اشتراک گذاری
ورود منتفدین

منتقد : پارسا زنگنه     (مشاهده پروفایل)



"نقد نمایش "در انتظار گودو




کارگردان: رها آزادی



《نمایشِ عََبََث‌نمایی، شاید!》


مقدمه:

یک منتقد، نقد خود را باید با مشخص نمودنِ «روش‌ نقد» ارائه دهد، چراکه یک‌ نقد مضاف‌ بر شیوه‌یِ خود، نظرگاه نیز دارد و در این صورت نقد می‌تواند در جایگاه یک اثرِ هنری مستقل رویِ‌پایِ خودش بایستد و نمایانگرِ اندیشه و طرزِ تفکر منتقد (در مدیومِ هنر) باشد.

بر اساس دیاگرامِ ارتباطِ زبانی«رومن یاکوبسن» که شامل شش بخش می‌باشد، (فرستنده: هنرمند، زمینه: ارجاع، پیام: اثرِ هنری‌ادبی، رمزگان: نشانگان، تماس: کلام و گیرنده: مخاطب)، یک منتقد باید مشخص کند بر کدام بخش، نقد وارد می‌کند و بر اساسِ چه دیدگاهی. هرکدام از این شش بخش کارکردِ مخصوص به خودشان را دارند. هنرمند نقشِ عاطفی، زمینه نقشِ ارجاعِ تاریخی‌‌اجتماعی، اثرِهنری نقشِ ادبی، نشانگان کارکردِ فرازبانی، تماس کارکردِ کلامی و مخاطبِ نقش یا کارکردِ کوششی دارد. 

هرکدام از این کارکرد‌ها براساس دیدگاه (یا نظرگاهی) مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرند. کارکرد عاطفی بر اساسِ دیدگاه رمانتیک، کارکردارجاعی بر اساسِ دیدگاه مارکسیستی، کارکرد ادبی بر اساسِ دیدگاه فرمالیسم‌هایِ روسی، کارکرد فرازبانی بر اساسِ دیدگاهِ ساختارگرایی کلاسیک، کارکرد کلامی بر اساسِ بررسی تأثیر دگرگونی‌هایِ تکنولوژیک بر ابزارِ بیان ادبی، و کارکردِ کوششی بر اساسِ دیدگاه یا نظرگاه زیبایی شناسی دریافت، مورد بررسی قرار می‌گیرد.


توجه: نقدی که در این نوشته، بر نمایشِ «در انتظارِ گودو» وارد خواهد شد، شامل دو آیتم‌ می‌باشد؛ اول‌ از‌ منظرِ مکتبِ فرانکفورت کارکردِ اِرجاعیِ اثر به طور بین‌رِشته‌ای با کارکردِ نظامِ نشانگانی اثر با کمکِ تحلیلِ فرمالیستیِ متن نمایشی مورد نقد و بررسی قرار می‌گیرد، دوم از منظرِ فرمالیستی کارکردِ ادبی‌هنری اثر در بُعدِ اجرا (یا فرمِ) صحنه‌ای موردِ نقد و بررسی قرار خواهد گرفت و در همین راستا در مورد کارگردانی و بازی‌ها نکاتی ذکر می‌شود.


شروع:

۱- نقد و بررسیِ کارکردِ ارجاعی: 

بخش اول: «ولادیمیر» و «استراگون»

جنگ جهانی اول سالِ ۱۹۱۴ شروع و تا سالِ ۱۹۱۸ طول کشید و موجبِ خساراتی جبران‌ناپذیر شد. جنگِ جهانیِ دوم سالِ ۱۹۳۹ شروع و تا سال ۱۹۴۵ طول کشید و موجب کشته شدنِ و بی‌خانمان شدن ده‌ها میلیون نفر، و موجب یأس و ناامیدی‌ به غایَت مُهلک شد. تمامی اینها نتایجِ مقوله‌ای به نامِ «راسیونالیسم» و یا «خِرَدباوَری مدرنیته» بود. بنابرخزانه‌یِ متنِ نمایشی، گوگو دیالوگی دارد که می‌گوید: «چرا در دهه‌یِ ۱۹۰۰ زمانی‌که دنیا هنوز زیبا و رنگی بود، خودم را از بالایِ برجِ ایفل پرت نکردم پایین.!؟ همیشه افسوس می‌خورم.» افسوسی که شخصیتِ گوگو در این دیالوگ از آن دَم می‌زند، دلیل و اسباب و عِلَل‌اش همان خِرَدباوریِ مدرن یا راسیونالیسم است، که ذکر شد. «تئودور آدورنو» در کتابِ «تئوریِ‌زیبایی‌شناسی»می‌گوید:«هنرِمُدرنیسم صورتِ خرد‌باوریِ مدرن را برملا می‌کند و علیه آن به جنگ و ستیز می‌رود.» چراکه اعتقاد دارد ایمان به خردباوریِ مدرنیته همان ایمان به «خردِ ابزاریِ» مدرنیته می‌باشد که توجیه‌گرِ دیدگاه اسطوره‌ای در روزگارِ مدرن است و بر اساس همین (دیدگاه) سرمایه‌داری آرمان‌هایِ سودطلبانه‌یِ خود را توجیه می‌کند.

