اشتراک گذاری
ورود منتفدین
نقد فیلم عشاق روی پل The Lovers on the Bridge 1991

منتقد : ایمان عباسی     (مشاهده پروفایل)



نقد فیلم عشاق روی پل The Lovers on the Bridge 1991


معرفی فیلم

عشاق روی پل The Lovers on the Bridge 1991

اولین اکران: 16 اکتبر 1991 / زمان: 125 دقیقه / ژانر: درام، عاشقانه

کشور سازنده: فرانسه / نمره آی ام دی بی: 7.6/10 از ٩,٣۴٩ رای

کارگردان: Leos Carax

ستارگان: Juliette Binoche, Denis Lavant, Daniel Buain

خلاصه داستان: داستان عاشقانه بین دو آواره را روایت می کند. "الکس" که عضو سیرک است و به الکل و آرام بخش اعتیاد دارد و "میشل" نقاشی که پس از گذراندن یک رابطه ناموفق راهی خیابانها شده است...

توضیحات:

رتبه 229 در برترین فیلم های سال 1991 

رتبه 615 در مجموعه 1000 فیلم از نظر 1825 منتقد و فیلمساز سینما 

رتبه 867 در فیلم های مورد علاقه منقد سینما جاناتان روزنبام 

رتبه 6798 در بیشترین تعداد رای دهنده 

برنده 4 جایزه ، کاندید 6 جایزه


نقد فیلم

✍️ ایمان عباسی

عشق، علیه آشوب

 "عشاق روی پل" ساخته‌ی "لئو کاراکس" همچون کارنامه‌ی سینمایی و نگاهِ ساختارشکنانه‌‌اش، عاشقانه‌ای نامتعارف و بدیع است. بستر عشقش پُلی است مَطرود در پاریسِِ پُرهیاهو، گویی آن لوکیشن بِکر در مرکزشهر، دست نخورده برای آنان باقی مانده و مَدنیت راهی بدان نیافته است. "کاراکس" با بداعت‌های ساختاری‌اش اینبار به شیوایی، انسان های گوشه‌گیر و مُتمردش را در برابر هجمه‌های سیستماتیک جامعه می‌پروراند.

 دوربین از داخلِ یک ماشین پلیس آغاز به کار می‌کند، گشت زنیِ نیروی پلیس در شهر حاملِ نخستین سرنخ‌ها از مفهومِ نظارت و کنترلِ همه‌جانبه است؛ ماشینِ گشت‌زنی از کنار "الکس"-کاراکترِ محوری- عبور می‌کند و دوربین بر وی متمرکز می‌شود، نمای راه رفتنِ دیوانه‌وار وی را از آینه‌ی ماشین، نظاره می‌کنیم؛ به تدریج با فاصله گرفتن از وی، "الکس" در تاریکی ناپدید می‌شود؛ این طَردشدگی و پنهان ماندن از نگاه، توام با طراحی لباس و چهره‌ی کاراکتر، که ژنده پوش است و درمانده، شِمایی ابتدایی از جهانِ اثر را به عینیت می‌رساند. تصویر به دست های گره خورده‌ی یک زوج در ماشین کات می‌خورد، ماشینی که در ادامه بی توجه از روی "الکس" که در خیابان افتاده، رد می‌شود. تا به اینجا کاراکتر محوریِ اثر، با بی‌توجهیِ دو نظام اساسی مواجه شده‌ است. پُلی مطرود در شهر، آخرین پناهگاه و منزل "الکس" است؛ دوربین پس از تصویرکردن شِمایی مُعرف از پل، نما را با حصار‌های ورودی، دیزالو کرده و بر علامتِ "خطرِ" درج شده‌ بر حصار‌ تاکید می‌کند؛ تلفیق این اِلمان ها، حس تبعید می‌دهد؛ گویی جامعه این جنس انسان‌های نامتعارف که دغدغه‌ و مسئله‌ی فیلمساز هستند را در قرنطینه‌ای محبوس کرده است.

غالباً زیستِ "الکس" و همراهش در پُل، با نما‌های باز و (های-انگل) مجسم می‌شود، این سبک دکوپاژ در ابتدا بستری است در جهت ارائه‌ی شمای کلی از محیط، که طراحی درخشانی نیز دارد و متناسب با انسان هایش به هم ریخته و پرآشوب است؛ و در ادامه در راستای جهانِ معنایی اثر، این سبک زندگی و انزوا را تحتِ عنوانِ پدیده و معلولِ یک علت بررسی می‌کند؛ علت، نظامِ تمامیت‌خواه است، نگاهی انحصارگرایانه که یک سبک زندگیِ خاص را برای زیستن الگو کرده و آزادی به معنایِ رهایی مطلقش را از انسان سلب می‌کند؛ فرم در پی عینیت بخشیدن به این مفهوم است.

