اشتراک گذاری
ورود منتفدین

منتقد : پارسا زنگنه     (مشاهده پروفایل)



"نقد نمایش "می‌بافد پنه‌لوپه

نویسنده و کارگردان : آرش ابراهیمی

دراماتورژ : حمید نشاط


✍ پارسا زنگنه 

 "از خود بیگانگی"

مقدمه: 

قبل از آنکه یک منتقد، نقدِ خود را بر رویِ مَقوله‌ای ارائه دهد، ابتدا باید روش نقد خود را مشخص کند، چراکه یک نقد، علاوه بر شیوه نقد، نظرگاه دارد و تنها در این صورت است که اثر و مخاطب می‌تواند تشخیص دهد با چه تفکری روبه‌رو می‌باشد.

بر اساس دیاگرامِ ارتباطِ زبانی "رومن یاکوبسن" که شامل شش بخش می‌باشد (فرستنده: هنرمند، زمینه: ارجاع، پیام: اثرِ هنری‌ادبی، رمزگان: نشانگان، تماس: کلام و گیرنده: مخاطب)، یک منتقد باید مشخص کند بر کدام بخش، نقد وارد می‌کند و بر اساسِ چه دیدگاهی. هرکدام از این شش بخش کارکردِ مخصوص به خودشان را دارند. هنرمند نقشِ عاطفی، زمینه نقشِ ارجاعِ تاریخی‌‌اجتماعی، اثرِهنری نقشِ ادبی، نشانگان کارکردِ فرازبانی، تماس کارکردِ کلامی و مخاطبِ نقش یا کارکردِ کوششی دارد. 

 هرکدام از این کارکرد‌ها براساس دیدگاه (یا نظرگاهی) مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرند. کارکرد عاطفی بر اساسِ دیدگاه رمانتیک، کارکرد اِرجاعی بر اساسِ دیدگاه مارکسیستی، کارکرد ادبی بر اساسِ دیدگاه فرمالیسم‌هایِ روسی، کارکرد فرازبانی بر اساسِ دیدگاهِ ساختارگرایی کلاسیک، کارکرد کلامی بر اساسِ بررسی تأثیر دگرگونی‌هایِ تکنولوژیک بر ابزارِ بیان ادبی، و کارکردِ کوششی بر اساسِ دیدگاه یا نظرگاه زیبایی شناسی دریافت، مورد بررسی قرار می‌گیرد.


توجه: نقدی که در این نوشته، بر نمایشِ «می‌بافد پنه‌لوپه» وارد خواهد شد، شامل سه بخش است که ابتدا کارکردِ ارجاعیِ اثر، سپس نظامِ ساختاریِ اثر (یا محتوا) و در آخر کارکردِ کوششی اثر، هرسه از منظرِنومارکسیستی (براساسِ آراءِ فلاسفه‌یِ مکتبِ فرانکفورت)، مورد بررسی قرار می‌گیرند.

شروع:

۱- بررسی کارکرد ارجاعی اثر

(بخش اول): کشفِ ازخودبیگانگی

اثر شامل دو روایتِ اصلی، یکی در گذشته و دیگری در آینده می‌باشد، که شکافِ زمانی‌شان با استفاده از یک نَرِیشن مشخص می‌شود که وجودِ این نریشن، آنچنان هم لزومی نداشت چراکه وسایلِ قصه‌گویی این دو روایت خود نیز گویای این شکاف زمانی بود. ای کاش فهمِ چنین مقوله‌ای را کارگردان برعهده‌یِ کوشش مخاطب می‌گذاشت.

 نقاطِ ارتباطِ این دو روایت چنان که باید و شاید در فرم اثر مشخص نیست (البته به نظرِ بنده ضعف محسوب نمی‌شود) اما در ماهیت کنش آفرینی غیرِ ادبی، یعنی کنشی که اثر در بُعدِ ارجاعات تاریخی و اجتماعیِ خود بوجود می‌آورد، نه‌تنها روشن می‌گردد بلکه موجبِ ایجادِ محتوایی (به غایت ویژه) می‌شود. این محتوا یکی از اصلی‌ترین مسائلی است که انسانِ مدرن با آن مواجهه شده و توان پاسخ‌گویی به آن را همه‌گاه نداشته است. این محتوا چیست.؟!