گوگو(استراگون) و دی‌دی(ولادیمیر) بنا به خزانه‌یِ متن، دو مردِ فقیر از طبقه‌یِ فرودستِ جامعه‌اند که زندگی‌شان وابسته به آمدنِ فردی به نام «گودو» است‌. این دو نفر که دچار یأس و ناامیدیِ فراگیر‌ِ پس از جنگ‌اند، خود را قربانیِ همین آرمان‌هایِ سودطلبانه‌یِ سرمایه‌داری دریافته‌اند و در نتیجه، به دنبالِ آن نسخه‌ای آرامش‌بخش‌ می‌باشند، که همیشه آلتِرناتیوِ قشرِ فرودست بوده است، یعنی همان «افسانه‌یِ نجات دهنده» یا «نسخه‌یِ نجات دهنده‌یِ فرا انسانی». 

پس می‌توان ولادیمیر و استراگون را نمادِ آدم‌هایی دانست که قربانیِ آرمان‌هایِ جنگ‌طلبان شده‌اند.

پسر بچه‌ای (بنا بر خزانه‌یِ متن) دوبار رویِ صحنه‌ می‌آید  و  به ولادیمیر و استراگون می‌گوید آقایِ گودو امروز نمی‌آید، فردا می‌آید، و در آخر متوجه می‌شویم که هیچوقت قرار بر آمدنش نیست. با درنظر گرفتنِ افسانه‌یِ نجات‌دهنده و نیامدنِ فردی که با آمدنش می‌تواند زیستِ (مأیوسانه‌یِ) این دو نفر را نجات دهد، می‌توان دریافت کهگودو همان منجی‌ای می‌باشد که در هر دین به آمدنِ او مردم را بشارت داده شده است. پس آن افسانه‌یِ نجات‌دهنده و یا آن نسخه‌یِ نجات دهنده همان مذهب می‌باشد.

پوتزو و لاکی دوبار رویِ صحنه می‌آیند واستراگون و ولادیمیر هر دوبار پوتزو را باگودو اشتباه می‌گیرند در صورتی که بار اول به طور کامل متوجه شدند که پوتزو، آقایِگودو نیست. این بِدان معناست که قشرِ فرودستِ جامعه وقتی که به روزِ سیاه می‌نشینند، هر تفکر و گفتمانی که از راه می‌رسد را با نسخه‌یِ آزادی‌بخش و رهایی‌بخش اشتباه می‌گیرند. 

«آنتونیگرامشی» می‌گوید: «بدبختیِ ملل ایدئولوژی‌زده این نیست که ایدئولوژی آنها را به ارتجاع و عقب‌ماندگی سوق داده، بلکه بدبختیِ آنها در این است که باهر گفتمانی که روبه‌رو می‌شوند آن را راه نجاتِ خودشان قلمداد می‌کنند، بدونِ آنکه ماهیتِ آن گفتمان را بشناسند.