تدوین با خلق هم‌زیستیِ هوشمندانه میان موقعیت‌های متضاد، بر اختلافاتِ سطح زیست در دو محیط، تاکید می‌کند؛ به عنوان مثال هنگامی که "الکس" با شوق، رادیویی خراب که از شهر دزدیده بود را تعمیر می‌کند، تصویر به روشن شدن چراغ‌ها و تجهیزاتِ یک فروشگاهِ شیک در شهر کات می‌خورد و تلفیق این تفاوت‌ها، بیانگر است؛ از طرفی دوربینِ کاراکس با تمهیداتی همچون، مانور بر ناهنجاری‌هایِ ظاهریِ کاراکتر به نسبت سایرین (از کفش‌های پاره تا پوششِ مُندَرسش در قیاس با ظاهرِ موقرِ شهروندان) تراولینگ‌های مفهومی از پُلِ مخروب به نما‌های لانگ از شهر و تعقیبِ کاراکتر و تصویر کردن نحوه‌ی لَنگ زدن او در خیابان‌های پاریس شمایل شخصیتش را ماندگار می‌کند‌.

 به همین نسبت با ورود "میشل"، عاشقانه‌ی دو کاراکتر نیز آشوب‌گر و شاعرانه است؛ کمپوزسیون رنگ‌ها در پلان‌های حضورِ "میشل" در کنار "الکس" طراحی درخشانی دارد، غالباً رنگ‌های گرم و شادِ لباس او با جسمی در پس زمینه هماهنگ است و این ترکیبِ رنگ های گرم (قرمز و زرد) در بسترِ تصاویر، که غالبا خاکستری رنگ هستند، "میشل" را به عنوان کانونِ حس و عشق در اثر تثبیت می‌کند.

 تحول و کششِ تدریجیِ "الکس" به تجربه‌ی یک حسِ عاشقانه و انسانی، با نورپردازی‌هایِ طراحی شده، جلوه‌گر می‌شود؛ آنچنان که مانور‌های فیلمساز حول تلالو‌ی نورِخورشید بر رودخانه، تک درخت‌هایی که "الکس" به سمت آنها گام برمی‌دارد و آتش بازیِ شبانگاهی، به خلقِ قاب‌هایی عاشقانه و ماندگار مُنتج شده است. تداومِ اِلمان صدا از سکانس‌های پیشین، همچون شنیده شدنِ خواهش‌های "الکس" برای ماندنِ "میشل" روی پُل، در پلان‌های بعدی‌اش، به طریقی روان و جاری، حس را نشانه رفته و خلوصِ تمنایِ شخصیت را مجسم می‌کند. "میشل" اما از جنسِ این رهایی نیست، او به واسطه‌ی شکست‌هایش در جامعه (رابطه‌ی عاشقانه‌ی نافرجام و از دست دادنِ تدریجی بینایی‌اش) دست به طغیان زده و به سبکِ زندگیِ "الکس" پناه آورده؛ شورشِ او بیشتر اعتراضی است به شکست‌های فردی‌اش؛ در اثر شاهد هستیم که او همچنان الگو‌های مادیِ مرجع را دنبال می‌کند، پول می‌دزدد و در پیِ بنا کردن زندگی‌ای دوباره به سبک پیشین است، انگیزه‌ای که البته "الکس" آنرا پس می‌زند، پول های دزدی‌شان را به دریا می‌اندازد و از هر نوع "بندِ مادی" گریزان است. او صرفا عشقِ "میشل" را به دور از همگان خواهان است. سکانسِ نمایشِ "الکس" با آتش، به نوعی بیانگر این تفاوتِ نگاه است، آتشی (رهایی‌) که "میشل" را می‌ترساند.

 تقلای او برای حفظ معشوقه‌اش با دکوپاژ‌هایِ ناآرام و نامتعارف "کاراکس" عینیت می‌یابد؛ تکان‌های اگزجره و تلفیق اِلمان های صوتیِ پرالتهاب، که به نوعی در آینده ریشه‌ و بستر‌ِ برخی اِلمان‌های فرمال جنبشِ شدتِ سینمای فرانسه نیز شده‌اند، به شیوایی جلوه‌گر تنش درونی شخصیت است. اما در این میان قاب‌های آشنایِ ماندگار نیز کم نیستند، سکانسِ آتش زدن اعلامیه‌هایِ مربوط به مفقود شدن "میشل" توسط "الکس"، خالقِ لحظاتی بدیع و شاعرانه‌ در سینمای فیلمساز است.

