حتی توانایی انتخاب مسیر درست از غلط را هم ندارند. به این دلیل است که فیلم علاوه بر وطن فروشی، ضد مردم است. چنین فیلمسازانی که ادعای دغدغه زندگی مردم جامعه ی خود را دارند پس از مدتی خودِ مردم را، عامل بدبختی جامعه می بینند و از مردم نفرت پیدا می کنند و این نفرت را هرچند درکلام منتقل نمی کنند اما تاثیر آن از طریق ناخودآگاه در فیلمشان سرایت پیدا میکند. از اساسی ترین مشکلات فیلم، فیلمنامه آن است. یکی از اهداف/شعارها کارگردان نشان دادن این است که در این جامعه کثیف اگر کسی بخواهد موفق شود، مجبور به رد کردن خط قرمزهای اخلاقی است. این را می توان از تلاش پدر برای بهتر شدن نمرات دخترش و بورسیه شدن او دید. اما دقیقا ما از جایی وارد داستان می شویم که تمام خط قرمزهای اخلاقی چه توسط افراد جامعه چه توسط دستگاه های اجرایی (نظیر پلیس ها و مدیر مدرسه) رد شده است. لذا دست زدن پدر به کارِ خلاف برای موفقیت دخترش ابدا حسی که کارگردان در نظر داشته را به ما منتقل نمی کند چون ما قبل از این خیانت پدر به همسرش و فساد اخلاقی او را دیده ایم. از طرفی با اینکه اصلا فیلم شلوغی از لحاظ تعداد شخصیت ها نیست، آدم های فیلم حتی به تیپ هم تبدیل نشده اند. همه شبیه هم هستند، همه سیگار می کشند، هرکس یک مشکل اخلاقی برای خود دارد، همه حرف از بد بودن جامعه میزنند. فقط کمی شخصیت مادر خانواده نزدیک به تیپ شده است. این مشکلات به همراه بعضی سکانس های اضافه و نابجای فیلم، پرداخت نامناسب به مسئله تجاوز، تکرار مداوم دیالوگ ها و شعارهای فیلم توسط شخصیت ها و... از مشکلات اصلی فیلمنامه است.

یکی از مهمترین سکانس های فیلم که شیوه کارگردان (و به طور کلی کارگردان های این سبک) را مشخص می کند، صحنه بازی پسر بچه ی معشوقه رومئو(ماتئی) در پارک است. در این صحنه دوربین روی رومئو focus کرده و زمین بازی flow می شود. دیالوگ هایی در زمین بازی رد و بدل می شود ولی ما عملا به خاطر تکنیک اتخاذ شده دقتمان از وقایع زمین بازی گرفته می شود و در حقیقت نمیدانیم کدام شخصیتی که در زمین بازی هست را دنبال کنیم. حتی کارگردان ماتئی را به ما نشان نداده تا حداقل حرکات او را دنبال کنیم. تا اینکه پسربچه ای سنگی را به طرفِ مردی پرتاب می کند و focus برداشته می شود. میفهمیم آن پسر ماتئی است. احتمالا کارگردان قصد داشته ماجرا شکستن شیشه ماشین و خانه را به ماتئی ربط دهد و او را از اینکه مادرش با رومئو در ارتباط است، ناراضی جلوه دهد. (هرموقع کارگردان میخواهد پز روشنفکری خود را به اوج برساند پای بچه را به میان میکشد. یک جا با برنداشتن ماسک میخواهد توجه مخاطب را به او جلب کند، جای دیگر موقعی که خبر وِخامت حال مادر رومئو را به او می رسانند، بچه با ماسک گرگ گوشه کادر چپانده شده است) این سکانس آیینه تمام نمای این فیلم-از این دست فیلم ها است؛ یعنی کارگردان شخصیت ها و مسائل اصلی فیلم را پشت پرده-دور از چشم ما- قرار میدهد، یک سری جزئیات به درد نخور به خوردمان میدهد و در انتها میخواهد تاثیر اتفاقی که ما ندیده ایم را روی شخصیتی که نمیشناسیم نشان دهد. در واقع این کارگردانان از مخاطب دزدی می کنند. هم از جیبشان، هم از وقتشان و هم از ذهنشان. 

چگونه میشود این فیلم ها را با نمونه های کلاسیک مقایسه کرد؟ چه از نظر اندیشه و چه از نظر سینما فرسنگ ها عقب ترند. فیلمی مثل خوشه های خشم از جان فورد با نمایش شرایط به مراتب سخت تر از نظر اجتماعی و اقتصادی در انتها مخاطب خود را به یک انقلاب و ایستادگی در مقابل این وضعیت فرا میخواند اما فیلم های امروزی همچون لالایی برای مخاطب است تا او چشم هایش را محکم تر ببندد. در واقع جشنواره ها کارگردانان را بدعادت کرده اند به خصوص جشنواره های اروپایی. در اروپا میتوانی یک فیلم بی خاصیت اخلاقی، بدون رعایت اصول سینمایی و روایت داستان بسازی، میتوانی کل فیلم دست و پای شخصیت ها را نشان دهی تا بگویی چقدر روشنفکری، میتوانی یک ساعت دوربین را یک جا بکاری و مخاطبت را خسته کنی و پزش را بدهی، میتوانی دوربین را روی دوش فیلمبردار بگذاری و آنقدر تکان بدهی تا حال مخاطب به هم بخورد و بعد ادعا کنی دوربین به کاراکتر تبدیل شده و در آخر با همه این ها، جایزه هم ببری. این پیامی است که در چندسال اخیر از طرف جشنواره ها به روشنفکرنماهای دوربین به دست ارسال شده است. فقط میتوان گفت از سینمای اروپا دلمان برای دغدغه شدن دغدغه های برگمان، فیلم های شجاعانه یبونوئل، سینمای نئورئالیسم ایتالیا و حتی سینمای دینی تارکوفسکی و برسونتنگ شده.