بخش دوم: «لاکی»

پوتزو به لاکی دستور می‌دهد که آواز بخواند و برقصد، لاکی در ابتدایِ رقصیدن، چیزی را با صدایی نارَسا شروع به آواز خواندن می‌کُند و رفته‌رفته صدایِ او بلند‌تر و رساتر می‌شود. در حِینی که صدای او در حال بلند شدن است، ابتدا چنان می‌نماید که با ابزار اولیه‌یِ تولید مانند چرخ و ابزار تراش کار می‌کند، سپس صدایِ او باز هم بلندتر می‌شود و در رقصیدن جوری وانمود می‌کند که در حالِ کار با ماشین‌آلات صنعتی قرن نوزدهم است و همین‌طور که صدای او بلندتر می‌شود و حرکات او تندتر، در رقصیدن چنین می‌نماید که گویی در حال کار با ریزکنترل‌گرها و کامپیوتر است. این رقص به نوعی در حالِ بازگویی و تصویر‌سازیِ «داستانِ تحولِ ابزارآلات تولید» از ابزار‌هایِ اولیه‌‌یِ تولید گرفته تا ابزارآلاتِ پیشرفته وپست‌مدرن می‌باشد. ونیز می‌توان گفت: «داستانِ تحولِ نقشِ کارگران» از زمان برده‌داری تا سرمایه‌داریِ فرامللی.


بخش سوم: «پوتزو»

پوتزو در اولین حضورِ صحنه‌ای خود که همراه با برده‌‌اش لاکی وارد می‌شود و در حال دستور دادن و زورگویی به اوست، از سویِ استراگون و ولادیمیر با گودو اشتباه گرفته‌ می‌شود. احتمالاً این اشتباه گرفتن بی‌ارتباط با شباهتِ بینِ مراتبِ دینی و مراتببورژوازی نیست که از لحاظ تاریخی به همانقرون وسطا و حاکمیتِ کلیسا بر می‌گردد. در واقع این یکی از رموزِ پیام می‌باشد که توسط نویسنده در نظامِ نشانگانیِ اثر گنجانده شده‌است. از وضعیتِ لاکی در ورود اول می‌توان چنین استنباط کرد که سرمایه‌دار نه‌تنها نیرویِ کارِ کارگر را استثمار می‌کند، بلکه تمامیتِ او را هم صاحب می‌شود، تنها به یک دلیل: «وابستگیِ تامِ اقتصادی».

پوتزو در ورود دوم نابینا (و کور) شده است و لاکی راهگشایِ او‌ست. از این مقوله باتوجه به خزانه‌یِ متن می‌توان چنین خوانش کرد که خِرَد ابزاری موجبِ حیران شدنِ خودِ سرمایه‌داری نیز می‌شود و در اینجا بازهم طبقه کارگر است که با بها دادن به سرمایه‌داری موجب بازتولید شرایط موجود می‌گردد و نیز تداوم ظلم و جورِ بورژوازی. بعد از این صحنه پسربچه برای بار دوم می‌آید و به گوگو و دی‌دی می‌گوید: «آقایِگودو گفتن فردا می‌آن» و این بدین‌معناست که قشرفرودست گویا خودش هیچگاه به تنهایی نمی‌تواند موجبِ دگرگونی شوند و همیشه منتظر می‌ماند، حتی با مواجهه شدن با این مقوله که تمامِ زحمتِ سرمایه‌داری را چه در زمان شکوه بورژوازی و چه در زمانِ شکستِ بورژوازی خود (کارگر) به شانه می‌کشد.


۲- نقد و بررسی کارکردِ ادبی (فرمِ) اجرا:

بخشِ اول: کارگردانی 

«تصویرسازیِ مسئله‌یِ اصلیِ داستان»