 با بازگشتِ "میشل" به مدنیت و در پی آن، درمانِ نابینایی‌اش که کنایه‌وار نیز جلوه می‌کند، تحولِ "الکس" که در ابتدای اثر صرفا حسی و معطوف به معشوقه‌اش بود نیز، به جنبه‌های اجتماعی بسط می‌یابد؛ ظاهرِ شلخته‌اش در انتهای اثر سامان یافته و او را در حالِ مشارکت در فعالیت‌های جمعی می‌بینیم. پس از این تحول، در سکانسِ دیدار مجددِ "میشل" و "الکس" روی پُلی که دیگر یک خرابه نیست و افتتاح شده، اینبار این‌ "الکس" است که با رنگ تندِ لباسش، کانون حس و شعف است و "میشل" حال همرنگِ سایرین، همرنگِ محیطش است؛ گویی ورودِ هرکدام از این دو به دنیای دیگری، چون ورودِ رنگ و زندگیست.

به همان نسبت که فرمِ بدعت‌گذار و منحصر‌ به فردِ اثر، باتوجه به نکاتِ ذکر‌ شده‌ در فوق، قابل اثبات و تحسین است؛ موضعِ "کاراکس" از نیمه‌ی کار، تا حدودی ناملموس و متناقضِ آنچه در نیمه‌ی ابتدایی‌اش کاشته بود، می‌شود؛ فیلمساز با بهره‌گیری از کاراکتر‌ِ آشوب‌گرش و سایر اِلمان‌های فرمال چون تدوینِ روشنگرانه‌، با رفت و آمد و ایجادِ پیوندی بیانگر، میان اغتشاشاتِ درونیِ شخصیت‌ها و کلیتی تحت عنوان جامعه در مقامِ علت و مسبب، نگاه و موضعی اعتراضی‌ می‌گیرد.

 به عنوان مثال در سکانسی به شدت شیوا؛ استیصالِ "میشل" ناگهان به تصاویری از نظامی‌گری و رژه‌های ارتشِ فرانسه کات می‌خورد و در این میان، دوربین برای لحظه‌ای مجدد از فضای نظامی جدا شده و در پُل به "الکس" نزدیک می‌شود؛ این رفت و آمد‌ها چند مرتبه تکرار می‌شوند؛ در واقع درماندگیِ کاراکتر در این بستر تحت عنوانِ پدیده‌‌‌ای اجتماعی معرفی می‌شود که راهِ خروجش، رهایی و آزادی از جنس زندگیِ "الکس" است. این جناحِ اتخاذ شده اما با بازگشتِ "میشل" به اجتماع و از طرفی تحولِ تسلیم مانندِ "الکس" ناسازگار است. هرچند در انتها، دو عاشق مجدد دل به دریا می‌زنند، اما خامی و تردید در نگاه فیلمساز مقادیری هویداست، خامی‌ای که البته در ادامه‌ی مسیر هنری وی در آثاری چون "توکیو" و "موتور‌های مقدس" به پختگی‌ و کمال می‌رسد.

ایمان عباسی - شهریور 1397



نقد منتقد خارجی

✍️ راجر ایبرت

 "عشاق روی پل" ساخته‌ی لئو کاراکس به نوعی تداعی‌گرِ شکوهی از دست رفته است. هنگامی که فیلم سال ۱۹۹۲ در کن اکران شد، یکی از مهجورترین تولیداتِ سینمای فرانسه بود که همگان را شیفته‌ی خود ساخت. فیلم به دلیلِ پخش‌کننده و مشکلاتِ مالیِ فروش با تاخیر به آمریکا آمد، اما حال اثر در دسترس است؛ فیلمی شکوهمند و گاها سرخوشانه، که علاوه بر تحت تاثیر قرار دادنِ حس، غضبِ مخاطب را نیز برمی‌انگیزد.

 داستانِ فیلم می‌توانست در قالب یک ملودرامِ صامت روایت شود، یا به عبارتِ دیگر‌ نزدیک به اثرِ بزرگِ ویگو، "آتالانت" بود، که کاراکس نیز در این اثر، تحت تاثیر آن بود. روایت از کُهن‌ترین پُلِ پاریس، آغاز می‌شود؛ هنگامی که دو ولگرد یکدیگر را پیدا می‌کنند؛ "میشل" هنرمندی که در حالِ نابینا شدن است و "الکس" یک دائم‌الخمرِ معتاد که با آتش‌بازی و نمایش‌های خیابانی روزگار می‌گذراند. پُل به علتِ تعمیرات یک سالی بسته است و درمیانِ بلوک‌ها و سیمان‌های انبار شده‌، آنها گوشه‌ای از پُل را به عنوان منزلِ خود در تابستان انتخاب می‌کنند؛ همچنین به نوعی صاحب خانه‌ی آنها در آن خرابه، پیرمردی بدخلق به نام "هنس" است‌. ترکیبِ این سه شخصیت می‌توانست منجر به اثری جمع و جور و کوتاه شود، اما فیلمِ "کاراکس" ماندگار است.