در روایت اول چند عابد که از درجاتِ معنویِ بالایی برخوردار اند، در یک عبادتگاه مشغولِ شکرگزاری می‌باشند، یکی از آنها می‌گوید ما از نسل آدم و حوا نیستیم و به میمون تبدیل می‌شود. یعنی به چالش کشیدنِ یکی از اصلی‌ترین باور‌هایِ معنوی در یک مکانِ معنوی. خط داستانیِ دوم، درون یک فلاش مموری (یا به نظر بنده یک آزمایشگاه علمی) روایت می‌شود، که متعلق به هفت‌هزارسالِ بعد از موقعیتِ زمانیِ روایت اول است. در اینجا (در این روایت) دانشمندان و محققان به چنان جایگاهی از علم دست‌یافته‌اند که می‌توانند روح یک انسان را از جهنم یا بهشت به ری‌سایکل‌بین یا همان عالمِ زیرین انتقال دهند. یعنی انسان علمی می‌تواند در عینیت دست به کارهایی بزند که با باورهایِ انسانِ دینی در تضاد است. به عبارتی علم می‌تواند همانند خدا روحِ انسان را به‌ بهشت یا به‌جهنم ببرد. یعنی علم تا جایگاه خدا ارتقاء یافته است و اکنون علم است که تقدیر و سرنوشتِ انسانی را رقم می‌زند.

 از محتوایِ روایتِ اول و محتوایِ روایتِ دوم می‌توان به دو نتیجه رسید: اولاً انسان خودش را به‌ طرزی خودباخته ناتوان می‌بیند، چراکه هم در برابر «دنیایِ ماتریالیستی» و هم در برابرِ «دنیایِ اخلاقی»، خود را به منزله‌یِ نیرویِ اصلی زندگی در‌نمی‌یابد، یعنی؛ چه آنجایی که (بنا به خرانه‌یِ متن) از خدا تبعیت می‌کرد و ستایشگرِ او بود و چه آنجایی که (بنا به خزانه‌یِ متن) علم بر او سلطه یافته بود و می‌توانست به باور‌هایِ اخلاقی‌ِ انسان تعدی کند، اثر در هر دو خطِ روایی خود نشان داد که انسان به منزله‌یِ نیرویِ اصلی زندگی نیست.

 دوماً انسان خودش را به‌ طرزی متکی‌بر 《خود》 توانا می‌بیند، چراکه هم در برابر «دنیایِ ماتریالیستی» و هم در برابرِ «دنیایِاخلاقی»، خود را به منزله‌یِ نیرویِ اصلی زندگی دریافت، یعنی؛ چه آنجا که (بنا به خزانه‌یِ متن) به باور‌هایِ اخلاقی (معنوی) خود شک کرد و به میمون تبدیل شد، وچه آنجاکه (بنا به خزانه‌یِ متن) توانسته بود در علم به درجاتی دست یابد که هم‌ترازِ خدا برایِ زندگیِ پس از مرگ انسان تصمیم گیری کند. اثر در هر دو خطِ روایی خود نشان داد که انسان به منزله‌یِ نیرویِ اصلی زندگی است.

 «یعنی‌که اثر در هر دو خط رواییِ خود، پیوست به‌اینکه نشان داد انسان نیرویِ اصلی زندگی نیست، نشان می‌داد انسان نیرویِ اصلیِ زندگی نیز است.»

پس می‌توان نتیجه گرفت که نمایشِ «پنه‌لوپه میبافد» به گونه‌ای یک نوع روایت از «داستانِ ازخودبیگانگیِ انسان» است‌. انسانی که نه‌ایدئولوژی مذهبی و نه‌علم و نه‌هیچ مقوله‌یِ دیگری به او کمک که نکرده است هیچ، بلکه او را تنهاتر، گمراه‌تر و از خودش و دنیا‌یش بیگانه‌تر ساخته است.