اگر بخواهم خیلی سریع و صریح اصل قضیه را مورد بحث قرار دهم، باید عرض کنم که اجرا تقریباً از هر مَنظر، (با در نظر گرفتن تجربه‌یِ پایین کارگردان) قابلِ قبول بود، اما دارایِ ایراداتی بود. وقتی‌ که متنِ نمایشی را مطالعه می‌کنیم، به این مُهم پی‌ می‌بریم که مسئله‌یِ اصلی داستان در همان صحنه اول (تا قبل از ورود پوتزو و لاکی) مشخص می‌شود. یکی از ایراداتی که بنده در اجرا شاهد آن بودم، این بود که مسئله اصلی قصه به خوبی برای مخاطب مطرح نمی‌شد. یعنی؛ «برای مخاطب جا نمی‌اُفتد که ولادیمیر واستراگون می‌پندارند زندگی‌شان در گِروِ آمدن آقای گودو می‌باشد‌.» در واقع جا افتادن این وضعیت باعثِ ایجادِ نیرویِ محرک (انگیزشی) برایِ درکِ «چیستی» می‌شود. اما وقتی که این نیرویِ محرک اعمال نشود، دیگر مخاطب رِغبتی برای ادامه دادنِ نمایش پیدا نمی‌کند. مخاطبانی که از قبل این نمایشنامه‌یِ معروف را خوانده‌اند، شاید اجرایِ صحنه‌ای و یک دست شدن عینیت‌ها (ابژه‌ها) تنها برای آنها جنبه‌یِ تَداعی را داشته باشد، اما برای مخاطبانی که از قبل این نمایشنامه را نخوانده‌اند اگر مسئله‌یِ اصلی قصه به خوبی مشخص نگردد، دیگر ارتباطشان با نمایش قطع خواهد شد و نحوه‌یِ پاسخ‌گویی درام به مسئله‌یِ اصلی‌اش برای‌ِ این دست مخاطب دیگر جذاب نخواهد بود. پس می‌توان گفت: «کارگردان در تصویر سازیِ مسئله‌یِ اصلی قصه، توجه و دقتِ قابل ملاحظه‌ای به خرج نداده است و درواقع مسئله‌یِ اصلی را به‌آن شکلی تصویرسازی کرده، که گویی تمام مخاطبانِ این نمایش از قبل، نمایشنامه اثر را مطالعه کرده‌اند.» و به عبارتی‌ دیگر، می‌توان‌ گفت؛ کارگردان «چگونگیِ» سَرسَری‌وار و عجولانه‌ای را برای رسیدن به «چیستی» اختیار کرده بود، که این سهل‌انگاری بی‌ارتباط با تجربه‌یِ هنریِ کارگردان نیست. 


بخش دوم: «طراحی صحنه»

اثر در بخش طراحی صحنه ایراداتی به طورِ جدی داشت. یک سری اَجرام و وسایل فلزی که بیشتر به دودکش و اِگزوز شباهت داشتند آکسِسُوارِ صحنه را تشکیل می‌دادند که اتفاقاً خوراک (و مختصِ) جهانِ اثر بودند، اما مشکل اینجاست که دلیلِ وجودشان مشخص نبود. به فرض مثال؛ شخصی را در نظر بگیرید که در هوایِ سردِ برفی پالتویی را روی دست دارد و از سرما می‌لرزد، اما بدونِ آنکه دلیلی قانع کننده وجود داشته باشد، این شخص پالتو را نمی‌پوشد! پالتو مختصِ هوای سرد و برفی می‌باشد اما اینکه این فرد از سرما می‌لرزد و پالتو را نمی‌پوشد، باید پاسخی محکم و قانع کننده داشته باشد. آن اجرام و وسایل فلزی در جهان اثر حکم همان پالتو یا اورکُت در هوایِ برفی را دارند. اینکه رویِ صحنه چینش شده بودند اما مورد استفاده قرار نگرفته بودند (هرچند که بی ربط با جهانِ اثر هم نبودند،) به نوعی ضعفِ اثر در طراحی صحنه را نشان می‌داد. پس شخصی که می‌داند البسه‌ای مثلِ پالتو و اورکُت مُختصِ هوایِ برفی می‌باشند، اما نمی‌داند که چگونه از‌آن استفاده کند، انگار که در واقع هیچ کار مُفیدی را در جهتِ گرم نگه داشتنِ بدنِ خود در برابرِ سوز و سرما انجام نداده است. پس می‌توان نتیجه گرفت که طراحیِ صحنه‌یِ اثر تا آنجایی که تشخیص داده شده که مختصِ حال و هوایِ اثر می‌باشد موردِ قبول است اما از آنجا به بعد که در ایفایِ نقشِ خود گُنگ عمل کرد و کارکردش مبهم بود، مردود می‌باشد‌. 

البته در خصوصِ درختِ روی صحنه قضیه کمتر مبهم می‌باشد. چراکه آن درخت به دلیل آنکه اولاً شکل درخت است و دوماً ولادیمیرو استراگون از این درخت برای دارزدن استفاده می‌کنند، می‌توان با استفاده از نوعی خوانشِ «هرمنوتیکی» در موردش صُحبت کرد و به طور‌کُلی گفت استفاده از سیلَندر و آهن‌آلات به درخت فرم بخشیده است، و البته در این خوانش از خزانه‌یِ متن هم استفاده کرد،(چراکه در متن نمایشی آمده که ولادیمیرو استراگون برای خودکشی کردن از این درخت استفاده می‌کنند،) اما در مورد اگزوزها ‌یا دودکش‌ها که مستقل از متن بودند، قضیه به شدت فرق می‌کند. در پایان این بخش باید گفت استعدادِ طراحِ صحنه در موردِ تشخیص جنسِ مَتِریال قابل تحسین می‌باشد اما از آن جهت که کارکردش مشخص نشد باید گفت کارگردان به نوعی این استعداد را دور ریخت و هیچگاه رویِ صحنه شکوفایش نکرد. 