اجازه‌ی تصویر برداری بر آن بنای تاریخی به دلیل تاخیر‌های پیش آمده حِین تولید (پای لاوانت، بازیگر محوری، شِکست) منع شده بود؛ هرچند این واقعه مقادیری عجیب جلوه می‌کند، زیرا که پای او در قالبِ شخصیت در داستان نیز می‌شکند. به هر روی، کاراکس به اجبار کل تیمِ تولید را به جنوبِ فرانسه منتقل می‌کند و با تولیدِ دکوری عظیم پُل را بازسازی می‌کند که کارِ ارزان و راحتی نیست.

دو عاشق، جسور و پنهان‌کار هستند، "میشل" که چسبی بر چشمِ خود زده و تا مدتِ تقریبا زیادی از فیلم، فاش نمی‌کند که در حال نابینا شدن است؛ "الکس" عاشق اوست اما با اینحال ترجیح می‌دهد به جای اینکه مستقیم احساسش را به زبان آورد، به خانه‌ی پیشینِ "میشل" یورش بَرد و انتقامش را بگیرد. "هانس" همواره با این استدلال، که این پُلِ مخروبه و این سبک زندگی مناسبِ یک دختر نیست، سعی در راندنِ "میشل" دارد؛ اما هنگامی که نهایتا داستانِ عشقیِ خودش را تعریف می‌کند، دلایلِ مخالفتش عیان می‌شود.

شطینت‌های جذابی در اثر مشاهده می‌شود که نشات‌ گرفته‌ از جسارتِ شخصیت‌ها است، به عنوان مثال، هنگامی که "الکس" روی لبه‌ی پُل حرکات نمایشی انجام می‌دهد، یا زمانی که قایقِ پلیس را می‌دزد تا "میشل" بتواند زیرِ آتش بازی‌های شهر، قایق سواری کند. "الکس" با آتش‌بازی‌هایش از میانِ شعله‌ها پول درمی‌آورد و "میشل" نیز با ریختنِ داروی بی‌هوشی در نوشیدنیِ توریست‌ها، آنها را غارت می‌کند. اما واقعیتِ بی‌رحم و زمخت، شادیِ این سکانس‌ها را در ادامه‌ی اثر از بین می‌برد؛ حال تصاویرِ "میشل" به عنوان فردی گمشده در سراسر پاریس منتشر می‌شود  و "الکس" همه‌ی آن پوستر‌ها را آتش می‌زند (سوالی که باید پرسید این است که چطور زمانی که او در مترو تصاویر را آتش می‌زند، کس دیگری حضور ندارد؟) او حتی ماشینِ حاملِ پوستر‌ها را نیز همراه با راننده‌اش آتش می‌زند. این یورشِ ملودراماتیک پس از سکانس‌های عاشقانه به نوعی سببِ خلقِ لحنی کمیک در اثر شده که مخاطب را به خنده می‌اندازد؛ "کاراکس" به واقع فاز‌های داستان‌ را نابهنگام بر هم استوار می‌کند و این چینش، ابزورد است.

با این همه اثر اِلمان‌های لذت بخشی را طرح می‌ریزد؛ "ژولیت بینوش" ستاره‌ی آثارِ کارگردان‌هایی همچون کیشلوفسکی و لوئی مال، با رهایی‌ی اغواگرانه از جنسِ بازی‌های صامت، نقش آفرینی می‌کند؛ "گرابرِ" کهن‌سال در نقش "هانس" در سکانسِ اعتراف به گذشته، تاثیرگذار است. "دنیس لاوانت" اما، همچون‌ شخصیتش نیست، اما چگونه از پسِ ایفایش برمی‌آید؟ شیوه‌ی نائل آمدنِ وی بر صحنه‌های رمانتیک ساده است: او هنگام غیابِ معشوقه‌اش، عشقِ خود را در عیان‌ترین حالت، فریاد می‌زند؛ به عنوان مثال پوستر‌ها را به آتش می‌کشد تا "میشل" را از دست ندهد؛ حال هنگامی که "میشل" حضور دارد، او گوشه گیر و خجالتی است. برای این دو جوان، تمرینِ مُوَجه نشان دادنِ سبکِ زندگی‌شان، نوعی یاس‌گرایی را به همراه دارد؛ آنها مجبور هستند که بدبخت باشند و از پَسَش نیز برمی‌آیند. 

"عشاق روی پل" برای من اثرِ دوست داشتنی‌ای است، نه شاهکاریست که دوستدارانش ادعا می‌کنند و نه پرت و پلایی که برخی منتقدین به آن نسبت می‌دهند. فیلم لحظات تاثیرگذاری دارد، اما بر لبه‌ی پرتگاه است.

منتقد: راجر ایبرت


تریلر فیلم را در ادامه ببینید









از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


برو بالا
0px
نقد و بررسی