محمدامین ایزدی - تیر 1397




نقد دوم

✍️ سینا لسانی

«تومور بدخیم»

سینمای رومانی سینمای اصیل و پدر و مادر داری نیست، اما در حال حاضر یکی از قطب های سینمای اجتماعی/اعتراضی در جهان می‌باشد. و همچنین تنها جریان سینمایی معاصر است که می‌شود نامش را به عنوان موج نوی برخواسته از یک اقلیم در کتب تاریخ سینما ثبت کرد. این سینما در قرن حاضر چند کارگردان خوب و کاربلد را به دنیا معرفی کرده است که با آثار خوبشان فاتح دست نیافتنی‌ترین جوایز جهانی شده‌اند. یکی از آن ها که نخل طلای بهترین فیلم، بهترین فیلمنامه و تعداد قابل توجه ای نامزدی و پیروزی از جشنواره های معتبر را در کارنامه دارد، کریستین مونجیواست. «چهار ماه و سه هفته و دو روز» «آن سوی تپه ها» و «فارغ التحصیلی»  مطرح ترین آثار این هنرمند می‌باشند.

فیلم فارغ التحصیلی به همان نسبت بی نظیر بودنش مهجور و کم‌شناخته شده است، متاسفانه در جشنواره های امسال جز دریافت نخل طلای بهترین کارگردانی به آن چندان توجهی نشد و به همین دلیل هم کمتر به چشم مخاطبان آمد. این فیلم زنجیره علی معلولی ناب را به نمایش می‌گذارد. مادامی که معلول ها خود علت می‌شوند و معلول آن ها زندگی یک مرد میانسال و خانواده و اطرافیانش را تحت الشعاع قرار می‌دهد.

دوربین در این فیلم به شکل اعجاب انگیزی دیده نمی‌شود که این مولفه تکنیکی اساسی سینمای مونجیوست، در این نوع سینما ما به هیچ وجه پَن به چهره کاراکتر مقابل مشاهده نمی‌کنیم و تیلت آپ و تیلت داون به مفهوم آکادمیک وجود خارجی ندارد. دوربین در پلان-سکانس های طولانی در جای خود ثابت است و اگر کاراکترها جابه جا شوند، هندی کم (دوربین روی دست) با آن ها به حرکت در می‌آید که عموماً از پشت تعقیبشان می‌کند. به زبان ساده می‌شود گفت مونجیو در سکانس هایش دستور کات نمی‌دهد و تمام و کمالشان را در یک برداشت بلند، بدون حرکت دالی و تراولینگ می‌گیرد.

اما کارکرد و فایده این تمهیدات تکنیکی چیست؟ بی شک غرق تماشاگر در فیلم است تا جایی که او خود را در همان لوکیشن و کنار کاراکترها تصور ‌کند و مصائب آن ها، مصائب خودش ‌شود. مونجیو همچنین در فیلم هایش از موسیقی به ندرت استفاده می‌کند که این هم برمی‌گردد به اقتصای آن رئالیست ناب انحصاری خودش.

در فیلم دیالوگی به زبان شخصیت اصلی می‌آید که به نوعی رسالت کلی فیلم را بیان می‌کند:«بیرون آوردن تومور بی فایده است، وقتی نتیجه‌ای ندارد...» او پزشک جراح است و در ابتدا، این دیالوگ بیننده را به حیطه‌ی کاری‌اش می‌برد اما مفهوم دیالوگ بسیار فراتر از پزشکی است و در حقیقت سیستم اجتماع رومانی را در نظر دارد. در تمام مدت فیلم ابعاد متفاوت فساد و ناامنی در این کشور را نظاره می‌کنیم. این را می‌توان از آن متجاوز سرگشته‌ای که در خیابان و مقابل چشم عموم به دختر تعارض می‌کند تا انواع شخصیت های ظاهراً سطح بالای جامعه، پلیس، دکتر، سرمایه دار، مدیرمدرسه و... که جملگی در حال انجام عملی خلاف و ناقض قانون هستند، مشاهده کرد.

نکته جالب اینجاست که دلیل و توجیه همه‌ی شهروندان برای ارتکاب به بِِزِه و فساد و فسادگری به همان دیالوگ موتیفی بازمی‌گردد که دکتر به زبان آورد: «بیرون آوردن تومور بی فایده است وقتی نتیجه‌ای ندارد...» یعنی دیگر به این کشور و این جامعه همچون تومور یا غده‌ای بدخیم که در تمامی بدن آدمی ریشه دوانده؛ امیدی نیست.

به همین خاطر آقای دکتر به طرز جنون‌آمیزی به دنبال فارغ التحصیلی و قبولی دخترش در دانشگاه است تا با فراهم آمدن بورسیه انگلستان و خارج کردن همیشگی او از کشور، آینده‌ای که همواره آرزو داشت را برای تنها فرزند خویش بسازد. این امری اجتناب ناپذیر است که همیشه پدر و مادرها عاقبت به خیری فرزندانشان را بیش از هرچیز می‌خواهند و تمام سعی‌شان را می‌کنند تا زجرها و مصیبت های خودشان در زندگی فرزندان بار دیگر ظاهر نشود. کریستین مونجیو در یک فیلم داستانی دوساعته به نحوی ملموس و عمیق جامعه‌اش را معرفی کرد. کاری که مستند چند قسمته دَرِش عاجز بود.

سینا لسانی
 - ۹۶/۲/۵









از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


برو بالا
0px
نقد و بررسی