بخشِ سوم: «بازی‌ها»

کمتر نمایشی را می‌توان مثال زد که در آن تمامِ بازی‌ها به دور از شلختگی باشد. حضور صحنه‌ای و بازی‌ها بزرگترین نقطه قوت این نمایش بود. «محمود خداوردی»، «پیمان زبرجدی»، «پویان فریدونی» و به خصوص «احسان محسنی» بازی‌هایِ بسیار قابل قبولی را از خود نشان دادند.


الف) 

«محمود خداوردی» و «پیمان زبرجدی»:

این‌ دو بازیگر در نقش‌هایِ ولادیمیر و استراگون، رویِ صحنه، فعل و فعالیت قابل قبولی داشتند اما همانطور که در بخشِ اولِ این آیتم (آیتم شماره دو) عرض کردم، این فعل و فعالیت‌ها مُنجرب به آن کُنشی که مطلوبِ متن نمایشی می‌باشد، نشد. در صحنه اول نمایش بنا بر خزانه‌یِ متن، از جنسِ برهم‌کوفتن نیروها ما متوجه می‌شویم که جنس کُنش دراماتیکی در این نمایش با جنس‌کنش‌ درام‌های ارسطویی، ایبسِنی و ... متفاوت است. در واقع از آن جهت که کارگردان در صحنه‌یِ اول تحلیلِ دقیقی از کنشِ دراماتیکِ متنی در دست نداشت، بازیِ این دو نفر با وجود آنکه دارایِ استاندارد‌های بالایی بود، کمی به سمتِ بی‌هدفی گام برمی‌داشت، البته منظور از بی‌هدفی که عرض کردم، با آن بی‌هدفی که مطلوبِ درام‌هایِ اَبزورد است، متفاوت می‌باشد. در واقع کنش‌هایِ بی‌هدف و درستی که در درام‌هایِ ابزورد شکل می‌گیرد ناشی از معارضه‌یِ بینِ مدرنیسم (که فراورده‌ و وجه عینیِ مدرنیته) با خودِ مدرنیته (که روحِ تحولاتِ مدرن است)، می‌باشد. اما کنشِ بی‌هدفیِ که در این نمایش از طرفِ محمودخداوردی و پیمان زبرجدی تصویرسازی شد، به کلی با این مُهم تفاوت داشت. در واقع می‌توان نامش را «بی‌هدفیِ کُنش» نامید تا «کنشِ بی‌هدف». پس این دو بازیگر با وجودِ آنکه دارای تمرکز بالا، بیان و بدنِ قابل قبول و ریتم درست بودند، و به طور کلی حضور صحنه‌ای آماده‌ای داشتند، اما به دلیل عدم تحلیل دقیقِ کارگردان از کُنشِ دراماتیکی که در صحنه اول بوجود می‌آید، نتوانستند هدفی که مطلوبِ شخصیت‌هایِ نمایشنامه‌ست را بدان دست یابند. صحنه اول این نمایش به شدت مُهم و به نوعی وظیفه‌یِ معرفیِ جِنسِ کُنشِ دراماتیکیِ بکتیرا دارد. اگر کنشی که در این صحنه ساخته شود و با کُنشِ بکتی مطابقتی نداشته باشد، اساساً اگر بگوییم در این صورت، نمایش در وضعیتِ عبث‌نما و ابزورد قرار نخواهد گرفت، هیچ گَزاف نگفته‌ایم. 

اگر قصد داشته باشم وضعیت بازیِ محمودخداوردی و پیمانِ زبرجدی را با ذکر یک مثال تشریح کنم، باید بگویم که؛ راننده‌یِ اتوموبیلی را درنظر بگیرید که از هر لحاظ آماده مسابقه می‌باشد، یعنی از لحاظ ذهنی، از لحاظ جسمی و از لحاظ تکنیک رانندگی هیچ کم ندارد، اما به دلیل آنکه راهنما مسیرهایِ فرعی و اصلی را درست تحلیل نکرده، راننده نمی‌تواند با استفاده از هرآنچه که از لحاظ ذهنی، جسمی و تکنیکی دارد، مسابقه را با موفقیت به پایان برساند.