۲- بررسیِ حدودِ نظامِ ساختاری اثر (Construction) منهایِ در نظر گرفتنِ روبنا یا فرم (Structure):

 انسانِ از خودبیگانه، در برابر ساختار و یا ساختارهایی که خود بوجود آورده است (در واقع خود نیرویِ اصلیِ بوجود آمدنشان بوده است) دچارِ ناتوانی می‌شود. ساختارهایی که بَرانسان حُکم‌فرمایی می‌کنند. (مثل وجوه‌ تولیدِ برده‌داری، زمین‌داری، بورژوازی و سرمایه‌داری). انسان می‌اندیشد که این ساختار‌ها را سرکوب کند، اما زمانی که می‌خواهد این کار را انجام دهد، خود را مواجب بگیر و جیره‌خوار این ساختارها در می‌یابد. یا به آن تن می‌دهد، که این خود یک نوع بیگانگی است(چراکه مطلوبِ انسان آزادی است)، یا تلاش می‌کند که آنها را نابود کند، که در چنین صورتی هم حیاتِ اقتصادی خود را در گروءِ این ساختارها می‌بیند که در این صورت‌ هم به نوعِ دیگری از بیگانگی دچار می‌شود. 

پس می‌توان نتیجه گرفت که یکی از نشانه‌هایِ انسانی که به «ازخودبیگانگی» رسیده است، این است که تحتِ هر شرایطی می‌خواهد ساختار و کلیت را طَرد کند و بِزُداید. اما او نمی‌تواند ساختار را به طورِ مطلق بزداید و یا طَرد کند، درنتیجه بینِ ساختارمند بودن و ساختارمند نبودن، گیر می‌افتد و در نهایت به «سَرگشتگی» و «سَرگردانی» می‌رسد.

پس می‌توان نظام و ساختارِ نمایشِ «می‌بافدپنه‌لوپه» را برخوانده شده از اِجتماعِ آدم‌هایی دانست که بینِ ساختارمند بودن و ساختارمند نبودن، میانِ مذهبی ‌بودن و مذهبی نبودن، و بینِ مدرن بودن و یا مدرن نبودن نه تنها گیر افتاده‌اند، بلکه سرگشته و سرگردان نیز شده‌اند. از همین رو سَنتِزی که بوجود می‌آید یک نوع «نظام‌پریشی» یا «ساختارپریشی» می‌باشد. و در آخر می‌توان گفت نظامِ اثر مبتنی بر نوعی «ساختارپریشی» است، که اساساً کُنشی که تولید می‌کند، از تَصادُم و بَرهم‌خوردنِ نیروهایِ ساختارمند و ساختارگریز بوجود می‌آید.


۳- بررسی کارکرد ارجاعی اثر:

(بخش دوم): امکانِ رفعِ «ازخودبیگانگی» یا گذار از «ازخودبیگانگی»

تنها عاملی که راه‌حل «ازخودبیگانگی» را در نظر و عمل دارد، اندیشه‌یِ طبقه‌یِ فرودست (یا پرولتاریا) می‌باشد. این طبقه باید در جایگاه وجودیِ خود، واقعیتِ انضمامی که ناظر بر تقابلِ سوژه و ابژه‌‌ست را کشف کند تا بتواند وحدت ایجاد کند. وحدتی که به عنوانِ آخرین راه‌حلِ مسئله‌یِ امورِ فی‌نفسه و عقلِ‌محض می‌باشد‌. تنها طبقه‌یِ فرودست است که سزاوارِ عرضه‌یِ راه‌حل نهایی می‌باشد، چراکه این شایستگی در حدودِ اسارت‌ِبار و غیرِ انسانیِ قشرِ فرودست نهفته شده است. چگونه.!؟ 

پاسخ: کارگر از شناختِ دنیایِ بیرونی به وَجهی ایستا و ساکن از تعمق و تأمل ناتوان است، چون از تمامِ امور خبردار نیست، چون موقعیتِ کارگری‌اش به او این زمان را نمی‌دهد تا همچون طبقه متوسط تأمل کند و به کشف و شهود بپردازد. حتی قبل از آنکه قادر به تشخیصِ جهانِ بیرون (یا خارج)، به عنوانِ ابژه‌یِ اندیشه‌اش باشد، خود را چیزی حس می‌کند که این «ازخودبیگانگی» بر هر‌چیز اَرجَحیت دارد. و دقیقاً بواسطه‌یِ همین «ازخودبیگانگی» است که قدرت و نیرویِ طبقه‌یِ کارگر (یا فرودست) نهفته‌ در خود و بالقوه است و همچنان به فعلیت در نیامده است. بدین معنا که اولین حرکت او در جهتِ شناختِ خودش، به‌عنوانِ یک شیء، درجهتِ«خودآگاهی» است. از این خودآگاهی به مرور آگاهی و معرفت نسبت به امورِ بیرونی و چیز‌ها به وجود‌ می‌آید. جهانِ بیرون از این پس به دید او نه به صورتِ مجموعه‌ای از امورِ مجزا و نامربوط که به شکلِ کلیتی عیان می‌گردد که در آن هرچیز بر هر چیز اثر می‌گذارد. این گونه‌یِ شناختِ دنیا ناشی از عقلِ‌محض یا اندیشه‌یِ‌ مجرد نیست، بلکه نتیجه‌یِ «وحدتِ اندیشه و عمل» است. 