ب) «پویان فریدونی»:

پویان فریدونی، نقش ارباب زورگویی را بازی کرد که به نوعی (متناسب با خوانش بنده) از قدرت به ذِلالت رسید. فیزیک درست، بیان صحیح و لحنِ بازی ایشان موجب شد که شخصتِ پوتزو رویِ صحنه به شدت باورپذیر و به فرم تبدیل شود. چه مقاطعی از اجرا که اربابی مقتدر بود و چه مقاطعی که به اربابی ذلیل بدل شده بود، در هر دو قطبِ شخصیتی توانست با مدلاسیون‌هایِ درست، شخصیت پوتزو را اجرا کُند. درک نسبتاً صحیح از اجرای میزانسن کلی نمایش کاملا مشهود بود. و نکته آخر اینکه کنترل لحن در اجرای دیالوگ، آکسان‌گذاری‌های درست در بازیِ پویان فریدونی زیبا و هنرمندانه بود.


ج) «احسان محسنی»:

احسان محسنی نقشِ لاکی را بازی کرد، نقشِ بَرده‌ای که متعلق به پوتزو بود. تمرکزی کهاحسان محسنی در چهل و پنج دقیقه اول نمایش روی نقش و حضور صحنه‌ای خود داشت یک جور‌هایی باورنکردنی بود. می‌توانم صادقانه بگویم از دیدن همچین بازی‌ای رویِ صَحنه فقط و فقط لذت بردم.لاکی به معنای واقعی کلمه فرم شده بود، سیستمی شده بود که تماماً در خدمتدایرکت اصلی اثر و در خدمت صحنه بود و همه‌یِ این‌ها مثل یک بمب ترکید (و جلوه کرد)، وقتی که در آن صحنه لاکی شروع به آواز خواندن و رقصیدن می‌کند. در آن پنج شش دقیقه آواز و رقص، احسان محسنی به طرز باشکوهی با یک بازی ویرانگر دو روایت مهم را تصویرسازی کرد، یکی داستانِ تحولِ ابزارآلات تولید و دیگری داستانِ تحولِ نقش کارگران. پنج شش دقیقه‌یِ رقص و آواز، شروع و میانه و پایان درستی را در بازی‌اش دیدیم، راستش به تنهایی یک نمایش باشکوه بود. و در آخر باید بگویم احسان محسنی در دو تئاترِ آخری که ایفای نقش کرده، نشان دادهبهترین بازیگر مرد شیراز است. بهترین و با اختلاف. 

د) «حسین زارع»: خوب بود.


منبع اختصاصی:  Naghdzee.ir 

پارسا زنگنه _ 1396/11/27









از اینکه سایت ما را انتخاب نموده اید خوشحالیم .ما سعی نموده ایم در این سایت به بررسی و نقد فیلم های روز دنیا و سینمای ایران بپردازیم که شما عزیزان می توانید با ما در تماس باشید .



ستاره ها ملاک خوبی و بدی آثار نیست. فقط نقد است که فیلمها را ارزیابی می کند.

ارسال بررسی


نقد در انتظار گودو

نام و نام خانوادگی:محمد محمدی

سوال:نقد در انتظار گودو

متن توضیحات:خیلی بوده که نقد تیاتر هم گذاشتین متاسفانه بجز سینما عملا نقد آثار هنری دیگر رو خیلی کمتر میبینیم.امیدوارم سایت شما نقد آثار هنری دیگر غیر از سینما رو هم بصورت جدی پیگیری کنه

جواب:ممنون بابت پیشنهاد خوبتان - بله هدف ما نقد همه آثار هنریه که امیدوارم نویسندگان خوب با ما همکاری کنند

نام و نام خانوادگی:نگین

سوال:

متن توضیحات:

جواب:در حال بررسی...

نام و نام خانوادگی:نگین

سوال:

متن توضیحات:

جواب:در حال بررسی...

نام و نام خانوادگی:نگین

سوال:

متن توضیحات:

جواب:در حال بررسی...

برو بالا
0px
نقد و بررسی