۴- بررسی کارکردِ کوششی اثر:

 در آیتم‌هایِ بالا تا حدودی به نظامِ ساختاری اثر و نیز محتوایِ اثر پی بردیم و مسئله‌یِ «ازخودبیگانی» را طرح کردیم و نیز گفتیم که راه‌ گُذار از این معضل تقریباً در حدودِ توانایی قشر فرودست نهفته است. حال باید مطرح کنیم که آیا این نمایش برای فهم این دسته از مخاطب (یعنی قشر فرودست) ساخته شده و به فهمِ این جنس مُخاطب کمکی کرده است یا اینکه تنها برای مخاطب نخبه طراحی شده؟!

 قطعِ به‌یقین این سطح از ساده‌سازی برایِ فهمِ چنین مقوله‌ای را نباید از هنر توقع داشت، در واقع چنین مطالبه‌ای از هنر موجب می‌شود که ما به سمتِ شعاری شدن در هنر گام برداریم. مخاطب نخبه‌یِ هنر باید در راستایِ فهمِ چنین آثاری تلاش کُند تا بتواند محتوایِ آن را برای مخاطب عام تشریح نماید و در جهتِ آگاه‌سازیِ قشرِ فرودست و قشر متوسط جامعه مُبادرت ورزد. در واقع این مهم از وظایف ضروری یک منتقدِ هنری و یکاندیشمندِ هنری است. زمانی می‌توان از چنین وظیفه‌ای (متوجه منتقد) صرفِ‌نظر کنیم که قشرِ فرودست به چنان ظرفیتِ فرهنگی‌ای رسیده باشند که بتوانند مستقیماً در جهتِ فهمِ چنین آثاری رویِ‌پایِ خود بایستند. در واقع یکی از ایرادهایِ اصلی که موجب می‌شود چنین آثاری به فهمِ قشرِ فرودست نرسد، در وَهله‌ی اولِ کم‌کاری خرده ساختار‌هایِ فرهنگی می‌باشد که هیچ‌گاه در جهت پرورشِ فهمِ قشرِ فرودست (جز مناسباتِ حزبی) کار جدی‌ای انجام نداده‌اند، و در وهله‌یِ دوم کم‌کاریِ روشنفکرانِ محدوده‌یِ فرهنگ و هنر که هیچگاه در شهرستانی مثل شیراز نه‌تنها قدرتِ خودنمایی در برابرِ ساختارهایِ دولتیِ هنر را نداشته‌اند بلکه خود را جیره‌خوار ومواجب‌بگیرِ چنین خرده‌ساختار‌هایی کرده‌اند و موجودیت خود را تکیه بر اصولِ نادرستِ این‌گونه خرده‌سیستم‌ها یافته‌اند که اساساً ناشی از ضعفِ شخصیتی و ناتوانیِ نظری‌شان است.

 وحرف آخر در یک کلام: «برای اینکه بفهمیم چرا چنین نمایش‌هایی فهم نمی‌شوند، باید این سوال را از خود بپرسیم که آیا ما برایِ ارتقاءِ سطح فهمِ مخاطبان از هنر، چه کار مهمی انجام داده‌ایم جز رِواجِ جشنواره‌هایِ حزبی؟! و سوال از برخی هنرمندان و مخاطبانِ (به اصلاح خاص): برایِ اینکه بفهمیم چرا چنین نمایش‌هایی را فهم نمی کنیم، باید از خود این سوال را بپرسیم که از چه درجه‌ای از فهم برخورداریم؟! احتمالاً تمامِ درجات! پس بیخیال!»

 منبع: اختصاصی از سایت نقدزی

         پارسا زنگنه _  ۹۶/۱۱/۱۲









از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


برو بالا
0px
نقد و بررسی